ادبیات
بین دو بیوطنی (بخش چهارم)
بوتسن؛ جایی میان رفتن و ماندن زمانی که کودک بودم، فالگیری کف دستم را خواند و گفت: «سرنوشت تو سرگردانی است؛ از شهری به شهری و از کش…
بوتسن؛ جایی میان رفتن و ماندن زمانی که کودک بودم، فالگیری کف دستم را خواند و گفت: «سرنوشت تو سرگردانی است؛ از شهری به شهری و از کش…
مالشویتس؛ زمستانی سرد و روزهایی کشدار دو سه روز از امضای آن پیشنهاد نگذشته بود که به ما خبر دادند فقط بیست دقیقه فرصت دارید تا به…
من هستیام را جا گذاشته بودم... در ایران روزهای سختی را گذراندم؛ روزهای بیکاری، ترس از تمام شدن یا عدم تمدید ویزای تحصیلی و نهایتا…
دیباچه بخش نخست: زاکسن؛ آن شرق رمزآلوده و پیچیدهمن شهروند جهان بودم... اکنون که از آن روزها و شبهای دلهره مینویسم، قلبم تیر میک…