بزرگ‌تر از گودزیلا؛ شبی برای شعر، موسیقی و دیدار با کلمات

گزارشگران: داوود عرفان، محمد عرفان

گزارشی از یک شب ادبی در لایپزیگ؛ جایی که شعر از میان جمعیت برخاست، زبان‌ها به گفت‌وگو نشستند و هر صدا فرصتی برای شنیده‌شدن یافت.

لایپزیگ، جمعه، ۹ اکتبر ۲۰۲۶

بعضی شب‌ها را نمی‌توان تنها با فهرستی از اتفاقات به یاد آورد. آنچه از چنین شب‌هایی در ذهن باقی می‌ماند، بیشتر از هر چیز، احساسی است که در فضا جریان داشته است؛ صدای آدم‌هایی که شعرهایشان را با دیگران در میان می‌گذارند، موسیقی‌ای که میان کلمات می‌نشیند و لحظه‌هایی که غریبه‌ها، دست‌کم برای چند ساعت، به واسطهٔ هنر به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

آن شب در لایپزیگ، ما فرصت تجربهٔ چنین فضایی را در برنامه‌ای با نام «Größer als Godzilla» داشتیم؛ محفل ادبی‌ای که در آن شعر نه اثری دور از دسترس، بلکه بخشی زنده از زندگی و تجربهٔ انسانی بود.

وقتی شعر به میان مردم می‌آید

یکی از نخستین چیزهایی که در این برنامه توجه ما را جلب کرد، شیوهٔ آزادانهٔ برگزاری آن بود. برخلاف بسیاری از برنامه‌های ادبی که ترتیب اجراها از پیش تعیین شده است و هر شرکت‌کننده در زمان مشخصی روی صحنه می‌رود، اینجا هرکس می‌توانست، هنگامی که احساس آمادگی می‌کرد، از جایش برخیزد، به سوی صحنه برود و شعر یا متن خود را بخواند.

برای حضور روی صحنه لازم نبود کسی از پیش انتخاب شده باشد یا جایگاهی ویژه داشته باشد. کافی بود متنی برای خواندن و میلی برای شریک‌شدن در تجربه‌ای ادبی وجود داشته باشد.

در چنین فضایی، شعر فقط چیزی نیست که مخاطب در سکوت به آن گوش دهد؛ راهی برای حضور، مشارکت و برقراری ارتباط است. صحنه در انحصار یک فرد یا گروه خاص قرار ندارد، بلکه هر شرکت‌کننده می‌تواند برای لحظاتی آن را در اختیار بگیرد و کلماتش را با دیگران در میان بگذارد.

میان شعر و موسیقی

اما این شب تنها به کلمات محدود نمی‌شد. موسیقی نیز بخش مهمی از تجربهٔ آن بود و به فضای ادبی برنامه بُعد دیگری می‌بخشید.

پس از چند نوبت شعرخوانی، موسیقی نیز جای خود را در برنامه پیدا می‌کرد. همراهی گیتار با صدای خواننده، حال‌وهوای جمع را برای مدتی تغییر می‌داد؛ گویی میان کلمات خوانده‌شده و نت‌های موسیقی، گفت‌وگویی بی‌واسطه شکل می‌گرفت.

این رفت‌وآمد میان شعر و موسیقی به شب تنوع می‌بخشید، بی‌آنکه پیوستگی فضای آن را از بین ببرد. هر دو هنر با زبان خود احساس را منتقل می‌کردند؛ گاهی از راه واژه‌ها و گاهی از مسیر صدا و ملودی.

آشنایی با شاعرانی از جهان آلمانی‌زبان

برای ما، این گردهمایی فرصتی فراتر از حضور در یک برنامهٔ فرهنگی بود. در طول شب با تعدادی از شاعران آلمانی‌زبان آشنا شدیم و دربارهٔ نوشته‌ها و شعرهایشان با آن‌ها گفت‌وگو کردیم.

ما از برخی از شاعرانی که با آن‌ها آشنا شدیم درخواست کردیم شعرهایشان را در اختیارمان بگذارند تا بتوانیم آن‌ها را به فارسی ترجمه کنیم و در قالب این گزارش و مطالب مرتبط با آن منتشر کنیم.

این درخواست، سرآغاز ارتباطی بود که امیدواریم به فرصتی برای معرفی صداهای ادبی معاصر آلمانی‌زبان به مخاطبان فارسی‌زبان تبدیل شود.

در ادامه، متن آلمانی و ترجمهٔ فارسی چند شعر از این مجموعه را می‌خوانید. ترجمه‌ها می‌کوشند مضمون و تصاویر شعرها را به فارسی منتقل کنند؛ هرچند بازی‌های زبانی، طنز و برخی ظرافت‌های زبان مبدأ همیشه به‌طور کامل قابل انتقال نیستند.


Gleich drei Wunder auf einmal…

شاعر: Jakob Zschampert

متن آلمانی

Ein Gläubiger kniet vorm Altar,
so klein, man nimmt ihn gar nicht wahr. 
Und größer kann er auch nicht sein,
denn links und rechts fehlt je ein Bein. 
So betet er von früh bis spät,
derweil jeder vorüber geht. 
Und auch gibt’s keinen, der versteht,
wie er im Gotteshause fleht: 
„Vater, gib mir Beine!“
Aber der gab ihm keine. 


Leipzig, den 26.07.2026

ترجمهٔ فارسی: سه شگفتی، یک‌جا

مؤمنی پیش محراب زانو زده است،
آن‌قدر کوچک
که اصلاً به چشم نمی‌آید.

بزرگ‌تر هم نمی‌تواند باشد،
چون از این‌سو و آن‌سو
هر دو پا را کم دارد.

از صبح تا شب دعا می‌کند
و در این میان،
همه از کنارش می‌گذرند.

هیچ‌کس هم نیست
که بفهمد
در خانهٔ خدا چگونه التماس می‌کند:

«پدر، به من پا بده!»

اما او
هیچ پایی به او نداد.


 Ich bin komplett

شاعر: Jakob Zschampert

متن آلمانی

Facettenreich zerstückelt mich
meine Gefühlswelt. Ritterlich
verkostümiert manch Emotion
mich wie ein Rüstkorsett. Und schon
entspannt sich mein gesamter Leib.
So ausgeglichen glücklich treib
ich vor mein Bäderspieglein
und schaue auch sogleich hinein.
Zerstückelt? Ja. Fast kleinkariert
bin ich mental fast fragmentiert.
Die Augen blicken lieblich starr,
nehmen ausschließlich Frohsinn wahr.
Die Hände halten sich entspannt
ganz lax und chillig an der Hand.
Die Haut ist gut gefärbt und schwitzt.
Der Torso wackelt ganz gewitzt
und sportlich atme im Akkord
ich mir den Lebensodem fort.
Mein Mund sagt einfach: „Alles gut.“
Doch ich besteh’ komplett aus Wut.


Altscherbitz, den 10.06.2026

ترجمهٔ فارسی: من کامل‌ام

جهان احساساتم مرا به هزار تکه می‌شکند؛
هر احساسی، شوالیه‌وار،
لباسی بر تنم می‌کند،
چون زرهی تنگ و سخت.

و ناگهان تمام تنم آرام می‌گیرد.

چنان متعادل و خوشحال
به سوی آینهٔ حمام می‌روم
و بی‌درنگ در آن نگاه می‌کنم.

تکه‌تکه؟

بله.
از نظر ذهنی تقریباً خرد شده‌ام؛
انگار همه‌چیزم
به قطعات کوچک تقسیم شده است.

چشم‌هایم با مهربانی خیره مانده‌اند
و فقط شادی را می‌بینند.

دست‌هایم آسوده و بی‌خیال،
در کنار یکدیگر آرام گرفته‌اند.

رنگ پوستم خوب است
و عرق می‌کنم.

تنه‌ام با زیرکی تکان می‌خورد
و ورزیده و هماهنگ،
پی‌درپی
هوای زندگی را از ریه‌هایم بیرون می‌دهم.

دهانم فقط می‌گوید:
«همه‌چیز خوب است.»

اما من
سراپا از خشم ساخته شده‌ام.


 Flüssiger Krieg

شاعر: Jakob Zschampert

متن آلمانی

Das Wasser ist beschützenswert,
wird durch zu viele bloß versehrt.
Von daher ist es nicht verkehrt,
wenn man des Missbrauchs sich erwehrt. 
Wir nehmen uns des Wassers an
und schützen alles Wasser dann,
dass jeder sich betrinken kann,
der uns mit Geld auch winken kann. 
So bleibt das Wasser unverdreckt,
vor Taugenichtsen gut versteckt,
auf dass es jeden wohl erqueckt,
dessen Finanzen sind gedeckt. 
Wen’s wirklich dürstet, der beweist
dies damit, dass er nicht nur dreist
das Wasser hinterschlingend speist,
doch dick ins Portemonnaie mir scheißt. 


Leipzig, den 23.09.2026

ترجمهٔ فارسی: جنگ سیّال

آب شایستهٔ حفاظت است،
اما بسیاری تنها آن را زخمی می‌کنند.

پس بی‌راه نیست
اگر در برابر سوءاستفاده از آن دفاع کنیم.

ما مراقب آب می‌شویم
و از همهٔ آب‌ها محافظت می‌کنیم،
تا هرکس بتواند خودش را سیراب کند،
اگر پولش را به ما نشان دهد.

به این ترتیب آب آلوده نمی‌شود،
از دسترس بی‌مصرف‌ها پنهان می‌ماند،
تا برای کسانی که وضع مالی‌شان روبه‌راه است
گوارا و خوشایند باشد.

هرکس واقعاً تشنه باشد،
باید این را ثابت کند؛
نه فقط با ولع آب را سر بکشد،
بلکه پول کلانی هم
در جیب من بریزد.


Wenn man versucht, nicht zu blinzeln

شاعر: Jakob Zschampert

متن آلمانی

Das ganze schöne Himmelsblau
spannt sich am Firmament. Genau,
als wäre es ein Spannbettlaken,
welches am Horizont mit Haken
allseitig festgetackert sei,
mit Himmel voll beackert sei. 
Und wenn man diesen Himmel späht,
wie er allzeit von früh bis spät
und allweit hier und dort und quer
sich hinplauzt, wie ein Sack so schwer
und tut, als wäre, was er sagt,
stets rein und hellerlichter Tag, 
Verstehe ich, warum geblendet
und blind das ganze Volk hier endet. 


Leipzig, den 17.09.2026 

ترجمهٔ فارسی: وقتی تلاش می‌کنی پلک نزنی

تمام آبی زیبای آسمان
بر پهنهٔ افق کشیده شده است؛
درست مثل ملحفه‌ای کش‌دار
که با قلاب‌هایی از هر سو
به افق محکم شده باشد
و سراسر آسمان را پوشانده باشد.

وقتی به این آسمان خیره می‌شوم،
که از صبح تا شب،
این‌سو و آن‌سو و در هر جهت گسترده است،
و چون کیسه‌ای سنگین لم داده،
وانمود می‌کند هرچه می‌گوید
پاک و روشن است
و روز همیشه تابناک است،

می‌فهمم چرا مردم اینجا
با چشمانی خیره و فریفته
سرانجام نابینا می‌شوند.


Mit Wolken wie ein Schollen-Meer

شاعر: Moldy Jogger

متن آلمانی

Mit Wolken wie ein Schollen-Meer
doch umgekehrt, der Himmel ist was rettet –
nicht die Schollen – oder Wolken – wie im Meer
Wir wissen wenig, sagt man uns – äh, also – im Fernseher
Von den Tiefen,
tief im Meer so viel verborgen,
doch der Himmel, hinter Wolken
so viel tiefer noch es schwingt ins Höher
Jede Tiefe, noch so abgrundhaft ist gründig
Läuft immer zu dem Ende, wo die Höhe endlos sein kann
Abgrundhaft ist gründig heißt,
es gibt ein wirklich ganz Rock bottom,
nicht in der Höhe, nicht nach oben
dort irgendwo hinter den Wolken
weiter noch und weiter oben,
kein Halt, doch auch kein Ende.
Immer höher steigen in die Tiefen des was Alles heißt.
Aufsteigen, freier Fall und fallen,
fliegen, tauchen, Fahrt durch Raum
die Höhe hier ist bald vergangen
und für uns jetzt ist es ein von nun an
in die Tiefen des Welt-Alles starren

busfahren am morgen und müde und schollen wolken

ترجمهٔ فارسی: سفر با اتوبوس در صبح، خسته و میان ابرهای تکه‌تکه

دریایی از ابرهای تکه‌تکه،
اما وارونه؛
این آسمان است که نجات می‌دهد،
نه تکه‌های یخ و نه ابرها،
آن‌گونه که در دریا می‌بینیم.

به ما می‌گویند چیز زیادی نمی‌دانیم؛
اِ… یعنی این را
در تلویزیون به ما می‌گویند.

از ژرفاهای دریا
چیزهای بسیاری پنهان مانده است؛
اما آسمان، پشت ابرها،
چه ژرفای بیشتری را
در خود پنهان کرده است.

هر ژرفایی، هرقدر هم پرتگاه‌وار،
ریشه‌ای در ژرفا دارد؛
همیشه به جایی می‌رسد
که بلندی می‌تواند بی‌انتها باشد.

این‌که پرتگاه ریشه‌دار است یعنی
واقعاً تهی وجود دارد؛
نه در بلندی، نه رو به بالا،
بلکه آنجا، جایی پشت ابرها،
بالاتر و باز هم بالاتر؛
نه تکیه‌گاهی هست
و نه پایانی.

پیوسته بالاتر رفتن،
در ژرفای آنچه «همه‌چیز» نام دارد؛
بالا رفتن، سقوط آزاد و افتادن،
پرواز کردن، شیرجه زدن،
سفر در فضا.

این بلندی به‌زودی پشت سر گذاشته می‌شود؛
و برای ما، از این پس،
خیره‌شدن به ژرفای جهانِ همه‌چیز است.


Schon und wieder diese Schollen-Wolken

شاعر: Moldy Jogger

متن آلمانی

Schon und wieder diese Schollen-Wolken:
Halten Abstand und den Anschluss,
treiben über Morgen-Himmel diesmal.
Verborgen bleibt die Tiefe/Höhe – durch das Blau,
dass Sterne gut verbergen kann und Leere …
Zerfleddern, zerfasern, sind intakt, und dann
lässt der Wind nach, oder was Macht und sie geraten,
ins stocken – wie Milch, wie Schnee,
nein nicht wirklich so wie Sachen, und vergleichbar mit- sind Wolken.
Sie erinnern daran, wecken Anschein.
sind sie überhaupt denn etwas?
Ja.
Aber…
Als sie dann am blauen Himmel zerstoben…
Da… Oben…
Da wo nichts bleibt wie es ist der Kaffee mit der Flocken-Milch –
ausgetrunken.
Weg. Verwscht. 
auf der rückfahrt, und die ssind schon wieder da die schollen wolken

 

ترجمهٔ فارسی: در راه بازگشت، و باز هم همان ابرهای تکه‌تکه

باز هم همان ابرهای تکه‌تکه؛
فاصله را حفظ می‌کنند
و در عین حال همراه می‌مانند،
این بار بر آسمان صبح شناورند.

ژرفا و بلندی پنهان می‌مانند
پشت آن آبی
که ستاره‌ها و خلأ را
به‌خوبی پنهان می‌کند…

ازهم‌گسیخته و ریش‌ریش‌اند،
اما هنوز سالم‌اند؛
و بعد باد فرو می‌نشیند،
یا هرچه که هست،
و ابرها از حرکت می‌ایستند؛
مثل شیر، مثل برف—
نه، واقعاً نه شبیه چیزها،
بلکه شبیه… ابرها.

یادآور چیزی‌اند،
تصویری را در ذهن بیدار می‌کنند.
اصلاً چیزی هستند؟
بله. اما…

وقتی آن بالا، در آسمان آبی،
پراکنده شدند…
آنجا، بالا،
جایی که هیچ‌چیز همان‌طور نمی‌ماند،
قهوه با شیرِ کف‌آلود
نوشیده شده است.

تمام.
محو.
پاک‌شده.


Leicht, später wie ein zweiter Kaffee

شاعر: Moldy Jogger

متن آلمانی

Leicht, später wie ein zweiter Kaffee,
zurück sind sie die Schollen
Stehn am Himmel – kaum ein ziehen
Jemand dort vergisst sie…
umzurühren
kalt wirkt’s nicht, es muss wohl Thermo
Das Schollen-Meer wie oben Nordpol
Klar und blau und Wärme spüren,
an Erde und den Himmel rühren
Die Schollen die ins off’ne führen
Der Himmel hoch und tief das Meer
So gehört sich’s und nicht umgekehrt
unten, hinten gibt’s die nicht. Die Oberfläche wo sie treiben,
nur so dünn und wenig, Bruchteil
Die hohen und die tief’ren Schichten
nichts zu tun mit diesen – Schollen wie im Meer
majestetisch hüll’n sie äußre Schichten
ein von unsren Sphären 
bullen story ausm buch vorlesen

ترجمهٔ فارسی: قهوهٔ دوم، کمی دیرتر

سبک، کمی بعد،
مثل قهوه‌ای دوم،
ابرهای تکه‌تکه بازگشته‌اند؛
در آسمان ایستاده‌اند،
تقریباً بی‌حرکت.

کسی آن بالا فراموششان می‌کند…

برای هم‌زدن سرد نیست؛
پس لابد فلاسک است.

دریای تکه‌های یخ، آن بالا،
مثل قطب شمال؛
آسمان صاف و آبی است
و گرما را احساس می‌کنیم،
به زمین و آسمان دست می‌کشیم.

تکه‌ها راهی به فضای باز می‌گشایند؛
آسمان بلند است
و دریا ژرف.

چنین است که باید باشد، نه وارونه؛
پایین و پشت سر،
چیزی از آن‌ها نیست.

سطحی که بر آن شناورند،
لایه‌ای نازک و اندک،
بخشی کوچک از همه‌چیز.

لایه‌های بالاتر و ژرف‌تر
ربطی به این تکه‌ها ندارند؛
تکه‌هایی که با شکوه،
لایه‌های بیرونی سپهر ما را
در آغوش می‌گیرند.


وقتی یک شعر میان دو زبان سفر می‌کند

در میان اجراهای آن شب، ما نیز فرصت پیدا کردیم سهم کوچکی در این گردهمایی ادبی داشته باشیم. من شعری را به زبان فارسی خواندم و پسرم همان شعر را به زبان آلمانی اجرا کرد؛ تجربه‌ای دو‌زبانه که برای ما معنای ویژه‌ای داشت.

شنیدن یک شعر در دو زبان، آن هم در فاصله‌ای کوتاه، فرصتی فراهم کرد تا مخاطبان با دو موسیقی زبانی متفاوت روبه‌رو شوند. فارسی، با آهنگ و ریتم خاص خود، و آلمانی، با صداها و ضرباهنگ متفاوتش، در کنار یکدیگر قرار گرفتند و یک اثر را از دو مسیر به گوش حاضران رساندند.

پس از اجرا، در گفت‌وگو با برخی از افرادی که به شعر گوش داده بودند، متوجه شدیم که ریتم و آهنگ زبان فارسی برایشان جالب و شنیدنی بوده است. برای ما، شنیدن چنین بازخوردی دلگرم‌کننده بود؛ زیرا نشان می‌داد حتی وقتی مخاطب با زبان یک شعر آشنایی ندارد، باز هم می‌تواند با موسیقی کلمات و شیوهٔ بیان آن ارتباط برقرار کند.

ما هم شعر خواندیم

در میان شعرهایی که آن شب در لایپزیگ شنیده شد، ما نیز شعر خود را با حاضران قسمت کردیم؛ شعری دربارهٔ تجربهٔ مهاجرت، نگاه دیگری‌ساز و تنهایی انسان.

چشمان سیاهت

جُرمی است

زلف‌های سیاهت

گناهی

و لهجه‌ات
صدایی ناآشنا

تو رنگین‌پوستی
که نامت را نوشته‌اند
«دیگری»

و نافت را بریده‌اند
با دربدری

یادت هست، نازنین؟

چشمان سیاهت
اقیانوسی آبی بود
به رنگ تمام چشم‌های جهان

و زلف‌های سیاهت
قشنگ‌ترین رنگ هستی

و چهرهٔ گندمی‌ات
شالیزاری که شاعران
در سایهٔ آن اتراق می‌کردند

این‌جا اما

چشم‌هایت جرمی است
و زلف‌های سیاهت گناهی
و لهجه‌ات صدایی ناآشنا

و تو رنگین‌پوستی
که نامت را نوشته‌اند
«دیگری»

و نافت را بریده‌اند
با دربدری

…

دوباره شعر می‌سازم
چشمان سیاهت را

دوباره تار می‌نوازم
زلف‌های افشانت را

اینجا، اینجا
که انسان تنهاست
تنهاتر از آدم
قبل از حوا!

این شعر از تغییر معنای نشانه‌های ظاهری در دو فضای متفاوت سخن می‌گوید. چشم‌های سیاه، زلف‌های تیره و لهجه‌ای که زمانی بخشی طبیعی از هویت انسان بوده‌اند، در محیطی دیگر ممکن است به معیارهایی برای فاصله‌گذاری تبدیل شوند.

اما شعر در این نقطه متوقف نمی‌ماند. گوینده تصمیم می‌گیرد دوباره شعر بسازد و تار بنوازد؛ یعنی به کمک هنر، تصویری را که از انسان گرفته شده است، دوباره بازآفرینی کند.

برای ما، اجرای این شعر در دو زبان تجربه‌ای شخصی و در عین حال جمعی بود. فارسی، زبان نخست شعر، و آلمانی، زبان اجرای دوبارهٔ آن، در یک فضای مشترک به هم رسیدند. این بار تفاوت زبان نه مانعی برای ارتباط، بلکه بخشی از تجربهٔ شنیدن بود.

سخاوتی کوچک که به فضای شب تعلق داشت

جزئیات کوچک گاهی بیش از هر چیز دیگری حال‌وهوای یک رویداد را نشان می‌دهند.

در این برنامه، هر کسی که شعری می‌خواند، از طرف برگزارکنندگان یک نوشیدنی رایگان دریافت می‌کرد؛ حرکتی ساده و در عین حال صمیمانه که به فضای دوستانهٔ گردهمایی می‌افزود.

این رسم کوچک، در کنار امکان آزادانهٔ حضور روی صحنه و مشارکت داوطلبانهٔ حاضران در تأمین هزینه‌های برنامه، تصویری از روحیهٔ جمعی آن ارائه می‌کرد.

سال‌ها در کنار شعر

یکی دیگر از ویژگی‌های قابل‌توجه «Größer als Godzilla»، تداوم حضور آن در فضای ادبی لایپزیگ است. شواهد اینترنتی نشان می‌دهند که این محفل دست‌کم از سال‌های گذشته در برنامه‌های فرهنگی شهر حضور داشته است. برای نمونه، در آرشیو ادبی سال ۲۰۱۴ از فعالیت این برنامه در فضای ادبی لایپزیگ یاد شده است.

با این حال، مدت دقیق فعالیت و جزئیات کامل تأمین هزینه‌های آن را نمی‌توان تنها بر اساس این منابع قطعی دانست. آنچه در تجربهٔ حضور ما اهمیت داشت، زنده‌بودن فضایی بود که در آن افراد می‌توانستند بدون تشریفات رسمی، آثار خود را ارائه کنند و بخشی از یک تجربهٔ جمعی باشند.

گاهی یک مکان کوچک، چند صندلی، یک میکروفن و جمعی از علاقه‌مندان به ادبیات کافی است تا صداهای متفاوت فرصت شنیده‌شدن پیدا کنند.

آدم‌هایی که به شعر، معنای تازه‌ای می‌بخشند

گاهی آنچه یک رویداد فرهنگی را به تجربه‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل می‌کند، تنها شعرها و اجراهای آن نیست؛ بلکه انسان‌هایی هستند که با رفتار و حضورشان به آن فضا جان می‌بخشند. برای ما، یکی از مهم‌ترین بخش‌های این شب، آشنایی با افرادی بود که با صمیمیت، گشاده‌رویی و علاقهٔ واقعی به ادبیات، ما را به جمع خود پذیرفتند.

در این میان، نقش خانم Stef، مسئول برنامه، برای ما ویژه بود. او نه‌تنها با گرمی از ما استقبال کرد، بلکه با انرژی و خوش‌رویی مثال‌زدنی‌اش کمک کرد ارتباط ما با دیگر حاضران شکل بگیرد. او از داشتن دوستان فارسی‌زبان برایمان گفت و با علاقه و مهربانی ما را به جمع معرفی کرد. همچنین از دیگر شرکت‌کنندگان دعوت کرد تا شعرهایشان را با ما به اشتراک بگذارند؛ پیشنهادی که زمینهٔ آشنایی‌های تازه و گفت‌وگوهای ادبی بیشتری را فراهم کرد.

آنچه در رفتار او توجه ما را جلب می‌کرد، تنها مهمان‌نوازی‌اش نبود، بلکه شیوه‌ای بود که با آن دیگران را به مشارکت تشویق می‌کرد. شور و نشاط او، لبخندهایش و آمادگی‌اش برای ایجاد ارتباط میان آدم‌ها، به‌خوبی با فضای آزاد و دوستانهٔ برنامه هماهنگ بود. به نظر می‌رسید بخشی از روحیهٔ مثبت حاکم بر این گردهمایی، در همین استقبال صمیمانه و میل به نزدیک‌کردن آدم‌ها به یکدیگر ریشه دارد.

برای ما، برخورد خانم Stef نمونه‌ای از این بود که چگونه یک فرد می‌تواند فراتر از مسئولیت اجرایی خود، در شکل‌گیری تجربه‌ای انسانی و فرهنگی نقش داشته باشد. او به ما کمک کرد از جایگاه مهمانانی که تازه وارد یک جمع شده‌اند، فراتر برویم و با بخشی از جامعهٔ ادبی حاضر در آن شب ارتباط برقرار کنیم.

وقتی شعر را می‌توان احساس کرد، حتی اگر زبانش را ندانیم

پس از خوانش شعر فارسی و اجرای آلمانی آن، فرصت پیدا کردیم نظر برخی از حاضران را بشنویم. واکنش‌های آن‌ها برای ما جالب بود؛ به‌ویژه از آن جهت که نشان می‌داد ارتباط با شعر همیشه از مسیر درک کامل واژه‌ها نمی‌گذرد.

خانم Yasmina Rouane، که با شور و سرزندگی در فضای ادبی برنامه حضور داشت و با کتابی در دست با عنوان Komm, ich erzähle dir eine Geschichte دیده می‌شد، دربارهٔ شعر فارسی ما گفت:

«با اینکه فارسی نمی‌دانم، اما عمیقاً آن را احساس کردم.»

این جمله برای ما معنایی فراتر از یک بازخورد مثبت داشت. او زبانی را نمی‌دانست که شعر به آن سروده یا خوانده شده بود، اما توانسته بود به‌نوعی با احساس جاری در آن ارتباط برقرار کند. چنین واکنشی یادآور این است که شعر، در کنار معنای واژه‌ها، از ریتم، صدا، لحن و احساسی ساخته می‌شود که گاهی حتی پیش از فهم زبان به شنونده می‌رسد.

آقای Jakob Zschampert نیز که معلم است و دانش و علاقهٔ قابل‌توجهی به شعر دارد، به جنبهٔ دیگری از این تجربه اشاره کرد. او گفت که اگرچه واژه‌های شعر فارسی برایش قابل‌فهم نیستند، می‌توان شاعرانگی و آهنگین‌بودن آن را دریافت کرد.

این نگاه، نکته‌ای مهم را برجسته می‌کرد: شعر تنها مجموعه‌ای از واژه‌ها و معانی نیست. موسیقی درونی زبان، نحوهٔ کنار هم نشستن کلمات و آهنگ صدا نیز بخشی از تجربهٔ ادبی‌اند. ممکن است ترجمه برای انتقال دقیق معنا ضروری باشد، اما شنیدن اصل شعر می‌تواند کیفیتی را آشکار کند که به‌سادگی در ترجمه جایگزین نمی‌شود.

برای ما که شعر را ابتدا به فارسی خوانده بودیم و سپس همان اثر به آلمانی اجرا شده بود، شنیدن این بازخوردها تجربه‌ای ارزشمند بود. ما شاهد بودیم که چگونه یک اثر می‌تواند در دو زبان شنیده شود و از هر مسیر، دریچه‌ای متفاوت به سوی مخاطب باز کند.

فراتر از زبان، در قلمرو ارتباط

البته این استقبال به چند گفت‌وگو محدود نمی‌شد. افراد دیگری نیز در طول شب با گرمی و مهربانی به ما نزدیک شدند، با ما گفت‌وگو کردند و از به اشتراک گذاشتن شعرهایشان استقبال کردند. همین برخوردهای متعدد بود که به حضور ما در این برنامه معنایی فراتر از شرکت در یک رویداد ادبی بخشید.

در فضایی که هر کس می‌توانست آزادانه شعرش را بخواند، شنوندهٔ شعر دیگری باشد یا دربارهٔ ادبیات گفت‌وگو کند، تفاوت زبان به مانعی برای آشنایی تبدیل نشد. برعکس، همین تفاوت فرصتی فراهم کرد تا کنجکاوی، پرسش و علاقهٔ متقابل شکل بگیرد.

ما در آن شب نه‌تنها با شاعرانی آلمانی‌زبان آشنا شدیم، بلکه تجربه کردیم که چگونه یک فضای فرهنگی باز و پذیرا می‌تواند زمینهٔ ارتباط میان انسان‌هایی با زبان‌ها و پیشینه‌های متفاوت را فراهم کند.

شاید ارزش چنین گردهمایی‌هایی دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود: در اینکه شعر از محدودهٔ صفحه و صحنه فراتر می‌رود و بهانه‌ای برای دیدار انسان‌ها می‌شود. گاهی یک شعر، حتی وقتی تمام واژه‌هایش فهمیده نمی‌شوند، می‌تواند گفت‌وگویی را آغاز کند که در پایان شب همچنان ادامه دارد.

شبی که به یک گزارش ختم نمی‌شود

ما آن شب با چند عکس و خاطره از اجراها به خانه بازنگشتیم؛ بلکه با مجموعه‌ای از آشنایی‌های تازه و شعرهایی برگشتیم که قرار است مسیرشان را از زبان آلمانی به زبان فارسی ادامه دهند.

برای ما، ارزش این تجربه در همین امکان ارتباط نهفته بود: دیدار با آدم‌هایی که شاید پیش از آن هرگز با آن‌ها روبه‌رو نمی‌شدیم، شنیدن شعرهایی از جهان ذهنی آن‌ها و یافتن فرصتی برای به‌اشتراک‌گذاشتن بخشی از این تجربه با کسانی که در آن شب حضور نداشتند.

شعرهایی که در این گزارش آمده‌اند، هرکدام به شیوه‌ای متفاوت به جهان نگاه می‌کنند؛ از طنز تلخ و خشم پنهان گرفته تا پرسش دربارهٔ حقیقت، طبیعت، تنهایی و جایگاه انسان در جهان.

در کنار آن‌ها، شعر فارسی ما نیز تجربه‌ای از مهاجرت و بیگانه‌انگاری را به این مجموعه اضافه می‌کند. کنار هم قرارگرفتن این آثار به معنای یکسان‌بودن تجربه‌های شاعران نیست؛ بلکه فرصتی است برای دیدن تفاوت‌ها و یافتن پرسش‌هایی که ممکن است میان انسان‌هایی با زبان‌ها و پیشینه‌های متفاوت مشترک باشند.

شاید یکی از زیباترین ویژگی‌های شعر همین باشد که برای ایجاد ارتباط، همیشه به اشتراک‌داشتن یک زبان نیاز ندارد. ترجمه می‌تواند آغاز گفت‌وگویی تازه باشد؛ گفت‌وگویی میان دو زبان، دو فضای فرهنگی و انسان‌هایی که ممکن است تجربه‌های متفاوتی داشته باشند، اما در احساسات، پرسش‌ها و دغدغه‌های انسانی به یکدیگر نزدیک شوند.

«Größer als Godzilla» برای ما نمونه‌ای از چنین فضایی بود: گردهمایی‌ای که در آن شعر از چارچوب یک اثر مکتوب بیرون می‌آید، روی صحنه خوانده می‌شود، با موسیقی همراه می‌شود و در ارتباط میان آدم‌ها ادامه پیدا می‌کند.

ما امیدواریم انتشار شعرهای این شاعران به زبان فارسی، ادامه‌ای بر همان ارتباط باشد؛ فرصتی برای آنکه کلماتی که در یک شب ادبی در لایپزیگ شنیده شدند، به مخاطبانی تازه برسند و در زبانی دیگر نیز شنیده و تجربه شوند.

گاهی یک شب فرهنگی با پایان آخرین اجرا تمام نمی‌شود. گاهی تازه از همان‌جا آغاز می‌شود؛ از کلماتی که با خود می‌بریم و از ارتباط‌هایی که تصمیم می‌گیریم ادامه‌شان دهیم.

آدرس کوتاه : https://gozaare.com/?p=2970

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *