دیالکتیکِ تولدِ خویشتن

نگارنده: عرفات خلیل
آدمی گمان میکند تغییر از آن لحظه آغاز میشود که جهان بیرون را تغییر میدهد؛ حال آنکه هر دگرگونی حقیقی، پیش از آنکه در جهان عین تحقق یابد، در ژرفای خودآگاهی آغاز شده است. انسان نخست باید در خویشتن با چیزی مواجه شود که دیگر نمیتواند آن را در حدود تعینات پیشین خود جای دهد؛ چیزی که از افقِ «آنچه هست» فراتر میرود و او را به سوی «آنچه میتواند باشد» میراند. از همینجاست که نیازهایی سر برمیآورند که گویی تازه متولد نشدهاند، بلکه همیشه در او حضور داشتهاند و تنها اکنون، در شکاف میان بودنِ سابق و شدنِ ممکن، خود را آشکار میکنند.
زیرا انسان تا هنگامی که در خود بسته است، هنوز حقیقتِ خویش را نمیشناسد. «من» تا زمانی که تنها با خود نسبت دارد، در واقع هنوز به معنای کامل کلمه خودآگاه نیست. خودآگاهی تنها هنگامی به خویش میرسد که با دیگری مواجه شود؛ با چیزی که در برابر او ایستاده و در عین حال، او را به خویشتن بازمیگرداند. دیگری در اینجا صرفاً دیگری نیست؛ آینهای است که در آن «من» برای نخستینبار میبیند که آنچه دربارهی خود میپنداشته، تمام حقیقت او نبوده است.
از همین رو نمیتوان بهسادگی گفت انسان در برابر خدا فرو میپاشد یا در برابر انسانی که نور خدا در او متجلی شده است. این دو شاید دو لحظهی جداگانه از یک حرکت واحد باشند. خدا اگر حقیقت مطلق باشد، آن چیزی نیست که در برابر انسان همچون یک موجود دیگر قرار گیرد؛ زیرا در برابر مطلق، هر تعین محدود باید از دعوی استقلال خویش دست بکشد. و انسانی که حقیقت در او حضور یافته، شاید چیزی جز وساطت همین مطلق نباشد: حضوری که مطلق را از انتزاع بیرون میآورد و آن را در یک چهره، یک نگاه، یک سکوت و یک رابطهی زنده آشکار میکند.
اما راز در خودِ «مواجهه» است. انسان در برابر حقیقت، نخست حقیقت را نمییابد؛ نخست خویشتنِ خود را از دست میدهد. آنچه فرو میریزد، انسان نیست؛ تعینی از انسان است که خود را تمام انسان پنداشته بود. «من» قدیمی تا زمانی پایدار است که جهان مطابق مقولات او پیش برود. اما حقیقت دقیقاً در آن لحظهای آغاز میشود که جهان دیگر حاضر نیست خود را در قالبهای او بگنجاند. آنگاه تناقض پدیدار میشود: آنچه باید حقیقت را در خود حفظ کند، خود به مانع حقیقت تبدیل میشود.
انسان برای رسیدن به خویش ناچار است از همان صورتی عبور کند که تاکنون خویش مینامیده است. این همان لحظهی نفی است؛ اما نفی به معنای نیستی و نابودی نیست. حقیقتِ نفی در آن است که چیزی از صورت پیشین خود عبور میکند تا در صورت عالیتری بازگردد. دانه برای درختشدن باید نفی شود، اما درخت نابودی دانه نیست؛ حقیقتِ تحققیافتهی آن است. انسان نیز برای آنکه واقعاً به خویش برسد، باید آن «من»ی را که تاکنون از آن دفاع میکرد، نفی کند؛ نه برای آنکه هیچ شود، بلکه برای آنکه از صورت محدود خویش عبور کند.
شاید به همین دلیل است که عشق در عمیقترین معنای خود، نه آرامشِ «من»، بلکه بحرانِ آن است. عشق آنجایی آغاز میشود که دیگری دیگر نمیتواند در مقولههای آشنای من باقی بماند. دیگری وارد قلمرو وجود من میشود و آن را از درون دگرگون میکند. من دیگر نمیتوانم خود را همانگونه که پیش از این میشناختم، بشناسم؛ زیرا اکنون حقیقتی در من حضور یافته که از من بزرگتر است، اما در عین حال، بیگانه با من نیست.
این پارادوکسِ عشق است: دیگری در من است، بیآنکه به من تقلیل یابد؛ و من در دیگریام، بیآنکه خویشتن را از دست داده باشم. پس عشق، اگر عشق حقیقی باشد، بیگانگیِ مطلق نیست؛ بلکه عبور از بیگانگی است. انسان در عشق از خویشتن بیگانه میشود تا بفهمد خویشتنِ پیشینش اساساً بیگانه با حقیقت خویش بوده است.
و اینجاست که پرسش دشوارتر میشود: این نور، این حقیقت، این حضور دقیقاً در کدام نقطه از وجود انسان فرود میآید؟ در کدام لایهی جان نفوذ میکند که دیگر ساختار قدیمیِ «من» توان حفظ خود را ندارد؟
شاید پاسخ این باشد که نور در جایی فرود نمیآید؛ بلکه ساختار تاریکی را از درون آشکار میکند. نور چیزی را به انسان اضافه نمیکند که پیشتر مطلقاً فاقد آن بوده است؛ بلکه آنچه را در تاریکیِ عادت، ترس، مالکیت و خودبنیادی پنهان مانده بود، آشکار میسازد. انسان ناگهان درمییابد که بسیاری از چیزهایی که «خود» مینامیده، چیزی جز رسوبِ ترسهای گذشته، میل به تصاحب، نیاز به تأیید و تلاش برای حفظ یک هویت منجمد نبودهاند.
و این شناخت دردناک است؛ زیرا خودآگاهی در نخستین ظهورش همیشه رهایی نیست. گاهی نخستین شکلِ آزادی، تجربهی بیپناهی است. انسان میایستد، اما نمیداند چگونه. ساکت میشود، اما نه از آن رو که سخنی ندارد؛ بلکه از آن رو که زبانِ گذشته دیگر برای حقیقتِ اکنون کفایت نمیکند. واژههایی که زمانی جهان را برای او قابلفهم میکردند، اکنون خود به زندان تبدیل شدهاند.
او در فاصلهای میان دو انسان ایستاده است: انسانی که بوده و انسانی که هنوز نشده است. این «میان» همان جایگاهِ شدن است. انسان دیگر آن نیست که بود، اما هنوز آن چیزی نیست که خواهد شد. و شاید دردناکترین صورتِ آزادی همین باشد: معلقبودن میان دو تعین.
در این لحظه، انسان به طرز عجیبی به کودکی بازمیگردد. اما این بازگشت، بازگشت به عقب نیست؛ بازگشت به مبدأیی است که اکنون در سطحی دیگر فهمیده میشود. کودک پیش از آنکه «من» را بهعنوان حصاری در برابر جهان بنا کند، با جهان رابطه دارد. هنوز همهچیز را تصاحب نکرده، نامگذاری نکرده، دستهبندی نکرده و به مالکیت خود درنیاورده است. چشم او هنوز گشوده است.
شاید انسانِ بالغ، پس از گذر از تمام غرور خود، باید دوباره کودک شود؛ اما نه کودکِ ناآگاه، بلکه کودکی که از دلِ آگاهی گذشته است. این دیگر بازگشت به بیخبری نیست؛ بازگشت به امکان است.
انسان در آغاز زندگی هنوز نمیگوید: «من چه دارم؟» بلکه با تمام وجود میپرسد: «آیا مرا دوست میداری؟» و شاید این پرسش، پیش از تمام پرسشهای فلسفی، الهیاتی و اخلاقی، پرسش بنیادین وجود باشد. زیرا نان بدن را حفظ میکند؛ اما انسان فقط بدن نیست. آنچه در ژرفترین معنای خود، انسان را زنده نگه میدارد، نسبت او با چیزی است که به بودنش معنا میبخشد.
روح، اگر روح را نه بهعنوان جوهری جدا از جهان، بلکه بهعنوان حقیقتِ زندهی خودآگاهی بفهمیم، با تصاحب تغذیه نمیشود؛ با رابطه زنده میشود. و نام این رابطه در بنیادیترین صورت آن، عشق است.
عشق ممکن است در خدا ظاهر شود یا در انسانی دیگر؛ در یک نگاه، یک سکوت، یک فقدان، یک رنج، یک وداع یا حتی در زخمی که تمام ساختارهای دروغینی را که دربارهی خود ساختهایم، میشکند. صورتِ ظهور حقیقت ثانوی است؛ آنچه اساسی است، حرکتِ حقیقت در درون ماست.
زیرا حقیقت را نمیتوان تنها با دانستنِ آن داشت. حقیقت باید ما را دگرگون کند. و اگر حقیقتی را فهمیدهایم، اما هنوز میتوانیم بدون هیچ تغییری همان انسان پیشین باقی بمانیم، شاید آنچه فهمیدهایم هنوز حقیقتِ زندهی ما نشده است؛ هنوز صرفاً مفهومی در ذهن است.
حقیقت هنگامی حقیقت میشود که از مفهوم به وجود و از وجود به عمل و از عمل به صورت تازهای از بودن عبور کند. از این رو، مسئلهی نهایی این نیست که نور بر انسان تابیده یا نه؛ بلکه این است که پس از تابیدن نور، چه چیزی در او باقی مانده است.
اگر همهچیز همان باشد که بوده، شاید انسان تنها نوری را دیده است. اما اگر خودِ او تغییر کرده باشد، آن نور به حقیقت تبدیل شده است. انسان ممکن است پس از این مواجهه همچنان همان چهره را داشته باشد، همان نام را، همان خاطرات را و حتی همان زخمها را؛ اما رابطهاش با همهی اینها دیگر همان نیست.
او چیزی را از دست داده که زمانی تمام هویت خود را بر آن بنا کرده بود: توهمِ اینکه میتواند بدون دیگری، بدون جهان و بدون مطلق، بهتمامی خودش باشد. و اینجاست که «نفیِ نفی» آغاز میشود.
انسان از خود بیگانه شد، اما در این بیگانگی دریافت که آن «خود»ی که از دست داده بود، خودِ حقیقی او نبوده است. سپس از این بیگانگی نیز عبور میکند و به خویشتنی بازمیگردد که دیگر خویشتنِ نخستین نیست. او خود را دوباره به دست میآورد، اما اینبار نه بهصورت فردی منزوی، بلکه بهعنوان موجودی که حقیقتِ خویش را در رابطه، در آزادی، در دیگری و در مطلق یافته است.
این است معنای تولد دوباره. تولد دوباره یعنی بازگشت همان انسان نیست؛ یعنی ظهور انسانی که از مرگِ صورت پیشینِ خویش گذشته است.
از این منظر، شکستِ حقیقی آن نیست که انسان چیزی را از دست بدهد. فقدان خود میتواند لحظهای از حقیقت باشد. شکست آنجاست که انسان در برابر ضرورتِ شدن، به حفظِ آنچه بوده است چنگ بزند؛ آنجا که برای نجات «منِ» دیروز، امکانِ «منِ» فردا را قربانی کند.
زیرا انسان موجودی نیست که صرفاً «باشد». انسان در عمیقترین معنای خود، موجودی است که باید خود را بسازد؛ و این ساختن بدون ویرانشدنِ برخی از صورتهای پیشینِ او ممکن نیست.
پس شاید انسان در نهایت در برابر دیگری فرو نمیپاشد. او در برابر حقیقتی فرو میپاشد که دیگری در او وساطت کرده است. دیگری تنها آن چیزی است که حقیقت از طریق آن به خودآگاهیِ من راه یافته است.
و شاید تمام تراژدی و تمام شکوه زندگی در همین نقطه فشرده شده باشد: اینکه حقیقت هنگامی به سراغ ما میآید که دیگر نمیتوانیم همان کسی بمانیم که پیش از دیدار با آن بودیم.
آنگاه دو امکان پیش روی ماست. یا به گذشته بازمیگردیم؛ به دیوارهای آشنای «من»، به عادتها، مالکیتها، ترسها و صورتهایی که زمانی امنیت ما را میساختند؛ یا از خود عبور میکنیم. نه برای آنکه خود را نابود کنیم، بلکه برای آنکه سرانجام به خویشتنی برسیم که پیش از این فقط امکانِ آن بودیم.
شاید آزادی دقیقاً همین باشد: نه اینکه هرچه میخواهیم باشیم، بلکه آنقدر آزاد باشیم که حقیقت بتواند آنچه را در ما مرده است، بمیراند؛ و آنقدر عاشق باشیم که از مرگِ «منِ» قدیمی نهراسیم؛ زیرا فقط آنکس که جرئتِ مردنِ صورتِ پیشینِ خویش را دارد، میتواند معنای حقیقیِ شدن را تجربه کند.
و شاید انسان در پایان این راه کشف میکند که آنچه گمان میکرد مرگ است، آغازِ خویشتنِ او بوده است.