گفتگو با دکتر روحالله بهرامیان
مصاحبه کننده: داوود عرفان
۱. روحالله بهرامیان کیست؟ شاعر، نویسنده، پژوهشگر یا منتقد؟ خودت بهرامیان را چگونه معرفی میکنی؟
من یک کودک چهلساله به نام روحالله بهرامیان را میشناسم. که نزدیک به دو دهه است فعالیت ادبی-فرهنگی می کند، چیزی که زمینه این پرسش و القاب را فراهم میکند، آرمانهای من است؛ آرمانهایی که در مسیر زمان با آنها خواندم، نوشتم و سرودم. از آنجا که در جغرافیای زیست من، تغییرات وسیعی در اندیشهها و آرمانهایم هنگام طیکردن این مسیر رخ داد، زمینه برای این فعالیتها مساعد شد.
۲. کمی بیشتر توضیح بده؛ زادگاه اصلیات کجاست؟ کجا درس خواندی؟ چه مسیرهای آموزشی و کاریای را پیمودهای؟
زادۀ ۱۳۶۵ در «سه دکان» مزار شریف هستم. در دل درگیریهای معروف به «مسلمان جنگی»، شرایط سختی بود ولی سرسخت از من نبود، دوران دبستان و دبیرستان را در زادگاهم گذراندم. لیسانس و کارشناسی ارشد را با گرایش زبان وادبیات فارسی دری در دانشگاه کابل و تحصیلات تکمیلی را تا مقطع دکتری در دانشگاه خوارزمی تهران به اتمام رساندم. اکنون استاد دانشگاه سمنگان هستم و یک دهه و نیم است که تدریس میکنم.
۳. فکر کنم شعر و رمان مینویسی و پژوهش ادبی میکنی. چه کارهایی در این حوزهها انجام دادهای؟
اساساً توصیه به دانایی و آموزشها، در من منجر به مصرف و تولید فرهنگی شد. بسیار مطالعه میکردم و بعد از مدتی، اغلب به صورت نوعی درمان، به آفرینش دست زدم. از دهه ۸۰ با سرایش غزل، وارد فضای آفرینش ادبی شدم. شرایط خوبی داشتم و محیط و امکانات هر دو مهیا بود. دنبال تجارب گوناگون بودم و در آن زمان، بیفایده بودن یا درگیر رشتههای نانوآبدار شدن، پرسش قطعی من نبود. امروز همه با این رویکرد طرح پرسش میکنند، اما من هنوز به این مباحث اعتبار خاصی نمیدهم؛ چون شاید شهودی فکر میکنم، نه بر اساس التذاذ و خوشگذرانی، به همین دلیل گاهی بیشتر از توانم کار کردهام. این زحمتها هرچند رنجآور بودند، اما دستاورد داشتند.
من در کابل جریان «شعر دانشگاه» را راهاندازی کردم؛ به محض فراغت از درس، وقتی به منزل و محیط خود برگشتم، وارد حوزه دانشگاه شدم و در دانشگاه سمنگان «انجمن سخن» را پی ریختم؛ چیزی که در آن محیط سابقه چندانی نداشت. محصلان به سرایش پرداختند و استعدادها کشف شد. چندین مجموعه شعر از اعضای این انجمن منتشر شد تا اینکه جهت تحصیلات تکمیلی عازم دانشگاه خوارزمی شدم. در آنجا نیز برای نخستین بار کانون دانشجویان افغانستانی را پیشنهاد کردم ،بعد از مدتی پذیرفته شد و این کار در ایران آنروزگار، آنهم از آدرس نخستین دانشگاه ایران حسن فراوان داشت. مهاجرینی که قبلا این فعالیت ها را انجام داده بودند خوب واقف بودند که فعالیت از آدرس دانشگاه های سخت گیر ایران برای اتباع کار بزرگی بود. اولین برنامهی کانون دانشجویان افغانستانی، برنامه (همدلی) نقد و رو نمایی چهارمین دفتر شعرم «پیامبر مجنون 1396″ بود. در آن برنامه دکتر شادرویی منش آمر گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، دکتر حبیب الله عباسی مترجم و استاد تمام دانشگاه خوارزمی، دکتر یامان حکمت تقی آبادی استاد دانشگاه آزاد و دکتر نصیر احمد آرین استاد دانشگاه البیرونی منتقدین بودند. نخستین مسوول کانون علیجان اسلام زاده از دوستانی که در خوابگاه باهم زندهگی دانشجویی پرباری داشتیم بود. این کارها به همان اندازه که حرف آخر را در سال ۱۳۹۰ منتشر کردم برام اهمیت دارند چون همه راه افتادند. و هنوز که هنوز است کانونهای دانشجویی در دانشگاه های دیگر ایران و حتی کشور های دیگر آغاز به فعالیت کرده است. من همواره فکر و عمل را توامان پیشبرده ام و تفاوتی را که در خودم احساس کردم تلاشم برآن بود تا منجر به ایجاد فضا یا یک جوی ادبی فرهنگی شود، ثمر بخشی فعالیت ها نشان میداد نیروی عجیب کیهانی در طرح و پیشبرد کارم مرا حمایت میکند. در مجموعه «حرف آخر» (۱۳۹۰، کابل) دنبال ابیات دور از ذهنتر بودم؛ خصلت و عادات آن زمان نیز چنین ایجاب میکرد. برای اینکه تازه به سخن گفتن آغاز کرده بودم، نام این گزیده را به کنایه «حرف آخر» انتخاب کردم (آخر در این ترکیب یعنی پایان یا انجام)، ولی منظورم برعکس آن بود؛ زیرا از درون چیزی به من دیکته میکرد که حرفهای بسیاری برای گفتن داری و فرصت نیز بسیار است پس آغاز کن.
وقت سخن نترس، بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
انتشارات تاک و آقای محمد حسین محمدی زحمات شایستهای کشیدند تا گزیده «حرف آخر» چاپ و تکثیر شود. دغدغه من از سرایش شعر، افزودن واقعیتی بر وقایع جهان بوده است؛ چون تمایز آشکاری میان درک خود و درک دیگران مشاهده کرده بودم. من عاشق اینگونه واقعیتها در قالب یک کشف عظیم بودم؛ همانطور که بیدل میگوید:
ناله پنداشت که در سینۀ ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است
نه از سر مقایسه با بیدل، بلکه با توجه به فهم و داناییام از ادبیات سرودم:
محبت چیست وقتی خاطر آدم هراسان است؟
به بازی میخورد پهلو زبان دوستداریها…
یا این بیت که در ادبیات فارسی کمنظیر است، چون ورود هویت جنسی و به چالش کشیدن نقشهای سنتی جنسیتی در شعر فارسی را بازتاب میدهد:
وضع من سخت وخیم است شبیه زن پیری
که تمنای دوتا دوستپسر داشته باشد
یا اینگونه ابیات:
دگر دیوانهای از مستها یاغی نخواهد بود
تفاهم شد میان دنبهخوار و ساندویچیها…
اینگونه پرداخت، فراتر از رئالیسم بود. در آن هنگام چیزهایی داشت به چالش کشیده میشد؛ نظم سنتی در مجموعه، جایش را در یک فرهنگ گوشتخوار به گیاهخواری میداد. ما با استفاده از این امکان، کلیشهها را نیز نشانه گرفتیم. کلیشه «مست و دیوانه» جایش را به تفاهم داد؛ زیرا بسیار امیدوار بودیم تضادها لباس توافق بپوشند و جنگها جای خود را به صلح و همدیگرپذیری بدهند. صدالبته منِ شاعر هیچگاه خود را ناجی نمیدیدم، اما به تربیت باور داشتم. احساس من این بود که راه برونرفت، تولید متن جهت ترویج آگاهی است.
گزیده دوم من «تنهایی تاریخ ندارد» بود که از سوی انجمن قلم درسال 1393 منتشر شد و آقای وحید وارسته و ژکفر حسینی زحمات فراوانی کشیدند تا این اثر منتشر شود. درک و دریافت متفاوت من (که در گزیده قبل از آن یاد کردم) در نهایت منجر به بریدگی و تنهایی شد. درگذشت مادرم نیز در عواطفی که در این گزیده بازتاب یافته بیتأثیر نبوده است. شعر که بازتاب آگاهی و ارائه نوعی واکنش به حال و وضعیت موجود است، در این گزینه منجر به اظهار معرفتِ درون به بیرون شد. این گزیده با این بیت آغاز میشود:
بگو به من چه گره میگشاید از کارم
اگر به گریه بگویم که دوستت دارم؟
دفترهای شعر من یکنوع سیر صعودی طبیعی دارند؛ چون خیلی رو راست از آنچه تجربه و دانایی پیش رویم گذاشتهاند، سخن گفتهام. هر شعری را که میان زندگی و طرز فکرم واقعیت مأنوسی ساخته، ابراز کردهام؛ صدالبته آزمون و خطاهایی نیز داشتهام که با مرور آن روزگار در لحظه اکنون، درمییابم بیان یک تجربه میتواند با زبانهای مختلف پیشکش شود. با این وجود، روانی زبان همراه با تصویرسازی شفاف، هیچگاه از نظرم دور نبوده است. همینطور من هنوز دنبال احساسات واقعی و عاطفیِ فردی و جمعی خاصی در شعر هستم. به جای بازی با کلمات، بیشتر استفاده از نمادها و ایهامافکنی را دوست داشتهام؛ هرچند این ویژگی، شعر را به سنت هزارساله شعر ما نزدیک میکند.
به یکی از ظرفیتها یا عناصر خاص شعرم پس از نشر «پیامبر مجنون» دست یافتم؛ جایی که آقای دکتر عبدالغفور آرزو در نقد دفتر « اتاق خالی گلدان 1397»، مرا متوجه به چالش کشیدن نقشهای سنتی جنسیتی در غزلهای این گزیده ساخت. پس از آن، من به ویژگی خاصی که همان ورود هویتهای جنسی متنوع در شعر است و در زبان فارسی کمتر تجربه شده، دست پیدا کردم. بدون شک دنیای مدرن و شتابزده شهری در کارهای من بیتأثیر نبوده است. چه این را حسن تلقی کنیم و چه بدعت، مضامین اضطرابآور فراوان و تناقضاتی ناگزیر در کارهایم وجود دارد. همینطور نقد سنتها و باورهای کلیشهای را با خرد جمعی و عقلانیت انتقادی در شعر، به عنوان ممیزه امروزین هنرِ سخنپردازی رعایت کردهام.
در دفتر «اتاق خالی گلدان» بر ترکیب منطق و احساس در زبان، با چاشنی طنز متمرکز بودم. همینطور در «شعور سرگردان، 1400»، مسائلی چون مهاجرت، غربت، زنان و بحران هویت، مسئله اساسی پرداختهای من بودهاند. در آخرین گزیده به نام «گفتگو با تاریکی 1404»، گفتمانی سخت صمیمی و بیآلایش با خویشتنم را آغاز کردم. قالبهای این دفتر بیشتر اشعار سپید با ساختار تکگویی (دیالوگ با تاریکی) هستند؛ یکنوع گفتار نمایشی و گفتار با ساختارهای محاورهای که با دقت بسیار قابل تفکیکاند، ولی با توجه به برداشتم از شعر امروز، در قالبهای آزاد شکل گرفتهاند.
۴. سرنوشت جریان شعر دانشگاه چه شد؟
سیری پر از فراز و فرود ولی متعالی داشت. با اسم «غزل دانشگاه» آغاز شد؛ زیرا دوستانی با همین نام میخواستند فعالیت کنند. من آن نام را با توجه به معنای قاموسی غزل در ادبیات فارسی، اندکاندک و با آرامش به «شعر دانشگاه» مبدل کردم؛ چون دانشگاه با توجه به جوّ موجود، هدف اصلی ما بود. تا جلسه بیست و سوم، گزارش جلسات را خودم مینویسم تا اینکه مشغله درس در دانشکده هنرهای دانشگاه کابل دیگر این فرصت را به من نداد و رامین مظهر مسئولیت گزارش و اعلام جلسات را بر عهده گرفت.
اگر از جزئیات بگذریم که چقدر در جمع شدن و پیدا کردن جایی برای نشستن و برپایی جلسه به مشکل برمیخوردیم، باید از استاد ضیا رفعت سپاسگزار بود؛ ایشان با توجه به موقفی که در حکومتهای آن زمان داشت، در آخرین روزها (که دیگر نشستها باید به دانشکده ژورنالیزم منتقل میشد و علیرغم مخالفتها ما ناگزیر بودیم با ایشان در تماس و دادوستد باشیم) ورود افراد را تسهیل کرد. استاد رفعت مکان نشستها و رفتوآمد دوستان بیرون از دانشگاه (مانند دکتر حسین عباسی) را مساعد ساخت، اما میبایست این جریان زیر تأثیر ایشان میبود، در حالی که اکثر اعضا چیزی غیر از این را میخواستند.
من مدتی با خانم نانسی دوپری در تماس شدم و جلسات محدودی در آنجا (مرکز مطالعات دانشگاه کابل) برگزار شد. البته بهترین دوره شعر دانشگاه همان دوران بود که یامان حکمت به جلسات میآمد و از دوستانی از هرات تا بلخ و شاعران خوب کابل پذیرایی میکردیم. از آنجا که سرنوشت همه جریانها تغییر و تکامل است، شعر دانشگاه به شاخه «شعر دانشجو» منشعب شد و عدهای نیز در کافهها جلسه برگزار میکردند. من در دورانی که دانشجوی دکتری دانشگاه خوارزمی بودم، با توجه به واکنشهایی که ایجاب میکرد، خواستم دوستان به شعر دانشجو ملحق شوند؛ تعدادی ادامه دادند که تا هنوز جستهوگریخته فعالیت میکنند، ولی جمعی از اعضای اصلی جریان، دیگر در افغانستان نیستند و در همین دوره به فعالیتهای مستقل روی آوردند.
۵. قبلاً از ویژگی خاص ورود هویتهای متنوع جنسی در شعرت گفتی. منظورت چیست؟ میشود بیشتر توضیح دهی؟ و چرا فکر میکنی در شعر ما سابقه نداشته است؟
در شعر سنتی یا کلاسیک ما، هویتهای جنسی پنهاناند. مدتها کسی جرئت نکرده بگوید «پیر مغان» حافظ چه اصطلاحی است، برای چه کسی گفته شده است یا به شمول حافظ، بسیاری از شاعران در برزخ میان شعر عاشقانه با مفهوم جنسیتی و شعر عرفانی و متافیزیکی درگیرند:
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها…
طره، جعد مشکین و خون در دل افتادن، تأویلهای عرفانی نیز یافتهاند؛ اما اصل بحث، ورود هویت متنوع جنسی است. مشخص نیست که این طره و جعد مشکین متعلق به یک خانم است یا یک آقا. اما وقتی میگوییم: «دو مرد شانه به شانه، دو زن دهان به دهان»، قصه واضح است؛ گرایش به جنس موافق را روان تذکر میدهیم و جایی برای هیچ ابهامی باقی نمیگذاریم. در شعر ما ادغام جنسیت آفرینشگر حتی کمسابقه است؛ چنانکه مردی بخواهد در جایگاه یک زن قرار گیرد یا برعکس از جنس خود فرارود:
شاید کسی باشد شبیه من ولی زن
از درد و غم آبستن و اما سترون…
این کارها تجاربی مستقل و در نفس خود متفاوت هستند.
۶. در حوزه داستاننویسی چه آثاری تولید کردهای؟ من از خودت یک رمان دیدهام. آیا رمان دیگری یا داستانهای کوتاه هم کار کردهای؟
شعر و داستان ادامه هم هستند؛ مرز مشخصی میان شعر و داستان وجود ندارد و من از این تجربه میآیم. عنصر روایت وقتی وارد شعر میشود، میتوان آن را داستانِ شاعرانه نامید. ادبیات سورئال همینطور است و سالها قبل بیدل چه خوب گفته بود:
کلک هوس تو هرچه زاید بنویس
از نقطه و خط آنچه نماید بنویس
دارد این دشت و در سیاهی بسیار
هرچیز که در خیالت آید بنویس
در واقع این چهارپاره بیدل، مانیفست جریان سورئالیسم در شعر و داستان است؛ چون او میگوید هرچیز که در سیاهی این دشت و در خیالت میآید بنویس و شعر یا نظم و نثر بودنش مطرح نیست.
با داستان بلند «مرگ زنده»، در واقع یکی از شعرهایم را به شکل داستان بلند در نظر گرفتم؛ با این تفاوت که برعکس شعر، در آن داستان، مقداری از تهدیدهای بالقوه را پیشگویی کردم. برای من داستان، توانایی حفظ هویت و شناخت کاراکترهای محو شده در تاریخ را داشت؛ همینطور میتوانست عنصر بازسازی خردههویتها و شخصیتها را مرتب کند. در «مرگ زنده» از کسی راززدایی کردم که نبود، ولی میپنداشت وجود دارد. او را میان دو شخصیت محو و معلق کردم. معلق ماندن در دو هویت، دو فرهنگ و چندین باور به زودی پیش آمد؛ به همین دلیل با شعر نمیتوانستم با این جزئیات به معرفی شخصیت و حیات و هستی آدمهای مورد نظرم بپردازم، در حالی که کاراکتر اشعار من نیز انسانهای جور و ناجور، اما پیوندخورده با جامعه، سنت و مدرنیته بودند. شخصیتهای اصلی و فرعی در «مرگ زنده» نیز انسانهایی هستند که با توجه به محیطِ پیشرو، معلق در نظر گرفته شدهاند. گواه من نقدی است پیرامون این اثر که مدعی بود «مرگ زنده» تلاشی در پی خلق انسان سورئال است؛ همان انسان سورئالی که در جامعه ما و درمیان مردم وجود دارد اما دیده و درک نمیشود، چون زمانه حیات او هنوز نیامده یا فراهم نیست و زمانی میآید که وقتِ مساعد او از نظر نویسنده محقق شود.
رمان دیگری نیز دارم که کامل است و پس از بازبینی منتشر خواهد شد. داستانهای کوتاه هم فراوان دارم ولی نمیخواهم وارد این مصاحبه شوند؛ آثاری که منتشر نشدهاند برای من قابل بحث نیستند. همچنین سرگرم تدوین سرگذشت و کارستان «حاجی نادر مسخره» هستم که دلقک دربار ظاهرشاه بوده و مانند اسماعیل سیاه، آدمی فوقالعاده بوده است.
۷. چرا هویت برایت اینقدر مهم است؟ منظورت از هویت در شعر و داستان کدام هویت است؟ هویت انسانی؟ فلسفی؟ سیاسی؟ قومی یا هویتی خاص؟
هویت برای من پرسش از خویشتن است؛ پرسش از کیستی خودم که به کجا تعلق دارد و با چه ارزشها و باورهایی تعریف میشود. تعلیق را از این جهت گفتم که این هویت را در خطر میدیدم. نبود احساس امنیت روانی و اجتماعی باعث شد با این بنیادیترین عنصر زندگی فردی و اجتماعی درگیر شوم. به باور من، هویت میان گذشته، حال و آینده یک پیوند ارگانیک برقرار میکند. اگر هویت نباشد، من نمیتوانم خودم را از اجتماع رباتها یا خانواده پرندگان تفکیک دهم. از این رهگذر، زبان من، فرهنگی که با آن تربیت شدم، تاریخ و میراث جمعی نیاکانم برایم اهمیت دارند و میخواهم حفظ شوند؛ چون بخشی از وجود یا همان اگزیستانس مرا شکل دادهاند و در انتخابها، الگوها و قضاوتهایم دخیلاند.
هویت شیوه زندگی مرا نیز تعیین میکند و مرا از بقیه متمایز میسازد. در جامعه ما حس بیهویتی است که باعث شده همکاری، همدلی و انسجام میان مردم وجود نداشته باشد و با دریغ، عدهای در پی زدودن و خشکاندن ریشههای یکدیگر برآمدهاند؛ این مسئله را در هرکدام از بخشهای هویت انسانی، فلسفی، قومی یا سیاسی که مد نظر دارید، میتوانید جای دهید.
۸. خودت را در شعر بیشتر پیدا میکنی یا رمان؟
به نظرم در «متن»؛ متن چه شعر باشد و چه داستان، قسمتهایی از باورها، اندیشهها و چشمانداز واقعی و آرمانی نویسنده را تبارز میدهد. هر متنی که بیشتر میان زندگی و طرز فکر من واقعیت مأنوسی ساخته است، آن را متن اصلی یا همان چشمانداز کامل دانستهام؛ و آنچه این امکان را بازتاب نداده یا به این توفیق به لحاظ ساختار دست نیافته، در جهت رسیدن به آن، پله عبور و دلخواه بوده است. البته باید همینطور باشد که نه شعر و نه داستان حرف آخر را نزنند تا نویسنده از تولید متن یا خلق اثر دست نکشد. جاذبه ادبیات و تعریفگریزی آن (چه ادبیات داستانی و چه شعر) به نظرم در همین است.
۹. کمی هم از پژوهشهای ادبیات و پایاننامه دکترایت بگو؛ در چه حوزههایی پژوهش کردهای؟
پایاننامه من درباره «زبان و ادبیات فارسی در بلخ» بود و بیشتر بر جغرافیای ادبی تکیه داشت؛ زیرا باور دارم در کنار تاریخ ادبیات، ما به جغرافیای ادبیات و بررسی این موضوع نیازمندیم. عنوان فرعی و جنجالی تز من «گسترش زبان فارسی از بلخ به جاهای دیگر» بود. فقط یکی از استادان با من موافق بود و توانستم مقالهای پیرامون «تبارشناسی فرهنگ شهری بلخ با توجه به ادیان و آیینهای بودایی، زرتشتی و اسلام» بنویسم. بلخ را او از طریق صحبت های من و مراجعه به هوش مصنوعی شنیده بود و شعر امیرعلی شیرنوایی در باره بلخ و شعر جامی را که از مزار مولاعلی در آن یاد شده بود می شناخت، من با کتاب فضایل بلخ و ذکر این موضوع که بلخ در بلاد اسلامی جایگاه مکه ثانی را داشته به نقل از تاریخ جهانگشای جوینی دوستان را متقاعد کردم که بلخ میتواند رساله شود، واقعا بلخ این ظرفیت را داشت؛ تنها بلخ میتوانست آثار ملموس و غیرملموس چندین تمدن دینی را در خود داشته باشد و این توان در کمتر شهری از آسیای میانه (بهویژه آنچه به نام فلات ایران میشناسیم) وجود دارد.
کاری پیرامون مشاهیر بلخ نیز انجام دادم که در سال ۱۴۰۰ منتشر شد. کتاب «جریانشناسی شعر معاصر فارسی» را نیز آماده چاپ دارم. مقالاتی در زمینه ادبیات داستانی روی دست است که تعدادی نشر شده و تعدادی در دست داوری و پذیرفته شدهاند تا منتشر شوند. همینطور قرار است «فرهنگ ابیات فارسی» را کامل کنیم؛ این اثر در نفس خود بینظیر است و شامل ده هزار بیت نایاب و گلچین در یک جُنگ میشود. آرزو دارم عمر مجال دهد تا آن را به پایان برسانم و شاهد چاپ و انتشارش باشم.
۱۰. منظورت از جغرافیای ادبی چیست؟ جغرافیای ادبی چه شاخصهایی دارد؟ مثلاً چه شاخصهایی جغرافیای ادبی بلخ را از سایر شهرها متمایز میسازد؟
جغرافیاگرایی یا جبر و حسن جغرافیا اساساً بحثی از «تیم مارشال» است که در علوم اجتماعی و جغرافیا مطرح میشود. این بحث در ادبیات نیز مهم است؛ زیرا وقتی مولانا میگوید:
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
وز نفیرم مرد و زن نالیدهاند…
مصداقهای هستی و زیستی جلالالدین در بلخ دستیافتنی میشود؛ چون در آنجا و در جوار خانقاه بهاءولد، «کول بوکا» وجود دارد و در آن کول یا آبگیر، نیستان و نیزار دیده میشود. فراتر از این محیط طبیعی، اقلیم و موقعیت مکانی باعث میشود شخصیتهایی که در تاریخ به وجود میآیند، فرهنگ شهری، تمدن شهری، ادیان شهری و دولتشهری جغرافیاها را مشخص کنند. مصر و جغرافیای مصر به همین دلیل موقعیت مهمی دارد؛ یا بلخ با منابع طبیعی خود بر تمدنهای اطراف تأثیرگذار بوده است، هرات را ما جغرافیای رنسانس شرق میدانیم. چنانکه میگویند خواب اعراب پر از تصرف بلخ و خراسان بود؛ چون در باختر گندم، ذرت و ترنج به وفور پیدا میشد و بلخ آب شیرین جیحون و بستانهای بسیاری داشت. شاخصهایی که جغرافیای ادبی بلخ را از سایر شهرها متفاوت میکند این است که مسیر تاریخ، فرهنگ، ادیان، سیاست و توسعه جوامع و ملل را تعیین کرده و در آینده نیز بازسازی و ترمیم میکند.
۱۱. آیا در حال حاضر هم میتوان قائل به جغرافیای ادبی بود؟ آیا جغرافیای ادبیِ بلخ، کابل، هرات، تهران، دوشنبه، سمرقند، اصفهان، شیراز و… وجود دارد، یا ارتباطات گسترده بهویژه فضای مجازی، مرزهای جغرافیای ادبی را از بین برده است؟
تا وقتی که نهادهای فرهنگی، دانشگاهها و ناشران در شهرهای مشخصی مستقر هستند، جغرافیای ادبی وجود دارد. همینطور تجربه زیسته هر شهر بر زبان، تخیل و موضوعات نویسندگان اثر خاصی میگذارد. این اتفاقها در حضور ارتباطات گسترده، بیشتر خود را نشان میدهند. شبکههای انسانی و سرمایه فرهنگی تا حدی در مراکز شهری متمرکز باقی ماندهاند. اگر امروز جغرافیایی از لحاظ فعالیت فرهنگی به اضمحلال میرود یا دچار تمرکززدایی ادبی میشود، جغرافیای دیگری عرض اندام میکند که میتوان زیر همین مبحث روی آن کار کرد. تکثیر فعالیتها در فضای مجازی، حالتِ مکانی را شبکهای کرده است، در حالی که هرات و بلخ دو کانون اصلی همان زبانی هستند که ما یا هر کس دیگری با استفاده از آن در شبکهها ادبیات تولید میکنیم. کابل، تهران و دوشنبه میتوانند جغرافیای مجازی ادبی بسازند، ولی این شبکه باید ریشههایش به این جغرافیا وصل باشد (که هست) و انقطاع و فصل از جغرافیا، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ممکن نیست.
۱۲. پس با این وجود معتقد به چهار کلانجغرافیای ادب فارسی یعنی افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان و ایران هم هستی؟
دقیقاً؛ هند و پاکستان را نیز بیفزایید. اما کلانجغرافیای ادب فارسی به قول شما در حال حاضر که ما صحبت میکنیم، افغانستان، ایران و تاجیکستان است.
۱۳. این کلانجغرافیاها را چه شاخصههایی از هم متمایز میسازد؟ مثلاً چگونه میتوان شعر یک شاعر مشهدی را از شعر یک شاعر هراتی تفکیک کرد یا شعر یک شاعر بدخشانی را از شعر یک شاعر دوشنبه؟
تجربه زیسته شاعران، نظاممندی و نوآوری، بسترهای تاریخی و اجتماعی و همچنان آبشخورهای فکری و فرهنگی با تنوعهای ساخت و محتوا در زبان رایج شعر این تفاوت را ایجاد میکند. اگر بخواهیم وارد جزئیات شویم، زمان نیاز است تا سری به آثاری بزنیم که از این سه حوزه پیش چشم ما وجود دارد. اکنون که بحث جدی شد، بگذارید با مرور سه دفتر شعر از هر حوزه، در فرصتی دیگر با جزئیات به این پاسخ بپردازم. ممکن از دل این سوال یک مقالۀ خوب بیرون بیاید.
۱۴. برخی میپرسند که نقش ادبیات در زندگی امروز ما چیست؟ ادبیات چه کارویژهای در زندگی اجتماعی و سیاسی ما دارد؟
به عقیده من، ادبیات از طریق تصویرپردازیهای ناب، انتخاب موضوعات عمیق انسانی و از راه گزینش واژگان و ترکیبهای بهروز و متفاوتی که نیاز روح ما را برآورده میکند، نقش خاصی در زندگی دارد. در مصاحبهای که با روزنامه «۸ صبح» انجام دادم، این نکته را گفتم که «مری میجلی» میگوید ادبیات چیز مأنوسی نیست که مانند مبلمان یک عمارت عمل کند؛ به صورت تشبیه، کارویژه ادبیات در زندگی اهل این عمارت، رساندن آب به ساختمان از لای دیوارها و جدارهایی است که دیده نمیشوند، اما انتقال آب این امر حیاتی را انجام میدهند. اگر آب نباشد، همه جا را بوی گند فرا میگیرد؛ امروز و فردا و پسفردا نیز ندارد. جامعه پیشرفته و عقبمانده نیز مطرح نیست؛ مردمان صنعتی و علمی هم نمیتوانند بینیاز از ادبیات باشند، چون ادبیات سرزمین لطایف است. سیاسیون شعر میخوانند و نسبتاً ادیبانه برخورد میکنند؛ همینطور علوم و فنون در درونشان از تصاویر و شهودهای ادبی بهره میگیرند.
نقش ادبیات، حضورِ خود ادبیات است؛ نوعی تفاخر ذاتی انسانی در مقابل پلشتی و حرکتهای نانجیبانه. در برخورد آمریکا و ایران مشخص شد که هم جغرافیا (تنگه هرمز) مهم است و هم ادبیات. وقتی یک آمریکایی پرسید: «آیا زندانهای شما که زندانیان خارجی در آن هستند، امن است؟»، دیپلمات ایرانی گفت: «چطور، میخواهید به آنجا هم حمله کنید؟» این یک جواب ادیبانه و طنازانه بود؛ یعنی میخواست بگوید که همه خاورمیانه را شما ناامن کردهاید. یا بنیادگرایی و هراسافکنی که جهان را تهدید میکند، در ادبیات فارسی نکوهش شده است. چرا این معرفت عمیق نقش نداشته باشد که دیالکتیک آینده را پیشبینی میکرده و مباحث تسامح و تندروی را به صورتهای خاصی تایید و تقبیح کرده است؟ همه اینها نقشآفرینی ادبیات است و معرفت ما را در قبال کنشها و واکنشها فربه میکند.
۱۵. و سخن آخر؟
سپاسگزارم که سراغ ما آمدید. هیاهوی جهان فرصتسوز است؛ شاید بسیارند آنانی که آرزو دارند با شما دکتر عزیز و آگاه و مجلۀ وزین گزاره، مصاحبهای انجام دهند اما فرصت میسر نمیشود. کمبود وقت بیداد میکند؛ گاهی میخواهی به مطلبی مهم اشاره کنی اما انبوهی از مطالب و افکار فرصت گفتن نمییابند. این بحرانِ درونی به آدمی میرساند که چقدر شعر و چقدر ادبیات، پیش از آنکه پدید آیند، نابود شدند؛ که اگر بودند و تولید میشدند، جهان ما با آنکه زیباست، زیباتر از این میبود. با این آرزو که نوشتار و گفتار ما در جهت آرامش فکر، توسع و تلطیف ذهنها کار ثمربخشی انجام دهد، زندگی شاد، ادیبانه و پارسایانهای برایتان تمنا دارم؛ این البته همان چیزی است که برای خودم نیز میخواهم.