چرایی قومگرایی در افغانستان
نگارنده: ن.ا. کوهین
در فلسفه و علوم اجتماعی، اصل علیت یکی از بنیادینترین قواعد تحلیل است؛ هیچ پدیدهای بدون علت شکل نمیگیرد. قومگرایی در افغانستان نیز پدیدهای ناگهانی یا صرفاً احساسی نیست، بلکه پیامدی از مجموعهای عوامل تاریخی، ساختاری، سیاسی، اقتصادی و بینالمللی است. هرچند قومگرایی در ذات خود راهحلی برای بحرانهای اجتماعی و سیاسی افغانستان نیست، اما در شرایط فقدان عدالت، انحصار قدرت و ضعف ساختارهای ملی، میتواند بهعنوان واکنش طبیعیِ گروههای حاشیهنشین بروز یابد.
من در این متن کوتاه نه چندان با جزییات بلکه کوتاه و شماره وار عوامل اصلی شکلگیری و تداوم قومگرایی در افغانستان را بررسی میکنم. خلاف باور عمومی فهم من این است که نخستین عوامل قوم گرایی از خود مان شروع می شود و اخرین عوامل قوم گرایی از بیرون بر ما می رسد. یا به تعبیر ساده تر این درخت را خودمان کشت و آب یاری می کردیم و در رشد یکی از شاخه آن ممکن هوایی بیرون موثر افتاده است.
یکم:
نخستین عامل قوم گرایی ساختار تاریخی قدرت است؛ نخستین و بنیادیترین عامل قومگرایی
از دوره احمدشاه ابدالی تا دولتهای معاصر، قدرت سیاسی بهصورت متمرکز و عمدتاً در اختیار یک قوم خاص قرار داشته است. این الگوی انحصاری توزیع قدرت، سایر اقوام را در موقعیتهای حاشیهای قرار داده و احساس تبعیض ساختاری را تقویت کرده است.
در دوران جدید نیز بهجای ایجاد ساختارهای حکمرانی مدرن و شهروندمحور، برخی رهبران سیاسی با استفاده ابزاری از دین، تاریخ و احساسات قومی تلاش کردهاند انحصار قدرت را توجیه یا حفظ کنند. هرچند بخشی از جامعه ممکن است تحت تأثیر این تبلیغات قرار گیرد، اما اکثریت باسواد کشور که به رسانهها و منابع مختلف اطلاعاتی دسترسی دارند، نسبت به این روش آگاه و منتقدند.بنابراین، ریشه اولیه قومگرایی در افغانستان، در ساختار تاریخی و انحصاری قدرت نهفته است، نه در فرهنگ مردم.
دوم:
دومین عامل قوم گرایی نبود دولت ملی مدرن و فرا قومی است.
افغانستان هیچگاه صاحب دولت ملی بیطرف، قانونمحور و فراتر از هویتهای قومی نشد. دولتها بیشترین تلاش خود را صرف حفظ تمرکز قدرت کردند و در عوض، توزیع عادلانه منابع، خدمات و فرصتها را نادیده گرفتند.تمرکزگرایی تاریخی سبب شد که منابع دولتی بیشتر به مناطقی برسد که با رهبران قدرتمند پیوند قومی یا سیاسی داشتند. در نتیجه، مردم برای حفاظت از امنیت و منافع خود، به قوم، قبیله، خویشاوندی و شبکههای محلی متکی شدند.فقدان یک دولت ملی قانون مند باعث شد وفاداریهای قومی بر وفاداری ملی غلبه کند.
سوم:
سومین عامل قوم گرایی جنگهای طولانی چهار دهه اخیر است.
جنگهای داخلی که هم ریشه در نارضایتی مردم دارند یکی از تعیینکنندهترین عوامل تقویت قومگراییاند.از تقسیمات درونی احزاب چپ گرفته تا جنگهای تنظیمی دهه ۹۰، قدرتگیری طالبان، حضور نیروهای خارجی و سپس بازگشت طالبان—همه این تحولات نشانههایی از پیوند قدرت با قومیت بودهاند.
بهویژه در دوره اخیر، پس از قدرتگیری تالبان، الگوی انحصار سیاسی و فرهنگی بهشدت تقویت شد و برداشت عمومی از «حکومت تکقومی» را افزایش داد. تلاش برای یکسانسازی فرهنگی و زبانی نهتنها ناممکن است، بلکه قویترین محرک قومگرایی در جامعه معاصر افغانستان به شمار میرود.
نتیجه این روند آن است که روابط اعتماد میان اقوام آسیب دیده و حتی در خارج از کشور نیز گسستهای قومی تشدید شده است؛ بهگونهای که گاهی توهینها و تحقیرهای قومی باعث میشود افراد ناخودآگاه از سر احساسات به «سنگر قومی» خود پناه برند.
چهارم:
چهارمین عامل سیاستهای تبعیضآمیز حکومتهاست.
این عامل در حقیقت ادامه همان عامل نخستین است. در دورههای مختلف، سیاستگذاریهای حکومتها اغلب جانبدارانه و غیرعادلانه بوده است. تبعیض در حوزههای زیر نقش مهمی در تشدید قومگرایی داشته است:
سیاستهای زبانی
نظام آموزشی
استخدام دولتی
ارتش و امنیت
توسعه اقتصادی و توزیع امکانات
این تبعیض ساختاری حس بیعدالتی را به واقعیتی تجربهشده برای گروههای مختلف قومی تبدیل کرده است.
پنجم:
پنجمین عامل، ضعف اقتصاد و رقابت بر سر منابع است.
در کشوری که منابع محدود، اقتصاد ضعیف و فرصتها اندک باشد، رقابت بر سر:
کار
زمین
تجارت
کمکهای خارجی
مناصب حکومتی
بهصورت طبیعی رنگ قومی میگیرد. در چنین شرایطی قومگرایی به ابزار دفاعی و رقابتی تبدیل میشود، زیرا مردم تصور میکنند تنها از طریق شبکههای قومی میتوانند از منافعشان محافظت کنند.
ششم:
ششمین عامل جغرافیا و پراکندگی قومی است.
پراکندگی منطقهای اقوام—پشتونها در جنوب و جنوبشرق، تاجیکها در شمالشرق و غرب، هزارهها در مرکز، ازبکها در شمال—به شکلگیری هویتهای محلی-قومی کمک کرده است.
این ساختار جغرافیایی مانع از شکلگیری یک هویت ملی مشترک و گسترده شده و در مقابل، هویتهای محلی را تقویت کرده است.
هفتم:
هفتمین عامل ضعف آموزش، آگاهی سیاسی و تاریخنگاری رسمی و دقیق است.
نظام آموزشی افغانستان نتوانسته هویت ملی و فرهنگ شهروندی را تقویت کند. از سوی دیگر، تاریخنگاری رسمی معمولاً یکجانبه و مبتنی بر روایتهای قومی خاص بوده است.این وضعیت موجب تقویت ذهنیت «ما» در برابر «آنها» شده و مانع ایجاد درک مشترک از گذشته و آینده کشور گردیده است.
هشتم:
هشتمین عامل نقش کشورهای خارجی است.
قدرتهای منطقهای و بینالمللی بهطور مستمر از شکافهای قومی افغانستان بهرهبرداری کردهاند. یعنی فهم من این است که خلا و فرصتی وجود داشته است. قدرت های خارجی فقط از این خلأ به نفع خویش استفاده کرده و بازهم استفاده خواهند کرد. اینکه ما انگشت مان به طرف دیگران باشد و در پی مقصر بگردیم و نقش خود را ندیده بگیریم در حقیقت به خود جفا می کنیم و هرگز هم به مقصود نمی رسیم. مثل اینکه من کتاب نخوانم و عوامل مختلفی را به عنوان بهانه پیش کنم این فقط ضربه ای است به خودم و نه با آن علل ها و عوامل های که باعث شدند من کتاب نخوانم.
جای شک وجود ندارد که پاکستان، ایران، شوروی، آمریکا و برخی کشورهای عربی هرکدام در برهههایی از گروهها یا اقوام معین حمایت سیاسی، نظامی یا اقتصادی کردهاند تا منافع خود را تأمین کنند.این مداخلات خارجی فقط قومگرایی را تشدید کرده است و آن را به ابزار رقابت برای تبدیل شدن به غلام خوب و بد تبدیل نموده است. غلام و مزدور ارزان تر و یا قیمت تر.
به صورت قطعی قومگرایی در افغانستان پدیدهای تکعلتی یا فرهنگی نیست؛ بلکه محصول تاریخیِ انباشته از:
انحصار سیاسی
نبود دولت ملی
جنگهای طولانی
تبعیض ساختاری
رقابت بر سر منابع و منافع
گسست جغرافیایی
ضعف آموزش
مداخلات خارجی است.
در چنین شرایطی، قومگرایی برای بسیاری از مردم نه انتخابی آگاهانه، بلکه واکنشی ناگزیر برای دفاع از منافع، هویت و امنیت است.با این حال، راهحل نهایی بحران افغانستان نه در تقویت قومگرایی، بلکه در ایجاد دولت ملی مدرن، توزیع عادلانه قدرت و منابع، اصلاح ساختارها، و شکلدهی هویت ملی فراگیر و شهروندمحور است.