با راه و رَوشی ناهموار در مسیر وَحدَت-معرفی، نقد و بررسی کتاب “ضرورت و زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان”

نگارنده: رضا عطایی(دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل و کارشناسی ارشد مطالعات منطقهای دانشگاه تهران)
مشخصات کتاب:
عنوان: ضرورت و زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان
نویسنده: محرمعلی خلیلی
ناشر: انتشارات آیینه هستی، اصفهان
تاریخ نشر: چاپ اول، پاییز ۱۴۰۴
تعداد صفحات: ۳۹۹.
مقدمه) نگاه اجمالی
کتاب “ضرورت و زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان” تالیف محرمعلی خلیلی، دانشآموخته افغانستانی جامعهالمصطفی (واحد اصفهان) است. این اثر را میتوان تلاشی ارزشمند و ستودنی در جهت بررسی یکی از مسائل بنیادین و پیچیده جامعه افغانستان که میتوان از آن به موضوع “تعامل دو مذهب شیعه و سنی در افغانستان” تعبیر نمود، به شمار آورد.
نویسنده در سه بخش گسترده(بخش اول: مفاهیم و کليات؛ صص ۱۹-۱۵۲/ بخش دوم: معرفی و شناخت مذهب شیعه و سنی؛ صص ۱۵۳-۲۲۲/ بخش سوم: زمینههای تعامل و راهکارها؛ صص ۲۲۳-۳۷۰) و هر بخش متشکل از فصولی، کوشیده است تا از زوایای مفهومی، تاریخی، دینی، اجتماعی و سیاسی به ضرورت همگرایی بین دو مذهب اصلی کشور بپردازد و زمینههای ممکن برای تعامل را برشمارد. همین دغدغهی وحدتطلبانه و امتگرایانه -یا هر تعبیر مشابه دیگر برای آن- و گردآوری نظرات برخی علمای شیعه و سنی (عمدتاً معاصر) در این زمینه، نقطه قوت اولیهی اثر محسوب میشود.
اما نکته شایان تأمل همینجاست که نویسنده با هدف ارائه “زمینههای همگرایی” و “راهکارهای تعامل” در فضای مذهبی افغانستان، وارد حوزهای شده که نیازمند رویکردی عمیق، چندبُعدی و روشمند است. چرا که مطالعه دقیق این کتاب نشان میدهد که اثر با کاستیهای جدّی در روششناسی، مفهومشناسی، منبعشناسی، ارجاعدهی و تحلیل محتوایی روبروست.
بدیهی است که برای اعتبار و ارزشیابی یک اثر علمی، تنها هدف و مقصود مؤلف و پژوهشگر کافی نمیباشد؛ بلکه قوت یک اثر علمی-تحلیلی به استحکام روش، دقت مفاهیم، استناد به منابع معتبر و عمق تحلیلهای آن وابسته است. متأسفانه هنگام موشکافی این کتاب، با کاستیهای ساختاری و محتوایی عمیقی روبهرو میشویم که تأثیرگذاری و اعتبار علمی آن را به شدت مخدوش میکند. نگارنده یادداشت حاضر بر آن است تا با رعایت انصاف و با استناد به مصادیق عینی درون کتاب، مهمترین این نقدها را در عرصههای روش تحقیق و تحلیل، مفهومشناسی، ارجاعدهی و غفلت از ادبیات پژوهشی مرتبط طرح نماید.
همچنین شایان ذکر است نقد حاضر صرفاً معطوف به “اثر” و “روش” بهکار رفته در آن است و قصدی برای نقد شخصیت یا انگیزه نویسنده ندارد. امید است این نقد، زمینهای برای اصلاح و ارتقای این اثر و آثار مشابه در آینده باشد.
الف) نقد و بررسی روششناسی
آنچه که در یک نگاه اجمالی میتوان درباره این اثر مطرح نمود این است که کتاب فاقد یک چارچوب نظری روشن و روش تحقیق تعریف شده میباشد. به نحوی که میتوان گفت اثر بیشتر به گردآوری و ترتیبدهی مطالب شباهت دارد تا پژوهشی عمیق و نظاممند.
نویسنده نه روش تحقیق خود را بیان نموده، نه پرسشهای پژوهش را شفاف ساخته و نه از ابزارهای تحلیلی مورد استفاده قرار گرفته، سخنی به میان آورده است.
کتاب از همان آغاز (صفحه ۱۹ به بعد) بدون تبیین روشی که قرار است با آن به واکاوی “تعامل” بپردازد، مستقیم وارد بحث “کلیات” (صص ۱۹-۲۲) میشود.
در فصل اول از بخش اول کتاب (“کلیات”؛ صص ۱۹-۲۲) نویسنده “ضرورت تحقیق” (صص ۲۱-۲۲) را با کلیگوییهایی چون “رشد روزافزون تنشهای مذهبی” و “فقدان منبع مشترک” صرفاً فهرست میکند(ص۲۱) اما نشان نمیدهد و در طول کتاب نیز نشان داده نمیشود که چگونه قرار است و با چه روشی این خلأها پُر شود؟!
درباره سابقه و “پیشینه پژوهش” در این کتاب تحقیقی، تنها به چهار خط در صفحه ۲۲ بسنده شده است، خود گویای وضعیتشناسی علمی اثر میباشد!
کتاب از همان آغاز روشن نمیکند که پرسش اصلی پژوهش چیست. آیا میخواهد علل اختلاف شیعه و سنی در افغانستان را بررسی کند؟ یا صرفاً میخواهد بر ضرورت وحدت تأکید نماید؟ یا شاید میخواهد راهکارهای عملی برای تقریب ارائه دهد؟ این ابهام در سراسر کتاب مشهود است و سبب میشود درباره کتاب چنین حکم شود که رویکرد اثر، توصیفی-تبلیغی است تا علمی-تحلیلی.
نقد جدّی دیگری که به این اثر وارد میباشد این است که کتاب در انزوای کامل از آثار و دستاوردهای مطالعات اسلامی و شرقشناسی، تالیف و یا تدوین شده است. چرا که نویسنده هیچگونه تعامل یا حتی اشارهای به تحقیقات دانشگاهی غربی، یا حتی پژوهشهای معاصر صورت گرفته درباره پلورالیسم دینی، جامعهشناسی منازعه یا روانشناسی تعصب و غیره ندارد.
برای مثال در بحث “بلورالیسم” و “بلورالیسم نجات” (صص ۵۷- ۶۲) نویسنده به نظرات فیلسوفان مسلمان مانند صدرالمتألهین و امام خمینی اشاره میکند، اما کوچکترین ارجاعی به مباحث گسترده و پربار امثال جان هیک و یا حتی اندیشمندان مسلمان معاصری چون محمد آرگون، نصرحامد ابوزید و یا عبدالکریم سروش و مجتهد شبستری و از افغانستان به امثال بحرالدینباعث، مجیبالرحمن رحیمی و یا محمد محق که به این موضوعات پرداختهاند، نمیدهد. این غفلت، بحث را تکبعدی و محدود به حیطه سنتی نگه داشته است.
همچنین در تحلیل تنشهای مذهبی-قومی در افغانستان که نویسنده در اثنای صفحات ۶۴ الی ۷۱ به آنها اشاراتی دارد، میتوانست از نظریههای هویت، یا مطالعات ناسیونالیسم قومی بهره ببرد، اما کتاب کاملاً در چارچوب گفتمان دینی سُنتی باقی مانده است.
پرداختن به موضوع “تعامل مذاهب” آن هم در جهان اسلام و بدون آگاهی از پژوهشهای محققانی چون هانری کربن، ویلفرد مادلونگ، جان اسپیزیتو و غیره، یا عدم مراجعه به آثار پژوهشگرانی همچون وارتان گریگوریان، توماس بارفیلد، عسکر موسوی، امین صیقل، احمد رشید و غیره که دربارهی تاریخ و مسائل جامعهشناختی افغانستان، تحقیق کردهاند و صاحبنظر هستند، کتاب را به گفتمانی درونگروهی و منزوی تبدیل کرده است. این غفلت، باعث شده تحلیلهای تاریخی کتاب (به ویژه در فصل دوم کتاب که درباره تبارشناسی شیعه و سنی و تاریخ تحولات افغانستان معاصر هست، صص ۲۳-۷۱؛ همچنین بحث نُه خطی “تشیع در افغانستان” در صفحات ۱۵۹ و ۱۶۰) بسیار سطحی و فاقد لایههای پیچیدهی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی باشد که سایر پژوهشگران غربی و شرقی بدان پرداختهاند.
ب) نقد و بررسی مفهومشناسی
نویسنده بخش قابل توجهی از فصل دوم بخش اول کتاب را (مفاهیم؛ صص ۲۳-۴۴) به تعریف مفاهیمی چون “شیعه”، “سنی”، “اهل”، “سنت” و “تعامل” اختصاص داده است. با وجود حجم بالای مطالب لغوی، تاریخی و روایی، این بخشها کمترین ارتباط ارگانیک را با مسئله اصلی کتاب -یعنی تعامل شیعه و سنی در افغانستان- دارد و این فصل را بیشتر به لغتنامهای نامنسجم همانند کرده است تا بحثی مفهومی و نظری.
برای مثال نویسنده، در تعریف “شیعه”، به تفصیل به آیات و روایاتی استناد میکند که لفظ شیعه در زمان پیامبر به کار رفته (مانند روایت جابر بن عبدالله انصاری، صص ۲۵ و ۲۶) و سپس سیر تحول تاریخی این مفهوم را تا دوره امام صادق(ع) پی میگیرد (صص ۲۷ و ۲۸) آن هم بدون توجه و تحلیل به انشعابات درونی شیعه همچون اسماعیلیه و اثناعشریه که عمده شیعیان افغانستان از این دو گروهند. اگرچه این اطلاعات آورده شده به خودی خود میتواند مفید باشد، اما ارتباط مستقیم و تحلیلی آنها با چالشهای تعامل شیعه و سنی در افغانستانِ امروز مبهم است.
در تعریف “سُنّی” (صص ۲۹-۴۴) نویسنده صفحات بسیاری را صرف معانی لغوی “اهل” و “سُنّت” میکند (مثلاً صفحات ۲۹ تا ۳۸ دربارهی معانی مختلف “اهل” در قرآن)، اما وقتی به تعریف اصطلاحی “اهل سنت” میرسد (ص ۴۳)، آن را صرفاً در تقابل با شیعه و با تمرکز بر مسألهی خلافت تعریف میکند. از تنوع درونی گسترده اهل سنت (اعم از حنفی، شافعی، سلفی، صوفی، اشعری، معتزلی و…) و تأثیر این تنوع بر امکان تعامل با شیعه، تقریباً سخنی در میان نیست.
این یکسانانگاری، گذشته از اینکه تحلیل را به شدت سادهنگرانه میکند، کتاب را تنها به مجموعهای از پروندههای مفهومی تبدیل کرده که پیوستگی درونی ضعیفی دارند.
برای مثال نویسنده در صفحه ۶۹ مینویسد:
《اهل سنت در اقوام پشتون، تاجیک، ازبک، ترکمن، عرب، بلوچ، ایماق، قرقیز، نورستانی، هزاره و… ترکیب یافته است. …اکثریت شیعیان افغانستان جعفری مذهباند و از اقوام مختلف و به طور عمده از قوم هزاره و قزلباش و از اقوام ترکمن، تاجیک، بلوچ، پشتون، ازبک و… تشکیل شده است.》
این دو جمله فوق نشاندهنده سادهانگاری مذهبی-قومی در افغانستان است. آیا تمام شیعیان افغانستان جعفری و تمام سُنیان آن حنفیمذهباند؟ چه نسبتی از آنان سلفی، دیوبندی، اخوانی یا صوفیمسلک هستند؟ آیا میان یک سنی پشتونِ قندهار با سنی تاجیکِ بدخشان در نگرش به شیعیان تفاوتی وجود ندارد؟ کتاب به این پرسشها پاسخی نمیدهد.
بحث درباره “سنت عرفی و شرعی” (صص ۳۸-۴۱) و تقسیمبندیهای مفصل “خبر” در پاورقیهای صفحات ۴۰ و ۴۱، اگرچه ممکن است برای یک دانشپژوه فقه مفید باشد؛ اما برای خوانندهای که به دنبال درک زمینههای عینی تعامل شیعه و سنی در افغانستان است، جنبه حاشیهای و گمراهکننده دارد.
تعریف “تعامل” به “کار هدفمند و آگاهانه که از دو نفر به طور مساوی انجام گیرد” در صفحه ۴۵ نیز بسیار کلی و فلسفی است. نویسنده از چارچوبهای نظری ارتباطات بینافرهنگی، جامعهشناسی تعامل گروهها یا روانشناسیاجتماعی که میتوانست تحلیل او را غنی کند، کاملاً غافل است. با اینکه از بخشی از متن نویسنده چنین بر میآید به این عرصهها و نظریههای علمی ناآشنا و بیگانه نیست!:
《[تعامل] هرچند در گفتمان معاصر در حوزه ارتباطات سیاسی و فرهنگی کاربرد بیشتر دارد اما تعامل قلمرو گستردهتر دارد که تمام حوزهها و زوایای زندگی انسان را شامل میشود.》(صفحه ۴۵)
کتاب در قسمتهای میانی و پایانی فصل سوم از بخش اول خودش (صص ۹۱- ۱۱۲ و صص ۱۴۶-۱۴۹) به مصادیق تعامل و دیدگاههای علمای شیعه و سنی میپردازد. مشکل اصلی اینجاست که توازن و تمرکز جغرافیایی رعایت نشده است. حجم عمده مصادیق و نظرات به شخصیتهای شیعه و سنی خارج از افغانستان اختصاص دارد.
برای مثال قسمت “اهمیت همگرایی در کلام بزرگان دو مذهب” (از صفحه ۸۵ به بعد) صفحات زیادی را به امام خمینی، آیتالله خامنهای، شیخ محمدحسین کاشفالغطا، علامه قمی، آیتالله فضلالله و… اختصاص میدهد (صص ۹۱-۱۱۲). در مقابل، بررسی دیدگاهها و اقدامات علما و شخصیتهای داخلی افغانستان -چه شیعه و چه سنی- بسیار کمرنگ، کلی و فهرستوار است و چند نفری هم که مورد پردازش قرار میگیرند(سیداسماعیل بلخی، عبدالعلی مزاری، محقق کابلی، آصف محسنی، کریم خلیلی؛ صص ۱۱۳-۱۴۲) بدون واکاوی عمیق دیدگاهها و آسیبشناسی عملکردهایشان است.
توازنی در پرداخت نویسنده به دیدگاههای طرفین به چشم نمیخورد. تنها شخصیت سُنی از افغانستان که در این فصل از آن در حد چند پاراگراف ذکر شده است “مولوی حبیبالله حسام” در صفحه ۱۵۰ میباشد.
این نکته اگر چه مربوط به بخش بعدی یادداشت حاضر میشود، اما با کمال تأسف باید گفت بسیاری از مطالب این فصل غیرمستند و فاقد اعتبار میباشد چرا که به سایتهای خبرگزاریها و ویکیپدیا ارجاع خوردهاند.
ج) نقد و بررسی مراجع و ارجاعدهی
مهمترین مسالهای که این اثر در نسبت و فقدان آن، بسیار رنج میبرد، مساله نحوه ارجاعدهی و منابعی هست که به آنها مراجعه شده است. نویسنده به جای رجوع به منابع دست اول (متون کهن فقهی و کلامی، اسناد تاریخی، مصاحبههای میدانی، آمارهای رسمی)، عمدتاً به منابع دست دوم و حتی سوم متکی است که اعتبار علمی تحقیق را به شدت خدشهدار میکند.
برای مثال در بحثهای کلامی و تفسیری، به جای ارجاع به متون اصلی یا تفاسیر کهن که مساله انتساب لفظ شیعه برای پیروان امامعلی(ع) در آنها آمده باشد، در صفحه ۲۷ به “تفسیر نمونه” اثر ناصر مکارم شیرازی ارجاع داده شده است. تفسیر نمونه هرچند ارزشمند است، اما یک منبع ثانویه و تحلیلی معاصر است و نمیتواند جایگزین ارجاع به خود روایات و متون در مصادر اصلی باشد.
در قسمتهای تاریخی کتاب، همچون تاریخچه شیعه و سنی درافغانستان(صص ۶۴- ۷۱)، به جای استناد به اسناد دولتی، صورتجلسات لویهجرگه، یا پژوهشهای آرشیوی معتبر، عمدتاً به کتابهای عمومی و تحلیلی معاصر مانند “افعانستان” اثر علیرضا علیآبادی و “شناسنامه افغانستان” اثر بصیراحمد دولتآبادی استناد شده است. این مسئله، ارزش تاریخی ادعاهای کتاب را کاهش میدهد.
هنگام نقل و آوردن سخنان علما و شخصیتها -چه از متقدمین و چه از متاخرین- همچون نقل دیدگاه محمدحسین کاشف الغطا درباره وحدت اسلامی (صفحه ۹۱) یا در نقل دیدگاه و نگرش محمدتقی قمی (صص ۹۵-۹۷)، علاوه بر ویکیپدیا، عموماً به منابعی مانند “همبستگی مذاهب اسلام” اثر عبدالکریم بیآزار شیرازی ارجاع داده میشود. این یعنی نویسنده، سخن و دیدگاه این شخصیتها را نه از کتابها، آثار و رسائل اصلی خودشان، بلکه از یک منبع ثانویهی گردآوری شده نقل میکند. خطا یا تفسیر نویسندهی آن منبع ثانویه، میتواند به متن اصلی سرایت کند.
جالبتر و هشداردهندهتر، ارجاع به وبسایتهای “ویکیپدیا”، “ویکیشیعه” و “ویکیفقه” در جای جای کتاب میباشد. استفاده از دانشنامههای عمومی و مشارکتی اینترنتی به عنوان منبع مستند در یک پژوهش دانشگاهی یا حوزوی، نشان از ضعف مفرط در روش تحقیق و جستجوی منابع معتبر دارد.
استفاده از مطالب سایت خبرگزاریها، همچون “شفقنا”، “صدای افغان” و “فارسنیوز” هم به وفور در جای جای کتاب به عنوان منبع مورد استناد و ارجاع قرار گرفته است!
درباره دیدگاههای شخصیتهای اسلامی -اعم از شیعه و سنی، چه از افغانستان و چه خارج از افغانستان- که بخش اعظم مطالب فصل سوم از بخش اول کتاب را (صص ۹۱- ۱۵۰) شامل میشود، علاوه بر نقد مرجعیابی و نحوه ارجاعدهی که بدان اشاره شد، شایان توجه است که نویسنده ظاهرا ناقل صرف و یا فقط گردآورنده آنهاست و هیچ تحلیل مقایسهای از این دیدگاهها ارائه نمیشود.
آیا نظرات این شخصیتها درباره وحدت اسلامی و تعامل شیعه و سنی یکسان است؟ تفاوتهای تاکتیکی یا استراتژیک آنان چیست؟ این حجم از نقل قول و دیدگاهها، بدون تحلیل، کتاب را به گزارشنامۀ سخنان بزرگان تبدیل کرده است.
همچنین چند دعایی که از امام سجاد(ع) در صفحات ۸۷ الی ۹۰ کتاب آمده است، بدون ذکر هیچگونه منبع و مرجعی صورت گرفته و حتی اشاره به نام “صحیفه سجادیه” هم نشده است!
د) پیشنهادهای انتزاعی و فاقد برنامه عملی
با توجه به نقد و بررسیهایی که تا اینجای یادداشت درباره ایرادات و اشکالات روششناختی، مفهومشناسی، منبعشناسی و ارجاعدهی اثر ارائه شد، بدیهی به نظر میرسد که کتاب در مرحله ارائه راهکار اجرایی-راهبردی در راستای موضوع و محور اصلی اثر “زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان” هم ناکام و ناکارآمد باشد و صرفا به یکسری توصیههای اخلاقی بدون پشتوانه نهادی و ضمانت اجرایی و راهکارهای کلی بدون توجه به واقعیتهای جامعهشناختی افغانستان بينجامد.
برای مثال در بخش سوم کتاب (زمینههای تعامل و راهکارها؛ صص ۲۲۳-۳۶۷) فصل ششم ذیل عنوان “تعامل سیاسی” (صص ۳۵۳- ۳۶۷) به عنوان یکی از زمینههای تعامل و همگرایی شیعه و سنی در افغانستان، در صفحه ۳۶۳، نویسنده پیشنهاد “تشکیل حزب مشترک” میدهد:
《یکی از راهکارهای تعامل سیاسی، تشکیل حزب مشترک است که بتواند افراد را بر اساس شایستگیهای خودش، بدون در نظرداشت قوم و ملیت و نژاد و مذهب جذب کند.》
گذشته از اینکه دیگر هیچ توضیح و تحلیلی در خصوص کم و کیف “تشکیل این حزب مشترک” ارائه نشده است و ادامه متن و مطلب هم فاقد ارائه هرگونه تحلیل علمی از ساختار قومی-قبیلهای قدرت در تاریخ احزاب در افغانستان و همچنین مانعشناسی و آسیبشناسی در این زمینه است. سبک و سیاق و لحن همین بند و پاراگراف، به خصوص با توجه به قید مندرج “بدون در نظرداشت قوم و ملیت و نژاد و مذهب” نیز به گونهای است که آنچنان هم -با توجه به موضوع و محور اصلی کتاب- راهکاری در زمینه تعامل و همگرایی شیعه و سنی در افغانستان را نمیرساند.
در همین راستا در فصل اول همین بخش سوم که “تعامل علمی”(صص ۲۲۵- ۲۶۴) به عنوان یکی از زمینهها و راهکارهای تعامل شیعه و سنی در افغانستان گنجانده شده است، پیشنهاد “تاسیس کتابخانه مشترک” (صص ۲۶۰- ۲۶۳)، بدون توجه و ارائه هرگونه تحلیلی در راستای چگونگی مسائل مالی-مدیریتی تاسیس چنین کتابخانهای صورت گرفته است. علاوه بر این، تمام اطلاعات و معلومات ارائه شده در خصوص وضعیت کتاب، کتابخوانی و کتابخانهها در افغانستان در این صفحات(صص ۲۶۰- ۲۶۳) به “سایت شفقنا بخش افغانستان”، آنهم بدون آوردن لینک دقیق آن، ارجاع داده شده است!
نگارنده این یادداشت برای اجتناب از طولانیشدن متن، به تشریح بیشتر بخش سوم کتاب(زمینههای تعامل و راهکارها؛ صص ۲۲۱- ۳۷۰) ، به عنوان طولانیترین و مهمترین بخش کتاب نمیپردازد که اساسا حدود و ثغور، تعریف و مرزبندیهای این تعاملهای ششگانه شیعه و سنی در افغانستان بر اساس این کتاب در ابعاد و فصول “تعامل علمی”، “تعامل دینی و مذهبی”، “تعامل اجتماعی”، “تعامل عاطفی”، “تعامل فرهنگی” و در نهایت “تعامل سیاسی” چیست و چگونه صورت پذیرفته است؟ معیار چنین طبقهبندی چگونه و با بر اساس چه رویکرد پژوهشی بوده است؟ اولویت و ارحجیت از ابعاد اجرایی و عملیاتیشدن با کدام است؟ موانع و آسیبشناسی هر مورد کدامند و…
از همینروی همانطور که اذعان شد، کتاب در خصوص موضوع اصلیاش که “زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان” باشد به راهکار اجرایی-راهبردی که قابلیت و پشتوانه عملیاتیشدن را داشته باشد، نمیرسد و بیشتر رویکرد توصیهمحور دارد.
این مساله به نحوی از آغاز تا پایان کتاب به چشم میخورد. برای مثال نویسنده در همان فصل اول بخش اول کتاب، “ایجاد الفت و محبت”، “شناخت همدیگر” و “استفاده از ظرفیتها و تجربیات همدیگر” را (صص ۴۷- ۵۰) به عنوان “فلسفه و از ثمرات تعامل شیعه و سنی در افغانستان” فهرست میکند -آن هم فقط با رویکرد دروندینی و بدون اتکا به هرگونه پشتوانه علمی و چارچوب نظری- که تنها شمایل “توصیه اخلاقی” بدون “پشتوانه نهادی” و “ضمانت اجرایی” دارد و برای اجرایی شدن چنین ثمرات ارزشمندی، هیچگونه برنامه و طرحی در کتاب ارائه نمیشود.
یا در صفحه ۵۰ نویسنده مینویسد: “یکی از اهداف تعامل این است که تهدیدها تبدیل به فرصت گردد.” اما چگونه؟ چه سازوکار نهادی میتواند رقابت قومی-مذهبی بر سر منابع قدرت را به همکاری تبدیل کند؟ کتاب هیچ اشارهای به نهادهایی مانند “شورای علما”، “مجلس قانونگذاری” یا “نظام آموزشی مشترک” نمیکند. گویی مسئله تعامل تنها با خواست قلبی حل میشود.
نمونه دیگر، قسمت “تعامل همگرایی اقوام و مذاهب در شعر شاعران”(صفحه ۳۳۶) به عنوان راهکار فرهنگی، هیچگونه تحلیل علمی-پژوهشی در خصوص تأثیر واقعی شعر بر روابط اجتماعی، آن هم با توجه به جامعه افغانستان، با خود ندارد.
گذشته از اینکه مطالبی که در خصوص زندگی و شعر چند تن از شاعرانی که در این صفحات آورده شده از لحاظ ارجاعدهی دارای اشکالات فروان است. زندگی و اشعار خلیلالله خلیلی، محمدکاظم کاظمی و قهار عاصی (صص ۳۴۴- ۳۵۲) برایشان هیچ منبعی ذکر نشده است و در خصوص زندگی و اشعار سنایی غزنوی (صص ۳۳۷-۳۴۴) به سایت گنجور و ویکیپدیا ارجاع خورده است!
به عنوان حسن ختام و به مناسبت پنجمین سالیاد درگذشت استاد اندیشه و اخلاق دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، یادی از استاد سفرکردهام شادروان داکتر داود فیرحی داشته باشم، اندشمندی که بخشی از پروژه و منظومه فکریشان، در راستای تعامل درونی جهان اسلام و تطابق دین و دولت در جهان امروز بود و با مبانی معرفتی و اسلوب روششناختی و پژوهشیشان به “صلح و قرارداد به عنوان مهمترین میراث سیاسی پیامبر” پرداختند.
درسگفتارهای “سیره سیاسی پیامبر” داکتر داود فیرحی در دانشگاه تهران، تحت عنوان کتاب “پیامبری و قرارداد” سال ۱۴۰۳ توسط نشر نی در تهران منتشر شده است که همه خوانندگان این یادداشت را به مطالعه آن کتاب دعوت مینمایم و نگارنده در یادداشتی تحت عنوان “قرارداد به مثابه سیاست” که در شماره ۱۵۴ نشریه چشمانداز ایران منتشر شده است به بازخوانی نگاه و رویکرد دکتر فیرحی در بازخوانی سیره سیاسی پیامبر برای جهان امروز پرداخته است.
در اینجا تنها بخشی از سخنرانی آن استاد عزیز را در نشست “امام موسی صدر و سبک زندگی مسلمانی در جامعه متکثر” (۴ قوس۱۳۹۳) به فراخور موضوع کتاب مورد بحث را میآورم.
《ظاهرا امام موسی صدر باید فهمی از دین[و مذهب] داشته باشد که کمی با فهم ما متفاوت است. ایشان بحثی دارد که بسیار مهم است. این را در بعضی از محققان دیدهام که میگویند درخت را باید از میوهاش شناخت. ایشان میگوید دین درست را باید از میوهاش شناخت، نه از استدلالهای کلامی. دین صحیح باید به مردم خدمات دهد، راه را نشان دهد. وقتی که دین میوهای داد، مثلا انسانهای بیسواد باسواد شدند، افراد بینظم، با نظم شدند، فقر کم شد، بیاخلاقی کم شد، بداخلاقی حذف شد، آن وقت میگوییم دین این جامعه درست است. چرا که آدم درست تربیت میکند. حرف امام[موسی صدر] این است که میگوید احتیاجی به استدلال نداریم، باید دین را در خدمت جامعه بگذاریم و بقیه را رها کنیم. ایشان میگفت مهمترین وجه دین خدمت اجتماعی است که انجام میدهد و نه وجه کلامی آن. سپس میگوید دین به معنای درستش پیروان خود را منزوی نمیکند و آنان را به رها کردن فعالیت اجتماعی و خدمات عمومی فرا نمیخواند. زیرا تقرب به خدا در منطق دین از راه خدمت به خلق است. هدف ما ارتقای سطح زندگی شیعیان[در لبنان]، تحقق آرزوهایشان، تحقق طرحهای شکوفایی و غلبه بر عقب ماندگی است. تا اینجا آدم فکر میکند که امام موسی صدر میگوید شبیه یک کشیک کاتولیک هستم. یک کشیک کاتولیک که به سیاست کاری ندارد و دنبال آرام کردن جامعه است.. خبرنگار از ایشان میپرسد: شما وارد فعالیت سیاسی هم میشوید؟ ایشان میگوید: «دین مطلقا مانع فعالیت سیاسی سالم نیست. به شرط آنکه به لحاظ اصول و راه و هدف با آن هماهنگ باشد.» یعنی سیاست فقر را از بین ببرد، بهداشت را تضمین کند یا توسعه دهد. سیاست آموزش را افزایش دهد. ایشان میگوید چرا چنین نباشد؟ در حالیکه فعالیت سیاسی سالم مشارکت در سازندگی آینده است. بنابراین، ایشان دیگر در اصطلاح کاتولیکی کارهای خیریه محدود نمیشود. بلکه در امر سیاسی درگیر است. میدانید که ایشان از کاندیداها حمایت میکرد و آنان رأی میآوردند و جالب این است که گاهی از کاندیدای غیرمسلمان حمایت میکرد…. جالب این است که بودن در سیاست برای ایشان به معنی برد و باخت نیست. بلکه به معنی تدارک یک اجماع است. مثلا در نامهای که به مفتی اهل سنت لبنان مینویسد که در همان سال ۱۹۶۹ است، راههای همکاری را میشمرد. میگوید ما با اهل سنت در سه قسمت میتوانیم همکاری کنیم، با غیر اهل سنت یعنی مسیحیان، در دو قسمت همکاری میکنیم. یکی از راههای همکاری اهداف شرعی است. اگر اشتباه نکنم، ایشان جزو اولین افرادی بود که مرحوم آقای خویی و شخصیتهای دیگر را تشویق کرد در مورد وحدت افق در عید فطر فتوا بدهند. و این بسیار مهم بود. منظور از وحدت افق این بود که اگر در یک منطقه کسی ماه را رویت کرد همه باید آنجا عید اعلام کنند. در حالی که میدانید هنوز هم در مناطق مسئله مناسک مشکل دارد. یا بحث دیگری ایشان در بحثهای شرعی پیش برد که به نظر میآید شاهکار بود، داستان معروف طهارت اهل کتاب بود. داستان بستنی فروش مسیحی یکی از داستانهای زیبای تاریخ زندگی ایشان است. اما در دو زمینه بعدی با بقیه هم همکاری میکند و میگوید بخش عمده دین اهداف اجتماعی است. مانند مقابله با فقر، بیسوادی، آوارگی، ناامنی. اینها کارهای دین است. بنابراین در این قسمت تمام مسیحیان را با خودش را یکی کرده بود. زمینه سوم اهداف ملی است. ایشان معتقد بود که هیچکس حق ندارد به هویت ملی لبنان خدشه وارد کند و معتقد بود هدف این تشکل مذهبی حفظ امنیت ملی است. اینها مسائل به ظاهر متناقض است اما انسان یک نخ فکری اینها را با هم جمع میکند و از درونش یک تئوری درمی آید که مهم است و میشود که سوغات امام موسی صدر برای جوامع امروز مذهبی است.》
جمعبندی
با توجه به آنچه تاکنون گفته شد، کتاب “ضرورت و زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان” را باید پروژهای ناتمام دانست که نیازمند بازنگری اساسی میباشد. نیت نیک و دغدغه مؤلف در پرداختن به این موضوع حیاتی، ارزشمند و ستودنی است؛ اما به عنوان یک اثر پژوهشی که ادعای تحلیل و بررسی دارد، با کاستیهای بنیادینی روبهروست: ضعف در اجرای روشمند پژوهش، اتکا به منابع غیراولیه، مصداقیابی نامتوازن و غفلت از ادبیات گسترده دانشگاهی، از آن اثری ساخته که بیشتر انعکاسی از دغدغههای عمومی است تا تحقیقی علمی که بتواند به عنوان منبعی معتبر برای پژوهشگران، سیاستگذاران یا فعالان تقریب مذاهب در افغانستان مورد استناد قرار گیرد.
کتاب “ضرورت و زمینههای تعامل شیعه و سنی در افغانستان” بیش از آنکه تحقیقی دانشگاهی باشد، بیانیهای دغدغهمند در باب وحدت و نگاه امت و اخوت اسلامی است. برای کسانی که در جستجوی تحلیلی عمیق، روشمند و مستند از چالشها و امکانهای تعامل مذهبی در افغانستان هستند، این اثر ممکن است ناامیدکننده باشد و برای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار و اثرگذار، نیازمند بازنویسی با روشی دقیق، ارجاعات معتبر، مصداقهای میدانی از خود افغانستان و تعامل با گفتمانهای علمی جهانی است. از همینروی این کتاب نمیتواند به عنوان منبع علمی معتبر در مطالعات مذهبی افغانستان مورد استناد قرار گیرد.
نقد ونظریه آقای عطایی را مطالعه کردم وبیان قلمی ایشان ونکات مفید آن استفاده کردیم ، من الله التوفیق