فلسفه اسلامی یا فلسفه مسلمانی
نوشته: دکتر هجرتالله جبرئیلی
۱۴۰۵/۲/۱۴
مقدمه
عنوان «فلسفه اسلامی» در معنای رایج امروزین، بیش از آنکه ریشه در سنت نامگذاری درونتمدنی مسلمانان داشته باشد، محصول تاریخنگاری پژوهشگران غربی است. این اصطلاح در دورههای متأخر وارد ادبیات علمی شد و سپس توسط اندیشمندان مسلمان اقتباس گردید و در نظامهای دانشگاهی رواج یافت. در حالیکه در تاریخ تمدن اسلامی، بیشتر از تعبیرهایی مانند «حکمت» یا صرفاً «فلسفه» استفاده میشد و نیازی به قید «اسلامی» احساس نمیگردید.
از اینرو، بخش مهمی از جنجال معاصر درباره «امکان یا امتناع فلسفه اسلامی»، نه صرفاً برخاسته از اختلافات ذاتی، بلکه نتیجه چارچوبهای مفهومیای است که از تاریخنگاری غربی به فضای فکری مسلمانان منتقل شده است. افزون بر این، این مناقشه با مسائل بنیادینی در حوزههای هستیشناسی و معرفتشناسی نیز پیوند خورده و از سطح یک بحث اصطلاحی فراتر رفته است.
۱. تعریف فلسفه و نسبت آن با دین
اگر فلسفه را «تبیین عقلانی هستی و امور مرتبط با آن» بدانیم، در این صورت هر نوع تلاش عقلانی برای فهم خدا، انسان، جهان و زندگی، در قلمرو فلسفه قرار میگیرد. بر این اساس، تبیین عقلانی مفاهیم دینی نیز نوعی فعالیت فلسفی محسوب میشود و تعارضی ذاتی میان فلسفه و دین وجود ندارد.
۲. منشأ اسلامی مفاهیم و ماهیت بشری تبیین
مفاهیم بنیادین در اسلام ـ اعم از مفاهیم قرآنی و آموزههای سنت نبوی ـ ریشه در وحی دارند. اما تبیین، تحلیل و نظامسازی این مفاهیم، کاری است که توسط فیلسوفان و حکیمان مسلمان انجام شده است. بنابراین:
الف. از حیث منشأ مفاهیم، میتوان این فلسفه را «اسلامی» دانست.
ب. از حیث روش و تولید، این فلسفه امری بشری، تاریخی و عقلانی است.
۳. تمایز میان «فلسفه اسلامی» و «فلسفه مسلمانی»
در اینجا تمایز مهمی شکل میگیرد:
- «فلسفه اسلامی» معمولاً بار هویتی و گاه قدسی پیدا میکند و ممکن است بهعنوان بخشی از دین تلقی شود.
- «فلسفه مسلمانی» بر این نکته تأکید دارد که این فلسفه، محصول اندیشه مسلمانان است، نه خود دین؛ بنابراین نقدپذیر، تحولپذیر و غیرمقدس است.
۴. نقش هستیشناسی در پذیرش یا رد فلسفه اسلامی
در سطح هستیشناسی، اختلاف اساسی به پذیرش یا انکار متافیزیک بازمیگردد:
- اگر کسی متافیزیک و جهان غیب را انکار کند، اساساً نمیتواند فلسفهای دینی را بپذیرد.
- اما اگر وجود عالم غیب و ساحت متافیزیکی را بهصورت عقلانی قابل اثبات بداند، زمینه برای پذیرش فلسفه مرتبط با دین فراهم میشود.
۵. نقش معرفتشناسی در این مناقشه
در حوزه معرفتشناسی نیز اختلاف مشابهی وجود دارد:
- انکار وحی و شهود بهعنوان منابع معرفت، راه را بر پذیرش فلسفه اسلامی میبندد.
- در مقابل، اگر کسی بتواند اعتبار معرفت وحیانی و شهودی را ـ در کنار عقل ـ اثبات کند، فلسفه دینی برای او معنا پیدا میکند.
۶. نقش انسانشناسی در این مناقشه
در کنار هستیشناسی و معرفتشناسی، انسانشناسی نیز نقشی تعیینکننده دارد:
- اگر انسان صرفاً بهعنوان موجودی مادی ـ متشکل از تن، روان، ذهن و رفتار ـ در نظر گرفته شود، پذیرش ساحتهای فرامادی هستی، مانند عالم غیب یا منابع معرفتی چون وحی و شهود، دشوار خواهد بود.
- اما اگر انسان بهعنوان موجودی دوساحتی (روح و جسم) فهم شود، آنگاه پذیرش ارتباط او با ساحتهای متعالی، امکان معرفت وحیانی و شهودی، و نیز باور به عالم غیب، از نظر فلسفی معقولتر و قابل دفاعتر میگردد.
۷. نمونههای تاریخی: از نظریه فلسفی تا نظام اعتقادی
تجربه تاریخی نشان میدهد که برخی از دستگاههای فکری در جهان اسلام، از یک چارچوب فلسفیِ باز به یک نظام نسبتاً بسته و هویتبخشِ فرقهای تبدیل شدهاند.
حکمت صدرایی: نظام فلسفی منسوب به ملاصدرا، که بر مبانیای چون اصالت وجود، تشکیک وجود و حرکت جوهری استوار است، در آغاز تلاشی فلسفی برای تلفیق عقل، وحی و شهود بود. اما در برخی مراکز علمی ـ بهویژه در سنتهای خاص شیعی ـ این مکتب بهتدریج به یک چارچوب غالب و تا حدی هنجاری تبدیل شده است؛ بهگونهای که گاه نقد آن نه صرفاً یک نقد فلسفی، بلکه نوعی خروج از یک چارچوب اعتقادی تلقی میشود.
معرفتشناسی ماتریدی: در سنت کلامی منسوب به ابومنصور ماتریدی، عقل جایگاه مهمی در شناخت خدا و اصول دین دارد و در کنار آن، وحی نیز منبع اساسی معرفت تلقی میشود. این دستگاه معرفتشناختی در اصل یک نظریه تحلیلی درباره منابع شناخت بود، اما در میان پیروان مکتب ماتریدیه، بهتدریج به یک چارچوب اعتقادی تثبیتشده تبدیل شد که خروج از آن، گاه بهمثابه خروج از سنت فرقهای حنفیِ ماتریدی تلقی میگردد.
این دو نمونه نشان میدهند که چگونه یک «فلسفه» یا «نظریه معرفتی» میتواند در بستر تاریخی، به «نظام اعتقادی» تبدیل شود؛ و همین امر یکی از زمینههای حساسیت نسبت به اصطلاح «فلسفه اسلامی» است.
نتیجهگیری
با توجه به آنچه گذشت، میتوان گفت که نزاع بر سر «فلسفه اسلامی» بیش از آنکه صرفاً یک اختلاف مفهومی باشد، ریشه در تاریخنگاری، پیشفرضهای هستیشناختی و مبانی معرفتشناختی دارد.
اگر بر منشأ وحیانی مفاهیم تأکید شود، تعبیر «اسلامی» قابل دفاع است؛ اما اگر بر ماهیت بشری، عقلانی و تولیدشده این اندیشهها تأکید گردد، اصطلاح «فلسفه مسلمانی» دقیقتر به نظر میرسد.
از اینرو، ترجیح تعبیر «فلسفه مسلمانی» میتواند هم پیوند این فلسفه با سنت اسلامی را حفظ کند و هم آن را از حالت تقدس و جزمیت خارج ساخته، در معرض نقد، بازاندیشی و پویایی مستمر قرار دهد.