بین دو بیوطنی (بخش دوم)

نگارنده: داوود عرفان
من هستیام را جا گذاشته بودم…
در ایران روزهای سختی را گذراندم؛ روزهای بیکاری، ترس از تمام شدن یا عدم تمدید ویزای تحصیلی و نهایتاً دری که از آلمان گشوده شد و توانستم به سوی این کشور پرواز کنم. زمانی که هواپیمای ایرانایر از فرودگاه تهران به مقصد هامبورگ برخاست، اشک از چشمانم جاری شد. پسرم پرسید: «اکنون که به سوی کشوری امن میرویم و از خطر دور میشویم، چرا گریه میکنی؟» گفتم: «پسرم، من ۴۳ سال از هستیام را پشت سر جا میگذارم و به سرزمینی ناشناخته میروم تا زندگی را دوباره شروع کنم. آنچه برجا گذاشتهام، عمری خاطره و تلاش است؛ زندگیای است که غریبانه از من بر جای مانده است.»
برای بچهها این سفر سرشار از شادی و شعف بود؛ از مناظر اطراف هواپیما تعریف میکردند، میخندیدند و از آینده سخن میگفتند. اما برای من، این سفر دشوارترین سفر زندگیام بود؛ سفری که در آن باید همه چیز را دوباره از صفر شروع میکردم. راستش را بخواهید، از اینکه در این چهار دهه عمر، بارها مجبور شدهام زندگی را از صفر بسازم، خسته شدهام. تازه پس از گرفتن مدرک دکتری، با خود میگفتم اکنون نوبت آرامش است و باید کمی به خود رسید، سفر کرد، کتاب نوشت و از زندگی لذت برد؛ اما سرنوشت هنوز ماجرای دیگری برای من داشت که تازه شروع شده بود.
بالاخره پس از پنج ساعت و نیم پرواز، به هامبورگ رسیدیم. آن روز، نمیدانم به چه دلیلی، کارکنان فرودگاه هامبورگ اعتصاب کرده بودند و گویی ما تنها هواپیمایی بودیم که به آنجا رسیده بودیم. پلیس با مهربانی به زبان انگلیسی با ما صحبت کرد و پس از ثبتنام و انگشتنگاری پرسید: «آیا ما شما را به کمپ برسانیم یا خودتان میروید؟» گفتیم که دوستمان بیرون فرودگاه منتظر ماست تا ما را ببرد. رفتار محترمانه و مهربانانه پلیس آلمان برای من بسیار جالب و آموزنده بود. محمدعلی معراج، دوست من، به همراه یکی از بستگانش در بیرون فرودگاه منتظر ما بودند. آن روز هرچه تلاش کردیم نتوانستیم به وایفای فرودگاه وصل شویم؛ تا اینکه اتفاقی خانم هموطنی را در فرودگاه دیدیم، به اینترنت موبایل او وصل شدیم، با معراج تماس گرفتیم و برای پیدا کردنش راهنمایی خواستیم.
مشکل دیگر این بود که چرخهای حمل بار برای آزاد شدن نیاز به سکه داشتند و ما همراه خود سکهای نداشتیم. در تمام فرودگاه، به جز ما، فقط یک مرد مسن و دختر جوانی با حجاب سرگردان بودند. خوشبختانه آن خانم جوان به انگلیسی مسلط بود؛ از او خواستیم به ما سکه بدهد تا در عوض به او اسکناس بدهیم. او خودش سکه نداشت، اما رو به مرد مسن کرد و از او خواست به ما کمک کند. پیرمرد با اکراه یک سکه از کیف پولش بیرون آورد، اما وقتی گفتم به چند سکه نیاز دارم، سگرمههایش را در هم کشید و همان یک سکه را هم از دستم کشید! من هاجوواج مانده بودم. خانم جوان با عصبانیت کیف را از پیرمرد گرفت، چند سکه بیرون آورد و به من داد. وقتی اسکناس را به سویش گرفتم، از گرفتن آن امتناع کرد. از او تشکر کردیم و به سوی چرخها رفتیم. وقتی به سکهها نگاه کردم، متوجه شدم متعلق به جمهوری آذربایجان هستند.
محمدعلی معراج و همراهش با دو ماشین ما را تا کمپ برنه (Berne) همراهی کردند. ما سه روز در آنجا اقامت گزیدیم. در این سه روز، دوستانی که در هامبورگ ساکن بودند، تا توانستند کمک و همراهی کردند. مردم افغانستان با وجود سالها جنگ، فقر و آوارگی، همیشه هوای همدیگر را دارند. معراج فردای آن روز سراغمان آمد و برایم سیمکارت موقت خرید. وحید پیمان، دوست خبرنگارم، مرا به فروشگاهی برد و برای بچهها چیپس، پفک، آبمیوه و تنقلات خرید. یکی از خاطرات ماندگار من این است که صبغتالله حبیبی، که خودش در کمپ دیگری به سر میبرد، تنها بیست یورو در جیب داشت و همان را به من بخشید. هرچه اصرار کردم که خودت به این پول نیاز داری و من اصلاً چنین نیازی ندارم، قبول نکرد. برای اینکه دلش را نشکنم، پول را پذیرفتم. هنوز هم آن بیست یورو برای من ارزش عمیقی دارد؛ هدیه انسانی که تمام داروندار آوارگیاش را به من بخشیده بود. دوست خبرنگار دیگرم، حسن حسینی نیز میخواست به کمکمان بیاید، اما دیدار میسر نشد و من مجبور به سفر به ایالت زاکسن شدم.
در کمپ برنه هامبورگ مشکل دیگری هم داشتیم. ما چون با بند قانونی S22.2 وارد خاک آلمان شده بودیم، مسئولان کمپ اصرار داشتند که باید درخواست پناهندگی بدهیم؛ توضیحات ما مبنی بر اینکه پذیرش فدرال (داخل افغانستان) داریم نیز کارگر نمیافتاد. روز دوم اقامت، دخترم پرستو، ساز سه تار خود را روی شانه انداخته بود؛ مردی ایرانی با دیدن سهتار مشتاق نواختن شد و از مشکل ما پرسید. از آنجا که او با این قوانین آشنایی داشت، با مسئول کمپ صحبت کرد و پس از پیگیری به ما اطلاع داد که باید به ایالت زاکسن منتقل شویم. فردای آن روز به ما بلیط دادند و گفتند سفر ما با ایمیل به اطلاع مسئولان در درسدن رسیده است و آنجا کسی به سراغمان خواهد آمد. سپس اتوبوسی ما را به ایستگاه راهآهن (بانهوف) هامبورگ رساند.
پس از ده ساعت سفر، در دمدمای غروب به درسدن رسیدیم. دقایقی نگذشته بود که فردی به نام «ذکی» با ماشین آمد و ما را به کمپی در آینزیدل (Einsiedel) در اطراف شهر کیمنتس رساند. ذکی که اصالتاً ترکیهای بود و همسری آلمانی داشت، مردی شوخطبع بود و کمی هم فارسی میفهمید. او در طول مسیر با دخترم مهسا گپ زد و خندید. وقتی به کمپ رسیدیم شب شده بود؛ تعدادی از هموطنانمان که آنجا منتظر اعزام به محلهای اقامت دائمی خود بودند، به گرمی از ما استقبال کردند.
کمپ آینزیدل برای من و خانوادهام، نخستین مواجهه واقعی با پدیده مهاجرت بود. ما چهار ماه را در این کمپ گذراندیم؛ کمپی با کارکنانی بسیار مهربان و حرفهای. رئیس کمپ جوانی آلمانی بود و مجموعهای از همکاران آلمانی و غیرآلمانی آن محیط کوچک را اداره میکردند. حتی چند نفر از هموطنان ما به همراه یک زوج ایرانی نیز در آنجا مشغول به کار بودند. چند خانواده دیگر نیز همزمان با ما آنجا زندگی میکردند که هنوز هم رابطه خانوادگی صمیمانهای با هم داریم و گاه به دیدار یکدیگر میرویم؛ خانوادههای قاسمی، غوثی، رحمانی و یکی از همکلاسیهای قدیمیام که پس از سالها به طور اتفاقی همدیگر را آنجا ملاقات کردیم.
یکی از بهترین انسانهایی که در زندگیام شناختهام، داوید بود؛ جوانی آلمانی که با کودکان کمپ کار میکرد و نمونه واقعی یک انسان شریف بود. داوید و چند معلم دیگر که به کودکان و بزرگسالان زبان میآموختند، رابطه عمیقی با بچهها برقرار کرده بودند. داوید با بچهها والیبال، بیلیارد و شطرنج بازی میکرد و از کار با آنها لذت میبرد. بچهها چنان به او خو گرفته بودند که یادم میآید هر زمان خانوادهای میخواست به شهر دیگری منتقل شود، کودکان در آغوش این معلمها اشک میریختند.
در آینزیدل خانوادههایی از اوکراین نیز زندگی میکردند. ما عصرها با هم والیبال بازی میکردیم و پسرانم، محمد و سروش، و دخترم پرستو تا حدودی زبان اوکراینی یاد گرفته بودند. در این میان، سروش در بازی بیلیارد هر روز میان نوجوانان و بزرگسالان حریف میطلبید. من در این سه سال، علاوه بر دقت در سبک زندگی آلمانیها، به زندگی و افکار سایر پناهندگانی که به این کشور آمدهاند نیز توجه کردهام. دوستان زیادی از ملیتهای مختلف پیدا کردهام؛ سوریها، اوکراینیها، ونزوئلاییها، کنیاییها، ایرانیها، روسها، عراقیها، کردها و چچنیهای زیادی را در اینجا شناخته و با افکار و سبک زندگیشان آشنا شدهام. زندگی در کمپ و سپس در هایم (محل اقامت پناهجویان)، شناخت عمیقتری نصیبم کرد. در این میان با سوریها و اوکراینیها همذاتپنداری بیشتری داشتم؛ کشورهایی که مانند ما جنگ را تجربه کرده و قربانی بازیهای قدرت شده بودند.
یکی از خاطرات تلخ من در کمپ آینزیدل روزی رقم خورد که برادر ساشا یکی از همبازیهای بیلیارد سروش (مردی سی و چند ساله اوکراینی) در جنگ کشته شد. اشکهای آن مرد و گریههای سروش، برای منی که خودم در جنگ زیسته بودم، دردی مضاعف داشت. من بارها رنج جنگ را در سکوت غمانگیز همکلاسیهایم در کلاس زبان از عمق جان حس کردهام؛ دکتری که در بمباران کییف همکارانش را از دست داده بود و چشمهای نگران زنانی که پس از هر بمباران به صفحه موبایل چشم میدوختند و با هر زنگی رنگ از رخسارشان میپرید. خاطره تلخ دیگر مربوط به دو دوست سوریام، نذیر و عدنان است که پس از سقوط حکومت بشار اسد، همچنان منتظر خبری از برادر مفقودالاثرشان بودند. برای منی که سالها درد مفقودالاثری پدر را کشیده بودم، تماشای این انتظار بسیار رنجآور بود. آن روزهای سخت نوجوانی که حکومت تحتالحمایه شوروی در افغانستان سقوط کرده بود و مادرم امیدوارانه چشم به در دوخته بود تا شاید قاصدی پیام آزادی پدر را بیاورد، دوباره برایم زنده شد؛ قاصدی که هیچگاه نیامد و پدری که هنوز نه آرامگاهی دارد، نه بنای یادبودی و نه نام و نشانی. درد نذیر و عدنان آن زخم کهنه را دوباره تازه کرده بود؛ هر روز از سرنوشت برادرشان میپرسیدم و دردا که برادر آنها نیز به همان سرنوشت پدر من دچار شده بود.
کمپها گسستهای عاطفی عمیقی نیز در پی دارند و در این میان، کودکان بیش از همه آسیب میبینند. آنها با هم بازی میکنند، زبان یکدیگر را یاد میگیرند و دنیای تازهای میسازند، اما ناگهان کودکی از جمع جدا میشود تا به شهر و خانهای جدید برود؛ این جدایی ناگهانی باعث میشود جای خالی او تا مدتها برای دوستانش پر نشود. یادم میآید سروش همبازیای به نام مارگاریتا داشت که بیشتر اوقات به واحد ما میآمد؛ ساعتها با هم غذا میخوردند، بازی میکردند و گپ میزدند. روزی که آنها از کمپ رفتند، روز تلخی برای سروش بود. خانواده مارگاریتا برای ما نامهای به یادگار گذاشتند و از اینکه محیط گرمی برای فرزندشان فراهم کرده بودیم تشکر کردند. آن نامه پرمهر، بهترین هدیهای بود که در آن کمپ دریافت کردیم.
یکی از مشکلات جدی کمپها، غذای یکنواخت آنهاست که خیلی زود خستهکننده میشود. من در روزهای آخر اقامت، فقط تخممرغ و پنیر میخوردم؛ چرا که با ذائقهای که سالها به آن عادت کرده بودم، نتوانستم با غذاهای کمپ کنار بیایم. این زندگی یکنواخت برای کسی مثل من که به کار سخت و پویا عادت داشت، افسردگی به همراه آورده بود؛ به همین خاطر منتظر نخستین فرصت بودم تا خانهای پیدا شود و از کمپ نجات یابم. سایر هموطنان ما به اقامت در جایی غیر از درسدن و لایپزیک تن نمیدادند و چندین پیشنهاد خانه را رد کرده بودند، اما من با آمدن نخستین پیشنهاد، بدون اینکه حتی نگاه کنم مقصد کجاست، آن را امضا کردم. فقط میخواستم به هر طریقی از آن کمپ ملالآور خلاص شویم، در جایی آرام بگیریم و به کارهای مهمتر زندگیمان بپردازیم.
Teil II
Ich hatte mein ganzes Leben zurückgelassen …
Im Iran verbrachte ich schwere Tage – Tage der Arbeitslosigkeit, der ständigen Angst, mein Studentenvisum könnte ablaufen oder nicht verlängert werden. Schließlich öffnete sich für mich eine Tür nach Deutschland, und ich konnte in dieses Land aufbrechen.
Als das Flugzeug der Iran Air vom Flughafen Teheran in Richtung Hamburg abhob, liefen mir Tränen über das Gesicht.
Mein Sohn fragte:
„Jetzt fliegen wir doch in ein sicheres Land und bringen uns vor der Gefahr in Sicherheit. Warum weinst du?“
Ich antwortete:
„Mein Sohn, ich lasse dreiundvierzig Jahre meines Lebens hinter mir und gehe in ein unbekanntes Land, um noch einmal ganz von vorne anzufangen. Was ich zurücklasse, sind ein Leben voller Erinnerungen und unermüdlicher Anstrengungen – ein Leben, das nun einsam hinter mir zurückbleibt.“
Für die Kinder war diese Reise voller Freude und Aufregung. Sie bestaunten die Landschaft unter dem Flugzeug, lachten und sprachen voller Hoffnung über die Zukunft.
Für mich jedoch war es die schwerste Reise meines Lebens.
Eine Reise, auf der ich gezwungen war, noch einmal bei null zu beginnen.
Um ehrlich zu sein: Ich bin müde geworden.
Müde davon, in den vergangenen vier Jahrzehnten immer wieder gezwungen gewesen zu sein, mein Leben von Grund auf neu aufzubauen.
Gerade erst hatte ich meinen Doktortitel erworben. Ich sagte mir damals, nun sei endlich die Zeit der Ruhe gekommen – Zeit, mich ein wenig um mich selbst zu kümmern, zu reisen, Bücher zu schreiben und das Leben zu genießen.
Doch das Schicksal hatte noch eine andere Geschichte für mich vorgesehen.
Eine Geschichte, die gerade erst begann.
Nach fünfeinhalb Stunden Flug landeten wir schließlich in Hamburg.
Aus welchem Grund auch immer – an diesem Tag befanden sich die Beschäftigten des Hamburger Flughafens im Streik, und es schien, als sei unsere Maschine die einzige, die dort gelandet war.
Die Polizeibeamten sprachen freundlich mit uns auf Englisch. Nachdem unsere Personalien aufgenommen und unsere Fingerabdrücke erfasst worden waren, fragten sie:
„Sollen wir Sie in die Aufnahmeeinrichtung bringen, oder haben Sie bereits eine Möglichkeit, dorthin zu gelangen?“
Wir erklärten ihnen, dass ein Freund draußen vor dem Flughafen auf uns warte und uns abholen werde.
Der respektvolle und freundliche Umgang der deutschen Polizei beeindruckte mich tief und war für mich eine neue Erfahrung.
Mein Freund Mohammad Ali Meraj wartete gemeinsam mit einem Verwandten vor dem Flughafengebäude auf uns. An diesem Tag versuchten wir vergeblich, uns mit dem WLAN des Flughafens zu verbinden.
Schließlich begegneten wir zufällig einer Landsfrau. Sie erlaubte uns, ihren mobilen Internetzugang zu nutzen, sodass wir Meraj anrufen und uns von ihm den Weg erklären lassen konnten.
Ein weiteres Problem wartete bereits auf uns.
Die Gepäckwagen ließen sich nur mit einer Münze entriegeln, und wir besaßen keine. Außer uns befanden sich im gesamten Terminal nur ein älterer Mann und eine junge Frau mit Kopftuch.
Glücklicherweise sprach die junge Frau sehr gut Englisch. Wir fragten sie, ob sie uns Münzen geben könne; selbstverständlich wollten wir ihr dafür Banknoten geben.
Sie selbst hatte jedoch keine passenden Münzen. Daraufhin wandte sie sich an den älteren Herrn und bat ihn, uns zu helfen. Widerwillig zog er eine Münze aus seinem Portemonnaie. Als ich jedoch erklärte, dass ich mehrere Münzen benötigte, zog er die Stirn in Falten und nahm mir sogar die eine Münze wieder aus der Hand.
Ich stand sprachlos da.
Die junge Frau reagierte verärgert. Sie nahm dem alten Mann kurzerhand das Portemonnaie ab, holte einige Münzen heraus und gab sie mir. Als ich ihr das Geld dafür geben wollte, lehnte sie entschieden ab.
Wir bedankten uns herzlich und gingen zu den Gepäckwagen.
Erst dort bemerkte ich, dass die Münzen gar keine Euro waren, sondern aus der Republik Aserbaidschan stammten.
Mohammad Ali Meraj und sein Begleiter begleiteten uns mit zwei Autos bis zur Aufnahmeeinrichtung in Berne.
Dort blieben wir drei Tage.
Während dieser Zeit unterstützten uns unsere Freunde aus Hamburg mit allem, was ihnen möglich war. Trotz Jahrzehnten von Krieg, Armut und Vertreibung halten die Menschen aus Afghanistan in schweren Zeiten zusammen und verlieren einander nicht aus den Augen.
Schon am nächsten Tag kam Meraj wieder vorbei und besorgte mir eine vorläufige SIM-Karte. Mein Journalistenkollege Wahid Peyman nahm mich mit in ein Geschäft und kaufte für die Kinder Chips, Knabbereien, Saft und andere Kleinigkeiten.
Zu den Erinnerungen, die mir bis heute besonders nahegehen, gehört die Geste von Sebghatullah Habibi. Er lebte selbst in einer anderen Aufnahmeeinrichtung und besaß gerade einmal zwanzig Euro. Und genau diese zwanzig Euro schenkte er mir.
Ich versuchte immer wieder, sie nicht anzunehmen. Ich sagte ihm, dass er das Geld selbst viel dringender brauche und ich keinerlei Not daran hätte. Doch er ließ sich nicht umstimmen.
Um ihn nicht zu verletzen, nahm ich das Geld schließlich an. Bis heute haben diese zwanzig Euro für mich einen unschätzbaren Wert.
Sie sind das Geschenk eines Menschen, der mir in seiner eigenen Heimatlosigkeit alles gab, was er besaß. Auch mein Journalistenkollege Hassan Hosseini wollte uns unterstützen.
Doch zu einem Treffen kam es nicht mehr.
Ich musste bereits weiterreisen – in das Bundesland Sachsen.