فستیوال محله؛ از منطقالطیر عطار تا «کارتپستالهایی از جهان طالبان»

نگارنده: داوود عرفان

گشتی در بویوک والده خان استانبول؛ میان هنر، خاطره و مقاومت و دو تصویر متفاوت از افغانستان: تراژدی سرکوب و نیروی زندگی
دیروز در فیسبوک نوشتهای از حمید آریارمن خواندم. او خبر داده بود که در استانبول نمایشگاهی هنری برپا شده و شماری از کاریکاتورهایش نیز در آن به نمایش درآمدهاند. آریارمن آثارش را «کاریتراژدی» مینامد؛ کاریکاتورهایی که فقط ناهنجاریها را به سخره نمیگیرند، بلکه خود تراژدی را موضوع تصویر قرار میدهند.
کمی هم از حمید آریارمن بگویم. او جوانی متین، فروتن و بیادعاست که روزنامهنگاری خوانده و مدتی در افغانستان در دانشگاهها و مؤسسههای گوناگون کار کرده است. سالها پیش به آلمان آمده و در کنار کار روزمره، از کسانی است که با پشتکار در شبکههای اجتماعی فعالیت میکنند. در اوقات فراغتش نیز کاریکاتور میکشد.
پیش از سفر به استانبول، چند اثر از او را دیدهام و واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتهام. در افغانستان، کاریکاتور ــ که شکل مدرنی از اعتراض اجتماعی و سیاسی است ــ تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته است. حمید اما این هنر را جدی و پیگیرانه دنبال کرده است. فروتنی خاصش مدتها مانع از آن شده که آثارش را در قالب کتاب منتشر کند؛ ظاهراً دوستانش سرانجام او را تشویق کردهاند که آنها را به فارسی و آلمانی منتشر کند.
دیروز نشانی جشنواره را از او پرسیدم و قول دادم که حتماً به نمایشگاه بروم؛ دستکم برای دیدن کاریکاتورهایش. حمید شمارهی واتساپ سبینه بوش، کیوریتور آلمانی نمایشگاه، را برایم فرستاد تا بتوانم برای بازدید با او هماهنگ کنم. سبینه نشانی بویوک والده خان در محلهی فاتح استانبول و عکسی از محل برگزاری را برایم فرستاد.
حالا فرصتی پیش آمده است تا همراه دوستانم، دکتر ذکرالله راحل، دکتر منتظر و یونس، به بویوک والده خان برویم. به نظر میرسد محل جشنواره چندان از جایی که هستیم دور نیست. از بازار بزرگ و ورودی بازار مصریها میگذریم و از سربالایی تندی بالا میرویم.
فاتح محلهای تاریخی است با شبکهای پیچدرپیچ از کوچههای سنگفرش، سربالاییها و سرازیریها و خانههای قدیمی زیبا. این خانهها بارها ما را وسوسه میکنند که به بهانهی تجدید قوا مکثی کنیم؛ اما در واقع، میایستیم تا معماریشان را تماشا کنیم. بعضی نماها در گل و سبزه فرورفتهاند و از خیابانهای مرتفع، چشماندازی دلانگیز به سوی بازار بزرگ پیش چشممان گشوده میشود.
پس از مدتی، خسته و کوفته به بالای سربالایی میرسیم. گوگلمپ نشان میدهد که به مقصد رسیدهایم، اما هنوز اثری از بویوک والده خان نمیبینیم.
در مجموعهای از ساختمانهای قدیمی هستیم که مرا به کاروانسراهای سنتی بازارها و دروازههای قندهار در هرات میاندازد؛ همان شیوهی معماری، راهروهای باریک و اتاقهایی که از روزگاری گذشته حکایت میکنند. اطلاعات اینترنتی هم تأیید میکند که بویوک والده خان کاروانسرایی تاریخی در محلهی مرجان، در منطقهی فاتح، است.
از پلههای ساختمانی قدیمی بالا میرویم و با زنی روبهرو میشویم. دکتر منتظر به ترکی دربارهی نمایشگاه از او میپرسد. زن ما را به اتاقی در طبقهی بالا راهنمایی میکند که از راه پلکانی باریک و تند به آن میرسیم؛ پلکانی آهنی و چوبی که از راهرو بالا میرود. من که از ارتفاع میترسم، با دلشوره و قدمبهقدم پشت سر دوستانم بالا میروم.
در آن بالا، هنرمندی کُرد از ترکیه کارگاه کوچکش را برپا کرده است. فضای شیندا زومروتکالس (Şinda Zümrütkals) خود به اثری هنری میماند: هم محل کار اوست و هم گالری کوچکی که نقاشیهای زیبایش در آن به نمایش گذاشته شدهاند. پس از بازدیدی کوتاه، دوباره سراغ سبینه و محل اصلی نمایشگاه را میگیریم. هنرمند به ترکی مسیر را برای دکتر منتظر و دکتر راحل توضیح میدهد و ساختمان دیگری را نشانمان میدهد.

وقتی بیرون میآییم، به محوطهای باز میرسیم که مسجد والده خان در آن قرار دارد؛ مسجدی که با جامعهی ایرانی پیوند دارد. روی تابلویی آراسته به کاشیهای خراسانی، تاریخ ۱۰۲ هجری شمسی، برابر با ۱۶۴۱ میلادی، و سال ۱۰۵۲ هجری قمری دیده میشود.
نگاهی کوتاه به مسجد میاندازیم و دوباره در پی محل جشنواره راه میافتیم. هرچه بیشتر میگردیم، سردرگمیمان بیشتر میشود. با شوخی از دو دکتر بزرگوار میپرسم اگر ترکی بلد نبودید، حالا چه وضعی داشتیم؟ سرانجام چارهای نداریم جز اینکه دوباره از پلهها بالا برویم و از همان هنرمند بخواهیم ما را تا محل برگزاری همراهی کند. او با لبخند و نگاهی معنادار ما را بیرون میبرد و به ساختمانی اشاره میکند که فقط چند ده متر با ما فاصله دارد.
محل جشنواره در ساختمانی است که شباهت زیادی به ساختمان قبلی دارد: همان معماری تاریخی، راهرویی باریک و نیمهتاریک و اتاقهایی در دو سوی راهرو، این بار در طبقهی اول.
میان گل رس، فلز و پرندگان عطار
وقتی وارد میشویم، سراغ سبینه را میگیریم. کسی با دست او را نشانمان میدهد. زنی میانسال با پیراهن سبز زیبایی، پرتحرک میان اتاقها رفتوآمد میکند. با آلمانی دستوپاشکسته سلام میکنم و خودم را معرفی میکنم.
سبینه ما را به اتاقی میبرد که در آن کارگاهی برپاست. چند زن با گل رس کار میکنند و اشیای گوناگونی میسازند. یکی از این اشیا فلوتی است که لائورا گیتسیتسکا (Laura Gizicka)، هنرمند لهستانی و برگزارکنندهی کارگاه، ساخته است. او فلوت را به دست میگیرد و بیدرنگ آهنگی کوتاه برایمان مینوازد.

سبینه توضیح میدهد که هدف این بخش، تجربهکردن مواد مختلف و آزمودن شیوههای تازهی کار است تا امکانهای ناشناختهی آفرینش کشف شوند. لائورا معمولاً با گل رس و سرامیک کار میکند؛ اما چیدمان هنری سازها را زَبو شابیلاند (Zabo Chabiland)، هنرمند مفهومی، ساخته است؛ هنرمندی که او نیز این روزها با گل رس و سرامیک تجربه میکند. این نمونه نشان میدهد که هنرمندان، در کنار تخصص در یک ماده یا رسانهی هنری، میتوانند با آزمودن مواد و روشهای دیگر مرزهای کار خود را گسترش دهند.
اما برای ما، نمایشگاه در نقطهای دیگر معنای ویژهای پیدا میکند؛ جایی که نامی آشنا از حوزهی فرهنگی خراسان بزرگ و ادبیات فارسی پیش رویمان قرار میگیرد: فریدالدین عطار و منظومهی منطقالطیر او.
سبینه ما را به دیدن اشیای فلزیای دعوت میکند که از منظومهی مشهور عطار الهام گرفتهاند. یکی از آنها عودسوزی سنتی است با پایهای فلزی و درپوشی مشبک و کندهکاریشده که بخش میانیاش به رنگ آبی فیروزهای میدرخشد. روی سینی کنار آن نیز پیکرههای کوچکی از پرندگان دیده میشوند که احتمالاً از برنز ساخته شدهاند و ما را به جهان شاعرانهی عطار میبرند.
سبینه دربارهی ایدهی نمایشگاه توضیح میدهد:
«در هر نمایشگاه، معمولاً ایدهای داریم و میکوشیم بر پایهی آن، با هنرمندان و صنعتگران محلی چیزی کاربردی و مفید بسازیم. در عین حال، میخواهیم تولیدی هنری و کیوریتوریشده شکل بگیرد که در آن نسخههای محدود و ویژهای از آثار پدید بیایند و در صورت امکان به مخاطبان عرضه شوند.
«موضوع امسال ما کیمیاست. به همین دلیل، به منطقالطیر فریدالدین عطار، که با نام مجمعالطیر هم شناخته میشود، ارجاع میدهم؛ منظومهای که در آن هزاران پرنده از سرزمینهای گوناگون راه میافتند تا سیمرغ را پیدا کنند.
«در پایان، تنها سی پرنده باقی میمانند. آنها سرانجام به آینهای میرسند و درمییابند نیرویی که تمام این مدت در جستوجویش بودهاند، در حقیقت از آغاز در وجود خودشان بوده است.
«این استعاره برای من بسیار تأثیرگذار است و احساس نزدیکی زیادی با آن داریم. برای نمونه، اینجا قالبی فلزی ساختهام که نمونهی اولیهای برای ساخت پرندهای از برنج است. داستان عطار را با شور و علاقه تعریف کردم، چون میدانستم همه با این منظومه آشنا نیستند. احساس کردم شنوندگان از شنیدن آن خوشحال شدند.
«هنر زیبایی ویژهای دارد: میتواند انسانها را به هم پیوند دهد و در عین حال به آنها امید ببخشد.
«به همین دلیل تصمیم گرفتهایم اشیای گوناگونی بسازیم؛ از جمله ظرفی برای مواد معطر و بخور که با کیمیا و دگرگونی عناصر مختلف ارتباط دارد. همچنین میخواهیم اشیای کاربردی دیگری، مانند کاسهای با نقش پرنده، تولید کنیم.
«چند نمونهی اولیه را آماده کردهایم، اما هنوز در آغاز راه هستیم. با توجه به بحران اقتصادی ترکیه، میخواهیم محصولاتی بسازیم که افزون بر ارزش هنری، برای جامعهی محلی نیز سودمند باشند.»
در این میان، بانویی ایرانی که بهتازگی از ایران مهاجرت کرده است به کمکمان میآید. به خواست او و به دلایل امنیتی نامش را نمیآوریم. او کمک میکند توضیحات سبینه را بهتر بفهمیم و ترجمه کند؛ زیرا سبینه برای اینکه دوستانم هم بتوانند صحبتهایش را دنبال کنند، به انگلیسی حرف میزند.
«کارتپستالهایی از جهان طالبان»: دوازده تصویر از یک تراژدی
پس از بازدید از کارگاه به بخش دیگری از نمایشگاه میرویم. کاریکاتورهای حمید آریارمن بر دیوارها آویختهاند. دوازده اثر از این هنرمند افغانستانی به نمایش درآمده است؛ آثاری دربارهی سرکوب زنان، سنتهای اجتماعی و نابسامانیهای سیاسی افغانستان. نام این مجموعه «کارتپستالهایی از جهان طالبان» است.
روی دیوار روبهرو، پروژکتوری رقص اسما درویش، هنرمند جوان افغانستانی، را نمایش میدهد. فاصلهی دو دیوار شاید فقط دو یا سه متر باشد؛ بااینحال، گویی دو جهان کاملاً متفاوت را در خود جا دادهاند: در یک سو تراژدی سرکوب و در سوی دیگر شادی و میل به زندگی. کنار هم، این دو تصویر روایتی از افغانستان امروز میسازند.

سبینه دربارهی این آثار توضیح میدهد و من میخواهم سخنانش را در اینجا بازگو کنم:
«حمید آریارمن کارتونیستی در تبعید است که در هامبورگ زندگی میکند. او در آثارش بیش از هر چیز به رنج زنان میپردازد و برای بیان آن زبان هنری ویژهی خودش را دارد.
«زنان در طراحیهای او صرفاً قربانی نیستند؛ آنها شخصیتهاییاند که در شرایط دشوار ایستادگی میکنند و از خود دفاع میکنند. در عین حال، این آثار واقعیتی بسیار خشن و تلخ را نیز نشان میدهند.
«حمید برای سبک خودش اصطلاح “کاریتراژدی” را به کار میبرد. به نظرم این نام با موضوعات و تجربههایی که در آثارش بازتاب میدهد، تناسب زیادی دارد.
«یکی از طراحیهایش این موضوع را بهروشنی نشان میدهد. بهجای آسمانی آزاد، زنان و کودکانی را میبینیم که در شرایط محدودکننده و زیر بار ممنوعیتها زندگی میکنند. کتاب، تفنگ کلاشینکف و عناصر دیگر تصویر به سرکوب و محدودشدن حقوق زنان اشاره دارند؛ اما در کنار این تلخیها، نشانههای مقاومت هم دیده میشوند.
«فکر میکنم دقیقاً همین را میخواهیم با این نمایشگاه آشکار کنیم: نمیخواهیم نقش قربانی را دوباره بازتولید کنیم، بلکه میخواهیم قدرت و توان کنشگری زنانی را نشان دهیم که با وجود همهی محدودیتها مقاومت میکنند و سزاوارند دیده و به رسمیت شناخته شوند. به همین دلیل نام این مجموعه را “کارتپستالهایی از جهان طالبان” گذاشتهام.
«درست روبهروی آن، تصویر و ویدئویی از رقصندهی جوان افغانستانی را نمایش میدهیم. او با انرژی و شادی میرقصد و لباسی به تن دارد که با انتخاب خودش هماهنگ است؛ انتخابی برخلاف ممنوعیتهای طالبان.
«این تصویر داستان دیگری از افغانستان میگوید و نشان میدهد که زندگی و شادی، حتی زیر سایهی ممنوعیتها، بهکلی از میان نرفتهاند. این رقصنده در اینستاگرام ۳۸ هزار و ۸۰۰ دنبالکننده دارد و انرژی مثبت و امیدبخشی منتقل میکند. از خودم پرسیدهام آیا با واکنشهای منفی یا توهینآمیز روبهرو میشود یا نه؛ اما هنوز پاسخ روشنی برای این پرسش ندارم.
«آنچه در نگاه نخست برایم اهمیت دارد، همین نیروی مثبت و دلگرمکننده است. به نظرم، هر دو اثر بهخوبی نشان میدهند که هنر افغانستان تا چه اندازه میتواند قدرتمند باشد.»
من و دوستانم برای لحظاتی در فضایی غرق میشویم که سبینه و همکارانش با این دو دیوار ساختهاند. در فاصلهای کوتاه، آدمهای بسیاری رفتوآمد میکنند: هنرمندانی از گوشهوکنار جهان و بازدیدکنندگانی که برای روبهروشدن با رنج انسانی به اینجا آمدهاند. به چهرهی دوستانم نگاه میکنم؛ هرکدام به شکلی از این دیدار تأثیر گرفتهاند.
سبینه برای لحظهای ما را به سرزمینمان بازمیگرداند؛ به سرزمینی که از جانمان بیشتر دوستش داریم و رنجها و زخمهایش را در سلولسلول تن و در روح زخمیمان با خود حمل میکنیم. آنچه حمید کشیده و آنچه اسما رقصیده، بخشی از تصویر بزرگ کشوری است که تاریخ پنج دههی اخیرش با خون و آتش و باروت رقم خورده است؛ و بااینهمه، زنانش سرخی لب را فراموش نکردهاند و مردانش هنوز هم پنهانی رباب مینوازند.
در این لحظه، همان هنرمند ایرانی که پیشتر در ترجمه کمکمان کرده است، با اشاره به کاریکاتوری که گیسوان بلند زنی از یک کلاشینکف آویخته شده، از تجربهی شخصیاش میگوید:
«من شخصاً با این کاریکاتور ارتباط ویژهای برقرار میکنم، چون تجربهی زیستهی مشترک ایرانیان و افغانستانیها را به تصویر میکشد. بریدن گیسوان برای ما نماد مبارزه شده است. هر بار این کاریتراژدی را میبینم، به جنبش “زن، زندگی، آزادی” ــ جنبشی که پس از مرگ مهسا امینی شکل گرفت ــ فکر میکنم.»
سخنان او نشان میدهد که این تصاویر در مرزهای افغانستان متوقف نمیشوند. آنها تجربههایی را لمس میکنند که مردم کشورهای منطقه را به هم پیوند میدهند: کنترل بر بدن زنان، سرکوب آنان و نیرویی که برای مقاومت در برابر این سرکوب به کار میگیرند.

نمایشگاهی که از مرزها عبور میکند
سبینه تاکنون یازده نمایشگاه بینالمللی فستیوال محله را کیوریتوری و برگزار کرده است. در چهار سال گذشته نیز برنامهای برای هنرمندان افغانستانی را هدایت کرده که نامش را از رمان «بادبادکباز» خالد حسینی گرفته است. افغانستان، به گفتهی او، در بسیاری از نمایشگاههایش حضور دارد و نمایشگاه بعدی قرار است در برلین برگزار شود. من قول دادهام برای دعوت از هنرمندان افغانستانی به نمایشگاه برلین همکاری کنم.
اما فستیوال محله به دو تصویر افغانستان که چنین مستقیم بر ما تأثیر میگذارند محدود نمیشود. بخش دیگری از نمایشگاه «Seeds of Invisible Journeys» ــ «بذرهای سفرهای نامرئی» ــ نام دارد و اثری از سال ۲۰۲۶ است که به هنرمند اوکراینی مارگاریتا ژورونوا (Marharyta Zhuronova) نسبت داده شده است. این اثر نیز از منطقالطیر عطار الهام میگیرد.
در این اثر، آشیانههایی دیده میشود که پرندگان در آنها پناه میگیرند؛ در کنارشان گیاهان و گل رزی سفید قرار دارد که نماد صلح است. سبینه دربارهی آن توضیح میدهد:
«اثر مارگاریتا ژورونوا، هنرمند اوکراینی، از نظر مفهومی به منطقالطیر یا مجمعالطیر فریدالدین عطار اشاره دارد؛ داستان گردهمایی پرندگان.
«او در اینجا پناهگاههایی برای پرندگان ساخته است. اما پشت این کار اندیشهای اندوهبار نیز وجود دارد: در اوکراین خانهها ویران میشوند و خود هنرمند هم از تجربهی آوارگی و پیامدهای جنگ تأثیر گرفته است.
«او در حال حاضر برای یک دورهی چهار هفتهای در اقامت هنری اینجاست. در این مدت، به معماری دیوارها و امکاناتی که بافت آنها فراهم میکند، توجه کرده است. متوجه شده که کبوترها و پرندگان دیگر مرتب به این محل سر میزنند؛ پس شروع به ساختن آشیانه برای آنها کرده و عناصر و اشیای دیگری را نیز به اثر افزوده است.
«اگر به سوی دیگر نگاه کنید، گل رز سفید را میبینید که نماد صلح است. میتوان این اثر را فراخوان هنرمندی اوکراینی برای صلح دانست؛ پیامی برای جهانی که در آن جنگ خانهها و زندگی انسانها را ویران میکند.»

بار دیگر با نقش پرندگان روبهرو میشویم؛ نقشی که در منظومهی عطار جایگاهی مرکزی دارد. آنچه در نگاه نخست جستوجویی شاعرانه برای یافتن سیمرغ به نظر میرسد، در این نمایشگاه به پرسشی دربارهی خانه، فقدان و همبستگی نیز تبدیل میشود. آشیانههای پرندگان فقط اشیایی هنری نیستند؛ یادآور اشتیاقی بنیادیاند برای یافتن جایی که زندگی در آن ممکن باشد و بتوان در آن پناه گرفت.
برای کسانی که جنگ، فرار و آوارگی را تجربه کردهاند، این اشتیاق مفهومی انتزاعی نیست.
بدن، اشک و مکانی میان جهانها
همراه سبینه و دوستانم بخشهای دیگری از نمایشگاه را نیز میبینیم. سرانجام به سالنی میرسیم که قرار است روز جمعه شارلین گالئا، هنرمند اهل مالت، در آن اجرای «Tear Drops – Stray City» را برگزار کند؛ عنوانی که در متن آلمانی با عبارت «Tränen – eine Stadt der Vagabunden» توضیح داده شده و میتوان آن را «اشکها؛ شهری از آوارگان» ترجمه کرد. این اجرا با بدن، آسیبپذیری و اشک سروکار دارد و برای فضای معماری بویوک والده خان طراحی شده است. موسیقی آن را میهربان گوونچ همراهی میکند.
متأسفانه نمیتوانم این اجرا را ببینم. روز جمعه باید به قونیه سفر کنم تا در نزدیکی مولانا جلالالدین رومی لحظهای آرام بگیرم. همچنین نمیتوانم در مراسم پایانی جشنواره که برای سوم اکتبر اعلام شده است شرکت کنم؛ بلیت پرواز برگشتم به آلمان را برای ۲۸ سپتامبر گرفتهام.
گشتوگذار من پیش از پایان خود جشنواره به آخر میرسد، اما بعضی دیدارها از لحظهی وقوعشان فراتر میروند. میدانم بهآسانی آن دو دیوار روبهروی هم را فراموش نخواهم کرد: کاریکاتورهای حمید که تراژدی یک کشور را در خود فشردهاند و رقص اسما که در برابر ممنوعیتها میایستد. در میان آنها، پرندگان عطار قرار دارند که پس از سفری طولانی و آکنده از فقدان درمییابند نیرویی که در جستوجویش بودهاند، از آغاز در وجود خودشان بوده است؛ و گل رز سفیدی که در روزگار ویرانی خانهها یادآور صلح است.
شاید پیام عمیقتر این فستیوال همین باشد: هنر میتواند رنج را آشکار کند، بیآنکه انسانها را به رنجشان تقلیل دهد. هنر میتواند خاطرهها را حفظ کند، از مرزها عبور کند و فضایی بسازد تا تجربههای متفاوت با یکدیگر روبهرو شوند. در راهروهای باریک این کاروانسرای قدیمی استانبول، میان فلز و گل رس و تصویر و موسیقی و کلمه، افغانستان، ایران، اوکراین و بخشهای دیگر جهان به هم میرسند. برای لحظهای، داستانهایشان سرنوشتهایی جدا از هم نیستند، بلکه صداهایی در گفتوگویی مشترکاند.
و شاید این پاسخی باشد به پرسش کهن عطار دربارهی سیمرغ: نیرویی را که در جهان جستوجو میکنیم، بهتنهایی نمییابیم؛ آن را زمانی بازمیشناسیم که به راه میافتیم و در کنار دیگران سفر میکنیم.