بین دو بیوطنی (بخش دوم)
نگارنده: داوود عرفان من هستیام را جا گذاشته بودم… در ایران روزهای سختی را گذراندم؛ روزهای بیکاری، ترس از تمام شدن یا عدم تمدید ویزای تحصیلی و نهایتاً دری که از آلمان گشوده شد و توانستم به سوی این کشور پرواز کنم. زمانی که هواپیمای ایرانایر از فرودگاه تهران به مقصد هامبورگ برخاست، اشک از… ادامه مطلب بین دو بیوطنی (بخش دوم)