بدن در جاورِ سوژهی سیاسی
نگارنده: کاوه فلسفی
بابتِ تحلیلِ بدن برای شناختِ بدن، میتوان چند وجه/مدل، را بر-اِنگاشت:
یکم/ شناختِ فیزیکییِ بدن
در این وجه از شناختِ بدن، بدن همچون هستومندِ پیکرین (Corporeal)، ذیل مقولههای مفهومییِ نگاره (picture) میجایَد و، بدن در مرزِ میانِ ابژهبودن و سوژهشدن، می-زیَد. بدن برای کسبِ امکانهای تأمل در خود، نخست خود را ناگزیر مییابد از تعمق در عناصرِ فیزیکال، اِناتِمیکال، فیزیولوژیکال و، حتی کیمیکال؛ و از آنجاست که پلَتفرمِ مکالمه با خود را، بر میتواند ساخت؛ زان پس، بدن که _ به شناخت فیزیکال از خود رسیده است_ واردِ تحلیل-تأویلِ متضایفهایِ خود گشته، بر-سویِ شناخت-ی هستی-شناختیک از خویشتن، به جنبش در-میآید_: بدن در این گشتاره، همچون «کلی»یی ورای مجموع جزئیات و، «مجموعه»یی ورایِ مجموعِ اعضای-اش، و «کل»-ی ورای مجموع اجزای خود و، در نهایت «مفهوم»-ی ورایِ مجموعِ مصداقهای-اش (که همگان، از اساس ویرتوال اند) دگر میدیسد: به بدن-ی ورای صرفِ اندرکنشییِ تکینِ اندامگان و، همچون ناظر-ی بر دیفرنشِیِلهای تابعییِ یکایکِ اندام. بدن، در این گشتاره از تحلیل، خویشتن را رهیده از هویت، جنسیت، توقعاتِ روزمره و غم وشادییِ پیشامدی/عرضی مییابد و، کمکم چشمان-اش نسبت به توانها و نیروهایِ کِنِتیک-اش گشوده میگردد_؛ و پس از این گشتار است که بدن برخود همچون سوژهی اخلاقی آگاهی مییابد و، به روشن-اندیشی دربارهیِ رسالت خویش در هست-و-زیستِ جامعگانییِ بدنها، میرسد_؛ آنگاهست که، بدن، همچون «کلی»یی در میان دیگر بدنهای کلی و، با همهیِ آن دیگر بدن-کلیها، در یک کلییِ کلی، همچون جامعهی انسانی، واردِ مکالمه (مکالمه همچون مونولوگِ تعمیق-گشته) تواند شد. در اینجاست که، بدن، به سوژهی سیاسی تبدیل میگردد: سوژهییکه شرطِ زیست-و-تجربهی عینیت-ورزِ خود را، در کنش-وری، همچون سوژهی سیاسی، برمییابد.
در همینجاست که بدن به تجربهی زمانی میرسد_: بدنی که کلِ تاریخ پیش از خود و کل تاریخ پس از خود را، احاطه میکند و، سوژهی تمدنی میگردد و لو گمنام و لو بیگانه و لو درویشی در بیابانِ ناشناخته آواره…
**
دوم/ دوستی
یک.
دوستی پیش از آنکه یک مقولهیِ صرفا عاطفی باشد، هستی-شناختیست و، آغاز آن از تأمل در بدنِ مفهومی-یده، فعلیت میگیرد_: دوستی، همچون وساطتِ استعدادی میانِ بالقوه و بالفعل که زیستِ خلاق خویشتنی را برمیسازد/میآفریند.
دو.
اما عنصر عاطفه، آنچه امر عاطفی را شکل میبخشد، از کدامین نیرو و بر-سوی کدامین جهت، جنبش-و-جهش مییابد؟ از انشقاقِ I از تجربهی فعل-کنونیده (Actual)ـیِ تحیز اشتدادی در-خویشتنی. (تحیز اشتدادی، مفهوم-یکه، این آموزندهیِ هیچ-دان، آن را برساخته است و با «رفع»ِ هگلی پهلو میزند، با دفعِ عنصر علیتِ صوری و غایییِ آیدیَلیستییِ آن. تحیز اشتدادی، برایستادِ امر فعل-کنونیده است در برابر انضمامیتِ تجربه-افسُرِ واقعیت_؛ تحیز اشتدادی، زین نگرگاه، نیروی گشتارِ تناقض-یدنِ تفاوت-زایِ «تناقض» است میانِ شئ و تحیزِ آن.
سه.
دوستی، در این زمینه، همان تحیز اشتدادی، ست_؛ همچون شورِ آزمندِ فعلیت-ی آزگار از اثبات-تصدیقِ مضاعفِ (n-بار)ـِ I از خویشتن و در خویشتن و به جهتِ خویشتن.
دوستی، شورشِ وجودییِ شورمندانهی I است علیه علت/های صوری و غایی، در جهتِ فعلانیدنِ علتِ درونی که تجربهیِ مضاعفِ n-بارِ تفاوت همچون ریشهی تخیلِ آفرینا (به مثابهیِ نیرویِ سوژه-ورزییِ بدن) را میجنباند و میجهاند.
چهار.
سوژهی سیاسی در جاورِ برزگرِ دوستی:_ کل فلسفه اگر این نباشد، چه تواند بود؟ فَیلَسوف در مقام دوستِ خِرد، در مقام سوژهییکه توانِ برنهشت-و-برگزاشتِ رابطهیِ «دوستی» میانِ I و خِرد (سوفی) را یافته است_: سوژهییکه میداند (و این مایهی شوربختیِ خردمند است!) که هرگز خود خرد نخواهد گشت؛ و که، حتا هرگز دانا نخواهد گشت و، که «این» در هر «بنا-بر-این»-ی ناپیدا ست و دستمَرِس؛ و که “دوستِ خرد” در واقع، اُدیسئوس-یست گرفتارِ ابدییِ وسوسهی شورانگیزِ همچنان جهت-دُزدِ سِرِنِ «دوکسا».
باری، آیا دوست-بودن/شدن همان اُدیسئوس-بودن/شدن، نیست که به این در-آگاهی (ادراکِ حضوری) از وضعیتِ زیستِ پَرَداکس-بنیاد رسیده است که، نه میتوان به آوازِ جادویییِ آرمان-تیزکُنِ سِرِن دل بست و، نه، در عین حال، میتوان باری از آن چشم پوشد یا بیخیال-اش شود_ جز آنکه به ملوانهای کشتی-اش فرمان دهد تا او را به لنگر بربندند و، همزمان، به آنان فرمان دهد تا در گوشهای خود پنبه بگذارند مباد «آن» آوازِ جادویی را بشنوند!_ شگفت سرنوشتی ست: اُدیسئوس میشنود اما به لنگر بسته است و، ملوانها رها اند اما گوش-بسته! این همان دوستی نیست؟! دوست-یکه هرگز نه بایکیشدن با او، میتوان به تجربهی ژرفایِ دوستی رسید و نه هرگز با بریدن از او! دوست-بودن، همانا اُدیسئوس-بودن است.
آیا این همان فریادِ تراژیکِ نیچهیی در برابر دیدنِ چشماندازنگرانهیِ دوستی نیست_ دوستییی فروپاشانندهیِ غربتبار میانِ حقیقت، حیات، اراده، دانش، آزادی و، در دلِ اینهمه، فروپاشی؟
**
سوم/ خوانش و استعمارِ سولیپسیته
یاد را، اگر از سازَگانِ «فرد» بیندیشیم، بایستی پیشاپیش، از خلطِ سازه و ساخت پرهیخته باشیم و، گرنه سولیپسیته به سوژه دگر خواهد دیسید/دیسه خواهد دِگَرید (بیمارییِ حافظهی گیج!)
خوانش همچون کنشِ در-افتادن با سدا و ردّ پایِ دیگری، خاستگاهِ این خلط است؛ و چیزی نمیافزاید که هیچ، بل سولیپسیته را همچون وهم-ی تمدنی برمینِگارَد_؛ و اینجاست که دشوارههای پذیرش وسوسههای سیرسهی «پیروی» و «الگوسالاری»، از لانهها شان ورمیخزند.
**
چهارم/
من در جاور بدن، چه توانم کرد؟
(برای درنگ؛ نه پاسخ):
یک/ ضبطِ نیرو. مثلا، یک) فرو-انباشتِ آنچه حس/درک میکند در تمامییِ وعایِ امر ویرچِل، در خویشتناش_ خویشتنیکه قاعدتا و معمولا غایب است، واقعی نیست، ولی در عین حال کاملا عینیست_: مدارِ تمامت کنش-گزینشهای بدن، است. و دو) نوشتن برای مهار و پرورشِ زبان_: پرهیز سختگیرانه بر خود از حاضرگویی و از هر آنچه کوچکترین ابهامی دربارهی آن، در ضمیرِ خویشتن فرمیسهد_ ژرفکاویِ تدریجییِ امر مبهمِ در-ضمیر، تا، درانجام و البته با ویرچولیتهی «احتمال»، یا شفاف گردد یا هیچ گردد. این همه، یعنی: پایش دربرابر هرگونه وسوسهی «امر انتزاعی» که همچون دزد خوش-بر-و-رویِ شیکپوشِ نیروهایِ زیستن، فراگردِ باروی تقدیر و سرنوشت پَرسان اند و چه بسا «همان» آوازِ جادویییِ «سرن» را، تقلیدبازی میکنند اما با ملودیِ ستایش و تقدیرِ تو. باری، اما مسئله سختتر و ژرفتر و نازکتر هم هست، در چهرهی یک پَرَداکس_: پایشِ دیریاز، توان کنشگرییِ بدن را، میخشکاند. وانگه-ی مسئله مضاعف میگردد_: پایشِ توأم-با-کنش، با تحریکِ بدن: چگونه این کار شدنی تواند بود مادام که هر ماهیچهی بدن، پیشاپیش، خود جاسوسِ امر انتزاعی، گشته/است؟ آیا، با اینحال، بدنی، خانهیی، آشیانهیی، غاری، قلهیی برای بدن پایشگرِ کنشگر مانده است که نیروهای امر انتزاعی، آن/ها را پیشاپیش تسخیر نکرده باشند؟ نکند جذابیت سِرِن-وارِ تراژدی-گردانِ “مبارزه”، در همینجا نهفته باشد!
دو/ ورزیدنِ دقت، جدیت و ظرافت؛ و هر سه تا سرحد جنون_ از آنرو که، امر عام، در مقام رهزنِ همیشگییِ شفافیت و تجربانیت، همواره خیالیست_: مدام به «بدنِ مفهوم-یده» چنگ مییازد تا در برابر هرگونه خشونت، استبداد، ستم و حتی بیتفاوتی در حق «بدن پیکر-یده/بدنِ عینی» خود را تبرئه کند. زینجا، کارکردِ نخستِ _ و چه بسا ذاتی_یِ نظامگان، ایدئالسالاری است: چنگیازی به روحیهی عمومی، به مردم، به حقوق بشر، به خیر همگانی (الوهی یا سکولار) و اینهمه، دست آخر، همچون ابزارهایی برای توجیهِ حقِ سلبِ هرگونه حق عینی از بدنِ عینی/پیکرین، در برابر بدن مفهوم-یده. پس آیا راست، همان انتزاعیت نیست؟ و چپ همان عینانیت؟! (پرسش-ام پاسخ نیست!) باشد اینگونه پرسش درافکنم: آیا در بحبوحهیِ مقاومت (حد اقلی) و مبارزه (حد اکثری)ـِ چپ با بدیل/رقیبهای-اش، چپ واقعا توانا ست/خواهد بود که خود را به نگارهی پیکرین/عینییِ «بدن» پایبند نگه دارد و، همزمان، نیروهای آفرینای-اش در میدان ِاین مبارزهی بیامان نپوچند و، سراِنجام، خود، نیز در پایِ «امر انتزاعی» به کرنش نیفتد؟ به نظر میرسد این بزرگترین و، در عین حال، نهانیترین دامچالهیِ امروزی فراراهِ چپ، باشد؛ چنانچه اگر سخت نپاید (و چنانکه گفتیم سختپایی پَرَداکسیکال است!)، باری چه بسا شیدای آوای جادوگر سرن گردد، به ورطه چشم دوزد و آنگاه سراسر تیزبینییِ چشمِ چپاش از کار افتد. وانگهی پرسشِ جدیتر: آیا نه اینکه حتی بدنِ پیکرین/عینی، پیکرگشتگییِ خود را از رهگذرِ دغدغهیِ بالضرورهیِ هماکنشی با سمبولهایِ «امر انتزاعی» دارد/مییابد؟ چگونه بتوان مجسم-شدنِ «بدن» را بدون به رسمیتشناختنِ (گاه حتا تا آستانهی قدرت برتر، سِرِنِ امر مقدس)ـِ سمبولهایِ امر انتزاعی، به-و-در اندیشه گرفت و توانهایِ کنشگرییِ بدن، را فعلانید؟ (شاید در واکاویِ همین پرسش باشد که اسپینوزا، هگل، مارکس و نیچه، در آن بلندا، هر یک در کشتیِ خویش، فریادِ «هش-دار!» سرمیدهند!)؛ اما پرسشِ بالا، به یک پرسش دیگر گره میخورد: چه باید کرد تا خود را در برابرِ اثر-حسهایِ انفعال-زایِ نظامگانِ سوگ-گردانِ (که خود نیز سوگمند اند و از سوگ خوراک میخورند)، واکسینه و بیمه توان کرد؟ (شاید با تعمیق و تشدیدِ آن اثر-حسها تا نخست از بندِ نافِ انتزاعی ببرند و، سپس، (و البته بلافاصله!) در توفانخانهیِ نیروهای بدن، هرچند پس از دیرگاهی، خود کُنا گردند زیرا، هرگونه رابطه، صورتی ست از تناقض-یدنِ «تناقض» به شرطِ تشدیدِ آن تا نهاییترین حدِ توان و امکان!)
**
پنجم/
در تحلیل-شناختِ بدن، برایِ آگاهی از رابطهیِ سِرِن-وار میان صورتهای مفهوم-یدهی بدن و صورتهای پیکرین/عینییِ آن، چارهیی از منطق نیست_ اما مراد-ام از منطق چنین چیزیست: درگیرییِ شیزوفرنیک با مسئلهیِ ترجمه-تجربه_؛ و در این چشمانداز، اراده نه اثرِ ظهور، نه بدایتِ آن، نه غایت آن و نه صورت آن و نه حتی فاعل آن؛ بل خودِ «فرآیندِ “ظهور” است. اراده همان ظهور-یدن است؛ از آن رو که: هرگونه رابطه، صورتی ست از تناقضـ-یدنِ «تناقض»…
***
بنیادِ نخستیِ اندیشهی شادمانی، را شاید بتوان از آن مسئلهیِ بنیادیتر و زیرینتر هستیشناختی، جدیتر و منطقیتر پیگرفت: مسئلهی هستیشناختیِ اولویتِ ایجاب یا سلب. اسپینوزا _از آن رو که مونیست است و از آن رو که در قلمرو مونیسمِ عقلانی یا عقلانیتِ مونیستی میگنجد، باری به گمان من شایانترین و تواناترین فیلسوفیست که به مسئلهی شادی اندیشیده است_ و از همینجا ست که پای نیچه نیز به میان آید، از آنرو که او نیز، پس از گذر نقادانه از بدبینیِ آیدئالیستیِ شوپنهاور، به اصالت/اولویتِ ایجاب/اثبات رسید. از این رو من، اسپینوزا و نیچه را دو چهرهی برترِ فلسفهی اثبات-بنیادِ شادی-اندیش، میدانم.
باری؛ خواستم بگویم اندیشیدن به شادی، در چارچوبِ فلسفهیِ رسمی آنچنانکه شاید بنماید، ساده و حتی سودبار نباشد؛ و شاید اهمیت مسئلهی جنون و خلاقیت در نظامهای نظامستیز اندیشگانِ شادی-بنیاد، نیز برخاسته از گوهرِ نظام-گریز و حتی نظامستیزِ خود مسئلهی شادی باشد_؛ هرچه باشد من نمیتوانم بپذیرم که نگاهِ تیرهی روانشناسیهای امروزی بتوانند از پسِ ترسیمِ مسئلهی شادی برآیند!
شادی همچون اندیشیدنِ ژرف و رنجنوشِ به “نا-معنا”.
**
چند نکته-ی نقدی (تعمیقی):
یکم/ من شادی را در قلمرو “نا-معنا” (یکی از مفاهیم کلیدیِ اندیشگانِ خویشتنیام) می-اندیشم؛ و “نا-معنا” را دیسه-ای از گذر از خواستِ انتلخا/انتلکه؛ نه البته گذر-ی طفرهرَوانه (بدانگونه که در سامانههایِ روانشناختی و حتا فلسفی-مآبانهی “فلسفی-نمای امروزین، گواه ایم)_ بل همچون دیدارِ پدیدارِ خواستِ اثبات-نفیِ مضاعف I؛ خواستیکه شش-جهتِ آن، علتشکن و غایتشکنج است و آغاز-فرجامِ جهتورزی-اش تنها خویشتن است. البته لازم نیست یادآوری کنم _به ویژه برای شمای نکتهدان_ که این نگرگاه نباید با یک سو-گیری عرفانی (سنتی و پساسنتی) یکسان گرفته شود، هرچند شاید یکسان نُماید!
چرا؟ از آن رو که حتی به گونهیی پیشا-هستیشناختی نیز هست. (حالا بگذریم که امر پیشاهستیشتاختی چهگونه اندیشیدنی تواند شد/بود! باری، اگر نیازی دیدید، بدان برخواهیم گشت).
دوم/
زین روی، من هم بازخوانی (و مگر چنین چیزی ممکن است- جز با برافکندنِ متن و بازآوریِ حاشیه؟!)یِ نیچه و اسپینوزا را بایسته میدانم و هم نه. بایسته از آن رو که، جهتهایی که آن دو درگیر آنها بوده/زیسته اند، جهتهایی یکسره خویشتنانه نیستند (البته به یک معنا)، و جهتهایی هستند مسئله-گردانِ دغدغههایِ درونماندگارِ تجربه-ترجمهی انسانی (فرای تجربهیِ یخگشتهی بشری!)_ و زین روی، اگر از لحاظ چینشِ تاریخی چه پیشامدرن و مدرن باشند، باری از جهتِ تجربیدنِ تجربه و شکافتِ قلبِ مسئلهی دایکاتِمیِ تجربه-ترجمه، هم مدرن اند هم لیت-مدرن و هم پسامدرن و هم حتی به تمام معنا کلاسیک-آرکایک. زین روی، درافتادن با نیچه و اسپینوزا و حتا شوپن، درافتادن با تنها اندیشیدهها شان نیست بل درافتادن است با جهتهایِ نیچهگردان و جهتهای اسپینوزا-گردان. مسئله دیگر این نیست که به چه اندیشیدند، بل فراتر از آن و نیز ژرفتر از آن، درافتادن است با دایکاتِمیِ ضرورت-اتفاق، آنجا که جهت/هایی نیچهگردان یا اسپینوزاگردان را برجهانید، برآشفت و گِردابانید: اینکه چهطور اندیشیدند به چیزهاییکه امروزه ما نمیتوانیم اندیشید یا به سختی میتوانیم؟ مسئله، شاید زلزدنی باشد دیریاز به “حاشیه”_ اینجا ست که پایِ اندیشهی “نا-معنا”یِ من با قلبِ هستیشناختیِ “اثبات-نفیِ مضاعفِ I” و نقیضهی اخلاقیاتیِ آن: تصدیق-انکارِ مضاعفِ I به میان میآید و آشوبنده.
زین روی، شادی شاید آن “نا-معنا”-میدانی باشد که همهی دیگر چشماندازهای پیشافلسفی و فلسفی و پسافلسفی، در نسبت بدان دچار خود-بزرگبینیِ امر تاریخا عبور-شده گشته اند!
شادی شاید تعمیق مسئلهی سولیپسیتهی ابژکتیویستی باشد، با ورزانیدنِ تناقض!
***
و سوم/
در چنین مومنتیست که مسئلهیِ “تن”، (همچون گردابِ تجربه-ترجمهی خواست دو-وجهییِ ۱) اثبات-نفیِ مضاعفِ I و نیز ۲) تصدیق-انکارِ مضاعفِI، اندیشیدنی میگردد_: همچون تحولِ حاشیه به متن و متن به حاشیه!
***
بیشتر از غیبتِ سیهفام سایهگسترِ ناتجربیدنِ اثبات و تصدیقِ I و مصادرهی پیشینیِ همهگونههای تجربه-ترجمه در نفی-و-انکارِ I. و برای همین تن، همچون دشمنیست که تا مرگ باید همنشیناش باشد!
فشرده: جبرِ گریزناپذیرِ تحملِ سرسختترین دشمن جاودانهی رهایی در نگاه مومن: تن، تا مرگ. نایلیسمی عمیق در نقابهایِ لحظهگردانِ حس امنیت و نظارت یک آقابالاسرِ همهدان و همهبین و همهنیک و…!