کتاب چهارم: رنجنامه هزارهها ـ معرفی و بررسی کتاب «هزارهها از قتلعام تا احیای هویت»

نگارنده: رضا عطایی(دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل و کارشناسی ارشد مطالعات منطقهای دانشگاه تهران)
عنوان کتاب: «هزارهها از قتلعام تا احیای هویت»
مؤلف: بصیراحمد دولتآبادی
ناشر: ابتکار دانش (قم)، چاپ اول، ۱۳۸۵ش
الف) نگاه اجمالی
«هزارهها از قتلعام تا احیای هویت» اثری است که خود را عهدهدار بازخوانی یکی از مهمترین برهههای تاریخ معاصر افغانستان میداند؛ برههای که برای تمام مردم و سرزمین افغانستان و بهصورت ویژهتر برای قوم هزاره، حائز اهمیت تاریخی ـ هویتی است.
دوران زمامداری امیر عبدالرحمن (۱۸۸۰–۱۹۰۰م)، دورهای است که چارچوب سرزمینی افغانستان امروز، در آن برهه، شکل گرفت و رسمیت یافت.
تحولات پرفرازونشیب افغانستان در روزگاری که در ادبیات تاریخ روابط بینالملل از آن به دوران «بازی بزرگ» تعبیر میشود و همچنین سیاستهای امیر، مرسوم به «امیر آهنین»، چنان تأثیر و تأثراتی بر تاریخ اجتماعی ـ سیاسی افغانستان گذاشته است که به ضرس قاطع میتوان گفت، با نگاهی مبتنی بر جامعهشناسی سیاسی ـ تاریخی، آشفتگی و پریشانحالی وضعیت امروز، در یک نگاه نهچندان دور [تحولات بعد از ۱۷۴۷م] و نهچندان نزدیک [تحولات بعد از ۱۹۸۷م]، به این برهه بازمیگردد.
این اثر، در واقع، بازخوانی و نوعی شرح بر جلد سوم کتاب سراجالتواریخ مرحوم ملافیضمحمد کاتب میباشد که به اذعان دولتآبادی، در صفحه نخست کتاب، به علت حجیم بودن سراجالتواریخ و همچنین نامأنوس بودن متن آن در روزگار ما، نویسنده آن را، با افزودن مطالب دیگر از سایر منابع، بازخوانی کرده است:
«این کتاب در حقیقت یک دفترچه راهنما است تا علاقهمندان، با استفاده از آن، مطالب مورد نظر را از اصل منبع، که همان کتاب وقایع افغانستان، جلد سوم سراجالتواریخ مرحوم کاتب، است، به دست آورند.» (ص ۱)
کتاب، از لحاظ ساختار و فصلبندی و همچنین الحاقاتی که مرحوم دولتآبادی در آن داشته، به گونهای است که یک اثر تألیفی جداگانه محسوب میشود.
بهخصوص فصل هفتم، تحت عنوان «احیاگران هویت سیاسی ـ اجتماعی جامعه هزاره»، که آخرین و طولانیترین فصل کتاب میباشد (صص ۲۹۷–۵۱۰). دولتآبادی در این فصل، زندگی و کارنامه سیاسی پنج شخصیت مهم تاریخ هزارهها را بررسی میکند. عمده مطالب این فصل، حاصل مطالعات و تحقیقات دولتآبادی میباشد که از سایر منابع برای تدوین آن بهره جسته است و بیشتر مطالب این فصل، مربوط به بازه تاریخی سراجالتواریخ و ملافیض کاتب نمیشود، بلکه نوعی بیوگرافی این اشخاص میباشد. دولتآبادی درباره نحوه تدوین فصل مذکور، که بیش از ۲۰۰ صفحه از حجم اثر را شامل میشود، چنین میگوید:
«فصل اخیر کتاب، با استفاده از تجارب بیش از دو دهه کار فرهنگی در قالبهای مختلف، به شرح حال پنج تن از احیاگران اصلی هویت سیاسی ـ اجتماعی هزارهها اختصاص داده شد تا ارتباط تاریخی بین قتلعام، بردگی و آوارگی و نیز احیای دوباره هویت برقرار گردد.» (ص ۱۸)
همانطور که پیش از این، در مدخل معرفی کتاب شناسنامه افغانستان، اثر دیگر بصیراحمد دولتآبادی، متذکر شدیم، دهههای شصت و هفتاد خورشیدی را میتوان دوره «بازیابی هویتی» اقوام در حاشیه قدرت سیاسی افغانستان، بهخصوص هزارهها، دانست که این امر هم در خارج از کشور و بیشتر در ایران و پاکستان صورت میگرفت و مهمترین و بهترین ابزار تحقق آن، تألیف کتابها و مقالات ناشی از تتبعات و مطالعات تاریخی و شبهتاریخی بوده است. سخن اخیر دولتآبادی، که در بالا نقل شد، گویای این امر است که چرا کتابش را «از قتلعام تا احیای هویت» عنوان نهاده است.
در ادامه، این نکته را نیز باید افزود که دولتآبادی، در سال ۱۳۸۲ش، کتابی تحت عنوان هزارهها، پناهگزینی و کتمان هویت منتشر میکند که به علت کمیاب شدن و همچنین لزوم اعمال ویرایش بر آن اثر، این کتاب، که شکل تصحیح و تکمیلشده آن است، با عنوان هزارهها از قتلعام تا احیای هویت، در سال ۱۳۸۵ش چاپ و منتشر میشود.
«از آنجا که تقاضا برای دریافت کتاب “هزارهها، پناهگزینی و کتمان هویت” زیاد بود و در ضمن، کتاب هم نقصهای جدی از نگاه کمیت و کیفیت داشت، نمیتوانست پاسخگوی نیاز علاقهمندان باشد؛ لذا با افزودن مطالب ضروری و حفظ متن اصلی آن، کتاب حاضر را برای مطالعه علاقهمندان تهیه کردیم و نام آن را نیز، مطابق محتوا، “هزارهها از قتلعام تا احیای هویت” انتخاب کردیم تا دربرگیرنده کل مسائل هزاره و هزارهجات در یک قرن گذشته باشد.» (ص ۱۷)
به جز فصل آخر (فصل هفتم)، که ذکر آن رفت، و همچنین فصل اول، کتاب از فصل دوم تا فصل ششم حالت شرح و تفسیری بر گزیدهای از مطالب جلد سوم سراجالتواریخ را دارد؛ به این صورت که دولتآبادی، سیر تحولات تاریخی را نخست خود، بهصورت تحلیلی و بعضاً با ارجاع به منابعی غیر از سراجالتواریخ، توضیح میدهد، سپس متن مربوط از سراجالتواریخ را نقل میکند.
فصل نخست، که میتوان آن را به عنوان مدخل و مقدمهای جالب و قابل تأمل بر تمام کتاب دانست، به «تاریخچه پناهگزینی افغانستانیها در خارج از مرزهای کنونی» (صص ۱۹–۵۲) اختصاص یافته است. دولتآبادی، خود، در آغاز این فصل یادآور میشود که نمیتوان تاریخ دقیقی از پناهگزینی و مهاجرت افراد از چارچوب سرزمینی که امروز آن را افغانستان میشناسیم، در دورههای مختلف تاریخ، تعیین کرد و این امر خود نیازمند پژوهشهای دیگری است. (ص ۲۱) اما مبدأ قابل توجهی را برای برش تاریخی خود، که دوران امیر عبدالرحمن باشد، انتخاب میکند. وی در توضیح این امر مینویسد:
«چرا محور پناهگزینی باشندگان افغانستانی را مقطع زمانی حکومت عبدالرحمن انتخاب کردیم؟ این انتخاب از آن جهت بود که قبل از عبدالرحمن، مرزهای کشور همواره در حال تغییر بود و گذشته از آن، افغانستانی وجود نداشت! نام کشور خراسان بود و حکومتها به نام محل استقرار خود، مثل حکومت قندهار، هرات، کابل و ترکستان، یاد میشدند.» (ص ۲۵)
«مرزهای کنونی افغانستان نیز در عصر عبدالرحمن تعیین شد. از این تاریخ به بعد، نه یک متر زمین به خاک افغانستان اضافه شد، نه کم، و نه هم نام دیگری غیر از افغانستان در قراردادها ذکر گردید! با این دید، باید تاریخ واقعی افغانستان را از همین دوره آغاز کرد، ولی برای یافتن ریشهها مجبوریم تاریخ خراسان را ورق بزنیم؛ هرچند که فاشیستهای فرهنگی، تعمداً با تغییر نام کشور، مردم ما را از میراث بزرگ فرهنگی مشترک محروم ساختهاند.» (ص ۲۶)
پیش از ادامه یادداشت، شایان ذکر است که مرحوم دولتآبادی، در ارائه تحلیلهای خود در این کتاب، دارای پیشداوریها و پیشفرضهایی در خصوص تحولات افغانستان میباشد؛ به نحوی که از متون تاریخی، همچون سراجالتواریخ، نیز به نوعی استفاده ابزاری برای اثبات همان پیشفرضهای شخصی خود داشته است. این مسئله را، بهطور محسوسی، خواننده در جایجای هزارهها از قتلعام تا احیای هویت متوجه میشود.
دولتآبادی، در تتمه فصل اول، با عنوان «عبدالرحمن و سیاست زمینخواری در افغانستان» (صص ۳۳–۴۴)، با نقلقولی از سراجالتواریخ در اینباره، مینویسد:
«طرح عبدالرحمن در مورد انتقال افغانهای هند به قندوز، بغلان، قطغن و سایر نواحی شمال کشور، شاهرگ حیاتی کشور را، از نگاه اقتصادی، به دست خانوادههای طرفدار حکومت قرار میداد.» (ص ۴۱)
«عبدالرحمن از اول سال ۱۳۰۶ تا اواخر ۱۳۰۷ق، تقریباً به مدت دو سال، در ترکستان باقی ماند، تمامی صفحات شمال را مسخر نمود. او از ترکستان دستور حمله به هزارهجات را صادر کرد و سردار عبدالقدوسخان را مأمور فتح هزارستان نموده، با سلاح و امکانات وسیع روانه بامیان ساخت. در خلال این دو سال، تقریباً تعادل منطقه را برای همیشه به نفع خود، خانواده و قوم خویش تغییر داده بود. در صفحات قبل، دعوت عام ایشان را از یکی از اقوام مردم هند به نواحی قطغن خواندیم؛ اینک بخش دیگر از این طرح را باز میکنیم. مرحوم کاتب با دوراندیشی و حوصلهمندی، یکایک این دستورات را ضبط کرده و در شرح وقایع سال ۱۳۰۹ق مینویسد: [متن سراجالتواریخ]
واضح است که با کشاندن مردم جنوب و شرق کشور به نواحی شمال، خود شمالیها باید کشته شده باشند یا اینکه طوری با آنها برخورد شود که در مرور زمان، خودبهخود از صحنه حذف شوند؛ چنانچه قسمت عمده مردم شیخعلی با همین طرح از منطقه خود حذف شدند. مرحوم کاتب مینویسد: [متن سراجالتواریخ]
مردم جنوب و شرق، وقتی به شمال میرسیدند، نهتنها دولت از آنها حمایت مینمود و تقاوی برایشان میداد، بلکه مردم شکستخورده شمال نیز به آنها به چشم شریک حکومت نگاه کرده، از ترس به آنها احترام مینمودند. لذا این مردم روزبهروز زیاد شده، به اقتدارشان افزوده میشد. اما برعکس، مردم شمال کشور که به جنوب تبعید میشدند، در مناطقی جا داده میشدند که نهتنها از سوی دولت حمایت نمیشدند، بلکه مردم محل نیز به چور و چپاول و غارت جان و مال آنها مبادرت میورزیدند.» (صص ۴۲_۴۴)
ب) رنج هزاره بودن
دولتآبادی در فصل دوم کتاب، «سیاست عبدالرحمن با هزارهها، از آغاز قدرتگیری تا تسلیم کامل» (صص ۵۳_۸۸)، بر این نظر است که «موقعیت و مساحت هزارهجات» و «میزان نفوس هزارهها»، تا پیش از لشکرکشی و سرکوب عبدالرحمن، از کمیت و کیفیت بسیار قابل توجهی برخوردار بوده است که این دو عامل، خود در سرکوب تمامعیار عبدالرحمن مؤثر بودهاند.
دولتآبادی برای تشریح جمعیت و مساحت هزارهجات تا قبل از قتلعام عبدالرحمن، از سایر منابع، غیر از سراجالتواریخ نیز در این قسمت بهره جسته است.
از نقدهایی که میتوان به صورت کلی به کتاب هزارهها از قتلعام تا احیای هویت داشت، این است که در واکاوی و تحلیل رویداد تاریخی قتلعام هزارهها، بیشتر بر عامل بیرونی جامعه هزارهها در آن دوران متمرکز میشود؛ برای مثال، و به تصریح دولتآبادی، سیاستهای فاشیستی عبدالرحمن یا کینه و دشمنیهای شخصی او منجر به این واقعه شد.
با اینکه در لابهلای همین اثر، به سایر عوامل نیز اشاراتی شده است، اما یا به بررسی و تحلیل آن عوامل نمیپردازد یا کمتر پرداخته میشود و فقط در حد اشاره باقی میماند.
برای مثال، در توضیحات صفحه آخر فصل اول، دولتآبادی به اختلافات درونی هزارهها و اینکه سران و میران هزاره در آن برهه رقابت و تنازع داشته و برخی از آنها با دربار عبدالرحمن همکاری میکردند، اشاره میکند؛ یا به نقش انگلیس در قدرتگیری و جهتدهی سیاستهای عبدالرحمن میپردازد؛ و نیز مینویسد که پیش از هزارهها، سایر اقوام و نواحی نیز مورد قلع و قمع قرار گرفتند. اما با این حال، فضای کلی تحلیل او از قتلعام هزارهها، رویکردی یکجانبهگرایانه دارد. به مطالب صفحهای که بدان اشاره شد، با تأمل بنگرید:
«با سرکوب مردم ترکستان، دیگر مشکلی برای حمله به هزارستان وجود نداشت؛ چرا که عبدالرحمن قدمبهقدم به مقصد اصلی خود نزدیک شده بود. او از روزی که در سال ۱۲۹۷ق توسط انگلیسیها قدرت را قبضه کرد، در اولین جنگهای خانوادگی، در سال ۱۲۹۸ق، با همکاری قوای انگلیس، ایوبخان را در هرات شکست داده، به ایران فراری ساخت. در سالهای ۱۲۹۸ق و ۱۲۹۹ق، سعیدمحمود کنری، داماد وزیراکبرخان معروف، را که خود را پادشاه میخواند، سرکوب نمود. در سال ۱۲۹۹ق قیام غلجاییها سرکوب شد و در سال ۱۳۰۱ق شینواریها درهم کوبیده شدند. قیام قوم منگل در جنوب و قیام ازبکها در میمنه نیز درهم شکست. در سال ۱۳۰۶ق قیام ترکستان سرکوب گردید و نواحی شمال کاملاً زیر تسلط حکومت کابل درآمد و مردم شیخعلی از سر راه کابل ـ شمال برداشته شدند. بنابراین، در آغاز دهه دوم قدرت عبدالرحمن، تنها خار چشم حکومت و قدرت کابل، هزارهجات بود. چنانچه قبلاً اسنادی را ذکر کردیم که مقدمات کار از قبل آماده بود و نیاز به فرصت زمانی داشت، جاسوسان تمامی راهها و امکانات هزارهجات را بررسی کرده، در مزارشریف به عبدالرحمن رسانیده بودند. اختلاف درونی جامعه هزاره، تعدادی از سران هزاره را نیز در رکاب امیر آماده سرکوبی مردمشان ساخته بود.» (ص ۵۲)
دولتآبادی در آغاز فصل سوم (صص ۸۹_۱۱۶) مینویسد:
«به اعتراف تاریخ، هزارهها پس از تسلیم شدن، چارهای جز قیام نداشتند، ولی عبدالرحمن میتوانست از این قیام جلوگیری کند. اگر عبدالرحمن و قوای تحت امر، سرکردگان نظامی و طرفداران ایلیـقبیلهای او انسان میبودند و با خصلت انسانی دمساز بودند، یا اینکه هزارهها را همچون خود دارای حق زندگی و انسان میشمردند، شاید این فاجعه عظیمی که در تاریخ وطن سابقه نداشت، به این شکل فجیع اتفاق نمیافتاد. اما عبدالرحمن و طرفداران او، تلاشی را که در راه جنگ، خشونت و برادرکشی به کار بستند، هرگز برای صلح و آشتی ملی انجام ندادند. این برخورد، شک و تردیدهایی را به وجود میآورد که آیا عبدالرحمن در این طرح تصفیه نژادی و قومی در هزارهجات تنها بود یا دولت انگلیس نیز در این فاجعه بشری شرکت داشت؟» (ص ۹۱)
«هدف عبدالرحمن و حکومت او از این سیاست تصفیه نژادی، کاملاً روشن بوده و هست… به راستی، تخم کینه و دشمنی را که عبدالرحمن در سرزمین افغانستان پاشید، تا امروز فاشیستها و دشمنان مردم افغانستان از بذر آن درو میکنند و نمونه آخر آن طالبان بود که همان سیاست عبدالرحمن را با نامی دیگر در پیش گرفتند.» (ص ۹۴)
«شاید به ذهن بسیاری از خوانندگان این سؤال خطور کند که اگر عبدالرحمن از ابتدا قصد تصرف زمین هزارهها را داشته و هزارهها را به همین انگیزه قتلعام و نابود کرده تا جا و مکان آنها را به افغانها (پشتونها) بسپارد، پس چرا دستور خرابی قلعهها و آبادانیهای هزارهها را داده، چرا باغها و مزارع را کاملاً آتش زده و ویران نمود؟ پاسخ بسیار ساده و روشن است؛ هدف، همان تصاحب زمین و دارایی مردم هزاره بود، ولی عبدالرحمن نهتنها در صدد غصب زمین و خانه مردم هزاره بود، بلکه در پی محو کامل هویت این قوم برای همیشه از کشور بود. او نمیخواست سند و مدرکی باقی بماند که نشان دهد این سرزمینهای سرسبز و آباد، روزی مال مردم هزاره بوده و افغانها آن را به زور تصاحب کردهاند!» (ص ۱۰۹)
چنین به نظر میرسد که هزارهها واقعه سرکوب و قتلعام عبدالرحمن را تنها با خاطرهای جمعی، توأم با زخم و درد، در حافظه تاریخی خود سپردهاند و همواره نیز آن واقعه را با همین زخم ناسور تداعی و بازخوانی میکنند.
البته عمق فاجعه قتلعام و سرکوب هزارهها نیز به گونهای است که مجال عبور از این زخم ناسور را بهآسانی به هر هزارهای نمیدهد.
«انسانیت از کل جامعه افغانستان رخت بربسته بود. عبدالرحمن، مثل تمامی ستمگران بیدین و بیناموس، مال، جان و ناموس تمام مردم هزاره را بر سربازان خود مباح اعلام کرده بود. واضح است با آن جهالتی که در این کشور وجود داشت و با آن تعصبات مذهبی که ملانمایان تشدید میکردند، چه فجایعی رخ داده باشد! مرحوم کاتب که از نزدیک شاهد صحنه بوده، معتقد است که مشابه فجایع هزارهجات در تاریخ بشریت رخ نداده بود. تفاوت دیگر فجایع هزارهجات با فجایع مناطق دیگر و کشورهای مختلف، در این بود که بسیاری از این فجایع در زمانی رخ داد که هزارهجات، به اصطلاح حکومت کابل، فتح شده بود؛ یعنی جنایات ضدبشری بیشتر نسبت به اسرا، تسلیمشدگان، مردم بیطرف و حتی هزارههای طرفدار حکومت اعمال گردید. ممکن است تعدادی از توجیهگران حکومت بکوشند جنایات عبدالرحمن و سربازان او را در هزارهجات، به بهانه اینکه «در جنگ حلوا پخش نمیکنند»، موجه جلوه دهند، ولی واقعیت این بود که ۹۰ درصد جنایات، پس از جنگ و در فضای به اصطلاح صلح و امنیت رخ داد. اگر این پرونده به درستی از سوی نهادهای حقوقی جهان مورد بازشناسی و بازخوانی قرار گیرد، نهتنها سران آن روز افغانستان، بلکه حتی نوادگان جنایتکاران جنگی نیز باید از کرده پدران خود در حق مردم هزاره شرمسار و خجالتزده باشند و تحت فشار وجدان!» (ص ۱۱۳)
دولتآبادی، بعد از آوردن دستور حکومتی عبدالرحمن مبنی بر قتلعام و غارت هزارهجات از سراجالتواریخ، مینویسد:
«این فرمان، عمق کینه و دشمنی عبدالرحمن را نسبت به مردم هزاره به نمایش میگذارد؛ چون دستور عام برای قتل و غارت هزارهها صادر شد، از آن پس سربازان هر کسی را پیدا میکردند، میکشتند و هیچ بازخواستی و پرسشگری وجود نداشت که بگوید به چه دلیل کشتی؟ هر سرباز که به خانه خود برمیگشت، چند تن اسیر را با خود به سوغات میبرد. چنانچه قبلاً تذکر رفت، سپهسالار غلامحیدرخان پس از اشغال ارزگان، راه ترکستان را در پیش گرفت و در بازگشت به آن صوب، تعدادی اسیر نیز با خود انتقال داد. مرحوم کاتب تعداد این مظلومان در بند را ۱۱۰۰ نفر، اعم از مرد و زن، ذکر نموده و مینویسد: [متن سراجالتواریخ] تعداد سربازان را قبلاً به نقل از تیمور خانف ذکر کردیم، ولی در آمارها عموماً سربازان مأمور سرکوبی هزارهها را بین ۵۰ تا یکصد هزار نفر ذکر کردهاند. اگر هر کدام بهطور متوسط دو نفر اسیر گرفته باشند، حدود دویست هزار کنیز و غلام از مردم هزاره به دست سربازان طرفدار حکومت کابل در جریان جنگ افتاد. پس از جنگ، این تعداد به مراتب بیشتر شد که در جای خود ذکر خواهد شد.» (صص ۱۱۵_۱۱۶)
«هزارهها، علاوه بر تحمل شکست، اسیر دادن و قتلعام شدن، با پدیده دیگری به نام تغییر مذهب نیز مواجه شدند. در مساجدشان ملاامام سنی تعیین شد که با تعصب تمام، احکام مذهب حنفی را بر زندهماندههای هزارهها اعمال مینمود. وضعیت مردم هزاره بسیار وحشتآور و کشنده بود؛ به حدی که حتی برخی از دشمنان خود را به ترحم وامیداشت، ولی عبدالرحمن هرگز سرِ رحم نیامد و همچنان در دشمنی آشکار با هزارهها باقی ماند. به یک گزارش و پاسخ عبدالرحمن به آن توجه کنید و عمق کینه این حاکم ستمگر را دریابید. [متن گزارش از سراجالتواریخ] از محتوای گزارش فوق و دستور عبدالرحمن به این نتیجه میرسیم که عبدالرحمن بویی از انسانیت و ترحم نبرده بود، وگرنه چگونه راضی میشد که مردم شکستخورده و تسلیمشده، اینگونه زجرکش شوند… وقتی یک مردم کارشان به جایی برسد که از میان سرگین اسبان، جو و جواری را جدا کرده و با آن خود را زنده نگه دارند، این پایان زندگی است و از سوی دیگر، خط آخر ددمنشی طرف مقابل را به نمایش میگذارد.» (صص ۱۱۹_۱۲۱)
ج) احیاگران هزاره
همانطور که پیشتر ذکر شد، فصل هفتم هزارهها از قتلعام تا احیای هویت آخرین و طولانیترین فصل کتاب است که با بیش از دویست صفحه، حکم یک کتاب مستقل را دارد.
دولتآبادی در این فصل، زندگی و کارنامه پنج تن از احیاگران هویت سیاسی_اجتماعی جامعه هزاره را به ترتیب زمانی بررسی میکند که عبارتاند از: ۱_ ملافیض محمد کاتب، ۲_ عبدالخالق هزاره، ۳_ ابراهیمخان گاوسوار، ۴_ شهید علامه بلخی و ۵_ رهبر شهید استاد مزاری.
«تلاش برای هویتیابی دوباره هزاره، از همان جایی شروع شد که طرح محو هویت این قوم در همانجا ریخته شد و آن، دربار حاکم ستمگر، بنیانگذار افغانستان متحد، عبدالرحمن جابر، بود که شرح آن را در فصلهای گذشته خواندیم. اگر عبدالرحمن اولین نابودکننده و کتمانگر هویت مردم هزاره و شیعه محسوب میآید، بدون شک مرحوم ملافیض محمد کاتب، “پدر تاریخ افغانستان”، اولین احیاگر دوباره هویت این قوم شکستخورده محسوب میگردد.» (ص ۲۹۹)
عنوان «پدر تاریخ افغانستان» در وصف مرحوم کاتب، در آثار دولتآبادی و همچنین در آثار دیگر نویسندگان افغانستان به چشم میخورد. فارغ از اینکه لقب «پدر تاریخ افغانستان» از چه زمان و به چه دلیل به ایشان نسبت داده میشود، میتوان در این عنوان قدری تشکیک و تأمل نمود. چنانچه منظور از «تاریخ» در ترکیب «پدر تاریخ افغانستان»، تاریخ به معنای علمی آن باشد، سراجالتواریخ با این احتساب، نوعی وقایعنگاری محسوب میشود و نه یک اثر تألیفی به سبک علمیِ تاریخ. همچنین اگر منظور از عنوان «تاریخ» در ترکیب وصفی «پدر تاریخ افغانستان»، همان سبک متداول و کهن وقایعنگاری باشد، باز هم سراجالتواریخ با این اسلوب تدوین و نگارش، اولین و تنها اثر در خصوص تحولات تاریخ افغانستان نیست و پیش از آن، آثاری همچون تاجالتواریخ و یا پیشتر از آن، اثری همچون تاریخ احمدشاهی وجود داشته است. پس به چه دلیل صاحب سراجالتواریخ به این لقب مزین شده است؟ با اینکه مرحوم دولتآبادی در این اثر و آثار دیگری که نویسنده مقاله حاضر آنها را دیده، از این لقب در رثای کاتب به کرات یاد میکند، اما در جایی توضیحی برای چرایی استعمال این عنوان نداده است.
آخرین فصل کتاب، صرفاً یک زندگینامه از پنج تن احیاگر هویت هزاره نیست، بلکه دولتآبادی کوشیده است بیوگرافی این پنج شخصیت را، همچون فصول قبلی کتاب، با تحلیل و بررسیای که مخصوص سبک خودش است، روایت کند. از همینرو، هم خواندنیتر میشود و هم قابل تأمل و نقد.
دولتآبادی درباره آخرین احیاگر هویت هزاره، عبدالعلی مزاری، توضیحاتی میدهد که این نوشتار را با نقد و بررسی همین توضیحات خاتمه میدهیم.
«نهال خودباوری را که مرحوم کاتب با قلم و اندیشه در سرزمین سوخته و آتشگرفته قلبهای مردم شکستخورده غرس نمود، عبدالخالق جوان با خون خود، خانواده و دوستان خویش آبیاری کرد. ابراهیمخان گاوسوار با قیام خود و علامه بلخی و یارانش با سالها زندانی شدن و زجر کشیدن، آن را به شاخ و برگ رسانیدند. ولی برای به بار رسانیدن این درخت، تلاشهای زیادی لازم بود و فداکاری، ازخودگذشتگی و نگهداری فراوان میخواست. پیچکهای زیادی به شاخ و برگ این درخت چسبیده بود تا شیره آن را چشیده، ریشهها را خشک کند؛ با اینکه قد و قامت درخت همچنان ایستاده باشد. خارها و درختهای زیاد و بیثمری نیز در اطراف این درخت روییده بود که آن را از نظرها مخفی میساخت. در این میان، به باغبانی دلسوز و آگاه به رمز و راز پرورش و آبیاری نیاز بود تا آن درخت محسور شده را از پیچکهای مضر و درختان بیحاصل خشاوه کند. این درخت، درخت خودباوری بود و این باغبان، رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری، پنجمین احیاگر هویت مردم هزاره و شیعه، که با سه سال مقاومت خود در غرب کابل، نهتنها این درخت هویت را از پیچکها خشاوه کرد، بلکه با اسارت و شهادت خود به دست دشمنان باغ و درخت، آن درخت را برای همیشه آب داد. او با خون خود چشمهای در کنار این درخت جاری ساخت تا برای همیشه تاریخ، تا این باغ باشد، این درخت هم سرسبز و خرم، در کنار سایر درختان باغ، به باروری خود ادامه دهد… در حقیقت، این «مزاری» بود که هم کاتب و خالق را زنده کرد و هم گاوسوار و بلخی را بر سر زبانها انداخت.» (صص ۴۳۵_۴۳۶)
نویسنده این سطور، با عطف به این نکته که ارادت و احترام ویژهای برای شخص و شخصیت «عبدالعلی مزاری» قائل است و جایگاه و اهمیت مزاری نیز فراتر از آن است که بتوان آن را نادیده گرفت، با این توضیح در سالهای اخیر کوشیدهام نگاه انتقادی را در بازخوانی تاریخ و هویت هزارهها مدنظر قرار دهم و به این نتیجه رسیدهام که از ملزومات عصر و زمان ما، بیش از آنکه تجلیل مزاری باشد، نقد و تحلیل اوست.
چنانچه رویکرد انتقادی را در بازخوانی تاریخ کنار بگذاریم و با بتسازی، اسطورهسازی و همچنین با داشتن پیشفرض و پیشداوری به سراغ تاریخ برویم، نهتنها درسآموزی و عبرتگیری، که ثمره مطالعه تاریخ است، حاصل نمیشود؛ بلکه وضعیت امروزمان را نیز آشفتهتر و مستأصلتر خواهد نمود. اگرچه مرحوم دولتآبادی در تمام کتاب تنها قصد بازخوانی صرف رویدادها را داشته است، اما در این بخش کتاب، روایتها و تحلیلها بیش از پیش با چاشنی حب و بغض، و با پیشفرض و پیشداوری همراه است.